2484
|
23/11/76
|
می خواستم به نجف آباد بروم
|
1
|
1
|
1368
|
||
♣ چکیده خواب : ساعت شش و هجده دقیقه صبح . الان از خواب بیدار شدم .
داشتم خواب میدیدم از کوچه هائی به سمت غرب می آمدم و کوچه ها بصورت پیچ دار و
معمولی بود . نمیدانم در شهر بودم یا روستا ولی در خواب میدانستم کوچه ها آشناست
و قبلاً از این کوچه ها رفته ام . من آن آشنائی کامل را به کوچه ها نداشتم . در
کل میدانستم میخواهم به نجف آباد بروم ولی در این کوچه ها نمیدانم این فکر را
داشتم یا نه . یادم است یک جا دیدم نرسیدم و کم کم کوچه ها برایم آشنا بود و به
مرور متوجه شدم اشتباهی دارم میروم . نمیدانم همینجا بود یا بعداً که یادم است
متوجه شدم دارد از من مدفوع خارج میشود . در اصل در همان حالی که من داشتم توی
کوچه ها میرفتم از پائین تنه لخت بودم و متوجه شدم از عقب من دارد مدفوع خارج
میشود . من فکر کردم نکند الان مدفوع به پاهایم بریزد ولی چنین احساسی نکردم .
یادم است فقط سرعت راه رفتن خودم را زیاد کردم و بنا کردم دنبال جائی یا توالتی
برای توالت کردن بگردم . در همین حال سنگی یا کلوخی نمیدانم برداشتم یا در دستم
بود ( دست راست ) . بعد در همان حال رفتن و تند رفتن بنا کردم مدفوع مالیده شده
به پشتم را با آن سنگ یا کلوخ از میان دو باسن و اطراف ... پاک کنم . یک بار
یادم است با آن سنگ یا کلوخ مدفوع پشتم را پاک کردم و آن سنگ یا کلوخ را جلو
رویم آوردم و مدفوع مالیده شده به آنرا دیدم . در اینجا مثل اینکه با تکیه دادن
به چیزی نک سنگ یا کلوخ مدفوع دار را شکستم و جدا کردم و میخواستم دو باره با
بقیه آن سنگ یا کلوخ پشتم را پاک کنم .
|
|||||||
۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه
می خواستم به نجف آباد بروم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر