۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

تصویر در طاق توی تلویزیون ، افق دید من

2563
25/6/77
تصویر در طاق توی تلویزیون ، افق دید من

1
1  

1428
تمام خواب : ساعت پنج صبح . ... ، یک جا بنظرم میرسد توی یک ماشین سواری بودیم . یادم است ردیف عقب سواری سمت چپ نشسته بودم . یک جا یادم است توجهم به یکی دو سه ساک در جلو پایم توی سواری بود و یک جا هم مشغول نگاه کردن به جلو بودم . بنظرم رسید یک افغانی سوار ماشین ما شد . در اینجا نگاهم روبرو بود و مثل اینکه آن افغانی سوار شده در بین راه روبرویم بغل میله ای عمودی در سمت شمال غربی نشسته بود . در نظرم است در اینجا احیاناً ماشین ما مینی بوس یا اتوبوس بود ولی چیزی از نوع ماشین در نظرم نیست . در خواب دیشب جائی شاید مادرم و برادرم را دیده باشم اما مسائل آنها یادم نیست . بعد در جائی یادم است پیاده شده بودیم و من متوجه بودم دیگران ساک هایشان را برداشته برده اند ولی ساک من نبود ، در عوض مثل اینکه ساک کوچکی شاید به رنگ مشکی کم رنگ یا طوسی سیر بجایش بود . من یا ما متوجه شدیم آن افغانی ساک بزرگ مرا برده و آنرا جایش گذاشته ( ساک خودم را ساک برزنتی بزرگ نمونه ساکی که دارم میدانم بود ولی رنگ آن مثل ساک زمان بیداری ام نبود و جور دیگری بود ) . من یا ما در تکاپو افتادیم ساک را پیدا کنیم . در خواب همه چیز صحیح و مرتب پیش میرفت ولی الان یادم نیست چگونه میخواستیم پیدا کنیم . یک جا یادم است خودم دنبال آن افغانی میگشتم و یک جا یادم است دیگران بجای من این کار را میکردند . هر چند میدانم ساک مال من بوده ولی وقتی دیگران دنبال آن بودند تقریباً مساله را در رابطه با آنها میدانستم . در جائی فکر میکردم توی آن ساک وسایل بدرد بخوری نبوده و جائی فکر میکردم توی آن ورقهای کاغذ نوشته شده من هست . اما باز بعد فکر میکردم توی آن یادداشتهایم نبوده . شاید جائی دنبال پیدا کردن ساک رفته باشم یا رفته باشیم ولی نمیدانم چگونه بوده . یک جا متوجه شدم در مکانی که باید سرپوشیده بوه باشد بودم و رویم به سمت شمال غربی و لحظاتی به سمت جنوب شرقی بود . فکر میکنم در اینجا میتوانستم یک فاصله صدو هشتاد درجه ای را ببینم ( فضای شمال غربی تا جنوب شرقی روبروی آن ) . یک جا در مسیر توجهم به سمت شمال غربی به شخصی احیاناً نشسته روبرویم نگاه میکردم او داشت کاری انجام میداد و میدانستم این کار او برای این است که بتواند دستگاهی را راه بیندازد تا به وسیله آن بتواند بفهمد آلان آن افغانی برنده ساک من کجاست . من اینطور میدانستم که با تکمیل شدن کار او  میتوانم یا می توانیم بفهمیم آن افغانی سوار شده بین راه و احیاناً پیاده شده بین راه الان کجا قرار دارد و در چه مکانی است . بعد یادم است توجهم در منتهی الیه سمت غرب و به شیشه و چهارچوب شیشه یک تلویزیون بزرگ جلب شد . در شرایطی میدانستم آن شخص در حال کار برای نشان دادن مکان آن افغانی در زاویه سمت چپ دید من در مسیر دید من و شاید خیلی کم پائین تر قرار دارد و مشغول نگاه به تلویزیون است . صحنه اینطور در نظرم است که تلویزیون نسبت به من کمی بالاتر و نسبت به آن شخص هم کمی بالاتر قرار داشت . از طرف دیگر آن شخص نسبت به من کمی پائین و نسبت به تلویزیون هم کمی پائین تر بود . بدلیل صحنه ای که بعد تعریف میکنم میتوانم قبول کنم در اینجا من آن شخص و قسمت بالای صفحه شیشه ای تلویزیون بوده ام ( تلویزیون خاموش بود و صفحه معمولی یک تلویزیون