۱۴۰۰ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

 

193

23/8/68

کار سلول های آندوتلیال قرنیه

  1

  1

   96

تمام خواب : ساعت شش صبح . خواب من صحنه های مختلفی داشت که پس و پیش بودن آنها یادم نیست . اول یادم است در جائی مثل چهار راه شهرداری بودم و داشتم به طرف باغ ملی از توی خیابان میرفتم ، یک زن سراغ مغازه ای را گرفت و من اول میخواستم آدرس چهارراه بازار را بدهم . بعد برگشتم نگاه کردم و در محلی جای مغازه ماهی فروشی چهار راه شهر داری یک مغازه را نشانش دادم و گفتم هندوانه آنجا است ، مثل اینکه مغازه را کامل ندیدم و پشت جائی بود . به همین جهت کمی خوم را به طرف داخل خیابان خم کردم . یک مغازه هندوانه فروشی دیدم به آن زن گفتم هندوانه فروشی آنجا است ، از دور من هندوانه های گرد و درشت گل باقالی دیدم . در آن موقع به نظرم رسید بازار تعطیل است و مغازه ها بسته بود . بعد یک مغازه در نظرم آمد که راه پله میخورد و طبقه بالا میرفت . دو تا نوجوان ژنده پوش یواش از راه پله این مغازه بالا رفتند و من زیر راه پله آنها را میدیدم . صاحب مغازه مواظب بالا رفتن آنها بود . بعد هردو آنها را گرفت و برد پشت دیوار مغازه . یعد دیدم یکی از آنها را خوابانده و شلوارش را پائین کشیده . من از همین جا زیر راه پله میدیدم که بنا کرد به باسن آن کودک دست بمالد . من ناراحت شدم . البته ار آن کودک ناراحت بودم که یواشکی توی مغازه رفت . بعد از صاحب مغازه ناراحت شدم چون فکر میکردم میخواهد به کودک تجاوز کند . صحنه بعدی یادم است با یک جوان که فکر میکنم صاحب مغازه بود درگیر شدم و داشتم او را میزدم . او به طرف من حمله نمیکر د و دفاع میکرد . نمیدانم از ترس اینکه مرا بزند یا برای اینکه او را مرعوب کنم . یک جا هم مثل اینکه داد زدم که او میخواسته فلان کار را بکند . کسی میانجی نیامد و من او را زدم . صحنه بعد یادم است وارد خانه ای شدم که آنرا خانه ... سلیمان نژاد میدانستم . البته اینکه مینویسم خانه یا بازار یا مغازه تمام در خواب با حقیقت های