خاموش را داشت ) در اصل آن شخص میتواند قسمت پائین شیشه تلویزیون باشد و من در شرایطی تمام شیشه تلویزیون و در شرایطی قسمت بالای شیشه تلویزیون . بهتر است اینطور بگویم که آن شخص در ارتفاع قسمت پائین تلویزیون کمی دورتر از تلویزیون قرار داشت و من کمی دورتر از آن شخص در سمت جنوب شرقی . با این تفاوت که من یک جا تمام صفحه شیشه ای مات تلویزیون را بصورت کامل میدیدم و خط افقی دید من خط افقی میانه صفحه تلویزیون بود . بهر ترتیب یادم است آن شخص در مکان خودش ( بین من و صفحه تلویزیون کمی سمت چپ ) مشغول کار با دو دست در جلو خودش بود و با اتکاء به آن کار خودش به صفحه تلویزیون نگاه میکرد . اینطور گفت یا حالی ما شد که مشغول انجام کاری برای نشان دادن این مطلب است که ما بتوانیم بفهمیم الان آن افغانی ساک برده کجا است . اینرا هم توضیح دهم که در همین صحنه های خواب یک جا در شرایطی که به شیشه و چهارچوب صفحه تلویزیون نگاه میکردم اینطور به نظرم رسید که نتیجه کار آن شخص در درون تلویزیون سمت طاق آن نشان داده میشود . فکر کردم برای دیدن آن افغانی با آماده شدن کار آن شخص باید تصویر در طاق توی تلویزیون نشان داده شود. من فکر کردم باید سر خودم را پائین بیاورم تا بتوان آن بالا را در تلویزیون ببینم ( توی طاق تلویزیون ). بعد یادم است کار آن شخص آماده میشد و متوجه شدم یک خط باریک موازی از سمت تلویزیون ( در اینجا تلویزیونی ندیدم ) به سمت خود آن شخص در افق دید من کشیده شده  . در ادامه متوجه شدم این خط موازی افقی در  نقطه ای که شاید بغل ( کنار ) آن شخص بود بصورت خطوط مستقیم منتها بصورت مخروط در آمده و به سمت طرف چپ من آمده . تصویر مقابل ( ) برای نشان دادن نحوه مخروطی شدن خط مستقیم کشیده شده . در نگاه اول توجه من به آن خط افقی موازی ( خط توپر ) جلب شد و در ادامه به سر مخروط و بعد خطوط ادامه مخروط را در فضا دیدم . اول این خطوط کم رنگ و کم کم پررنگ شد . مثل این بودکه این خط یک خط نورانی بود و ذره ذره نور آن زیادتر میشد . همینطور هم شد و ذره ذره این خطوط با نور بیشتری شروع به تابش کرد . بعد یادم است توجهم به پایان این خطوط ( در کنار خودم بصورت عمودی نسبت به دید خودم ) جلب شد و به آن نگاه میکردم . اول میدانستم باید اینجا در کنار و بالاتر از من تصویر آن خطوط مخروطی تشکیل شود و کم کم متوجه شدم صحنه ای از مکان فعلی آن افغانی در حال نشان دادن است . میشود گفت پایان آن خطوط تصاویر بود که در جائی اول آنرا تصویر دانستم ولی بعد آنرا یک حقیقتی دانستم که همین الان در آن بودم . در اصل بعد از لحظات اول که قکر میکردم باید تصویر باشد اینطور میدانستم که آن شخص با این کار خود دارد محل و مکانی را نشان میدهد که همین الان آن شخص ( آن افغانی ) به آنجا رسیده و در آنجا است به این ترتیب میدانستم شرایط همین حالای آن مکان را دارم میبینم و میتوانم بفهمم الان آن افغانی کجا است . در اینجا در سمت چپ من در طرف جنوب شرقی در شرایطی که تصویر بغل من و بالاتر از من بود مشغول نگاه به صحنه بودم و میدانستم مشغول نگاه به حقیقت فعلی آن مکان یعنی مکان بودن آن افغانی هستم . در اینجا دیدم آن افغانی وارد مکان شاید مسافرخانه یا باشگاه یا کافه شد ( صبح تا حالا مسافرخانه یا کافه میدانستم همین الان کلمه باشگاه یادم آمد ) و دیدم با کسانی در حال احوالپرسی و دست دادن است . در اینجا دو موضوع در نظرم است ، یکی اینکه میدانستم این رفتارمال الان است و من عین واقعیت اتفاق افتاده در صحنه را میبینم و از طرفی میدانستم این مکان کافه یا مسافرخانه در جائی دیگر قرار دارد . باز از طرفی میدانستم این تصویر یا حقیقت دیده شده پایان آن خطوط مخروطی است که آن شخص برای دیدن مکان افغانی آماده کار کرده . در اینجا وقتی ورود آن افغانی را به آن مکان دیدم یادم آمد که این محل و مکان همان مکانی است که خودم قبلاً در آن بودم . در اصل مکان اینجا برای من شناخته شده بود و میدانستم قبلاً خودم آنجاها بوده ام . بعد مراحل دیگری در این صحنه طی شد و کسان دیگری را دیدم و آنها کارهائی کردند که یادم نیست . میدانم غیر از شناختن آن افغانی کسان دیگری را هم در این تصاویر دیده ام . در جائی یادم است این صحنه تصویری تشکیل شده در کنار خودم را درست کنار خودم و بالاتر از خودم با عنوان تصویر قبول داشتم . در جائی که در عمق تصویر نگاه میکردم واقعیت همان مکان و اینکه این مکان اکنون در جائی دیگر است در نظرم بود . حرکات و واقعیات اشخاص درون آنرا واقعیت در حال اجرای همین الان میدانستم . در بین این مسائل اینرا هم میدانستم که آن شخص مشغول نشان دادن اسلاید به ماست و تصاویر دیده شده را نشان دادن اسلاید میدانستم . در کل وقتی به تصویر کنار خودم یا عمق آن تصویر نگاه میکردم آنرا یک جریان دنبال هم میدانستم ( تک تک بودن تصاویر مفهومی نداشت و نبود ) . موضوع دیگر اینکه در جائی در بین همین موضوعات نوشته شده چیزی در باره آریانا میدانستم حالا چی بود نمیدانم  .
توضیحات : دیروز بعد از ظهر یکی دو ساعت مشغول نوشتن شدم . بدنبال آن متوجه شدم سرگیجه ام بر گشته . در آن موقع یاد حرف آقای یگان افتادم که گفت ممکن است سرگیجه ام از چشم به دلیل مطالعه زیاد باشد . در آن لحظه تصمیم گرفتم چند روزی مطالعه نکنم و همه چیز را جمع کردم گذاشتم توی میز ، بعد به مغازه بهمن ... رفتم آنجا در باره سرگیجه ام صحبت کردم . بهمن پیشنهاد کرد ورزش چشم کنم . خودش برای نشان دادن ورزش چشم مدادی را عمود در امتداد بینی اش گرفت و کم کم آنرا به چشم نزدیک کرد  . در اینجا دیدم دو تا چشم بهمن با نزدیک شدن مداد به سمت داخل کشیده شد اومدعی بود این کار ورزش برای ماهیچه های چشم است . از طرفی دیگر منصور برادر او هم نوعی دیگر برای ورزش چشم گفت که البته حرفش را از قول یک پزشک گفت . او گفت  روی یک کاغذ خط راستی کشیده شود بعد آن کاغذ بالای بینی درست مقابل چشم قرار گیرد بطوریکه خط افقی کشیده روی کاغذ عمود بر مرکز چشم باشد . او گفت به این خط باید با دو چشم نگاه کرد و به مرور نگاه به امتداد خط کشیده شود . از طرفی دیگر دیشب خودم هم به فکر چشم و بیمای آن افتادم . اینطور در نظر آوردم که چه ربطی میتواند بین بیماری سرگیجه من با چشم ، گوش ، و هیپوفیز باشد . خیلی دلم میخواست مغز من در خواب به من بنمایاند که چه مساله ای در مغز من باعث سرگیجه من میشود . ضمناً دیروز بعد از ظهر متوجه شدم در خواب ماشین خاور و تصادف با موتوری تاریخ 15/8/72 درخت انجیر و درخت فندق یکی و هر دو نمادی است برای هیپوتالاموس که در نتیجه فندق و انجیر نمادی خواهد بود برای هیپوفیز . شاید این فکر هم به ترتیبی در خواب دیشب من تاثیر داشته . نتیجه : فعلاً اینطور به نظرم میرسد که آن خط موازی در خواب دیشب نور وارد شده به چشم در بیداری و تصویر تشکیل شده سمت چپ من تصویر تشکیل شده بر پرده شبکیه است .  
یافته ها : . . تفسیرها : - . .

هیچ نظری موجود نیست: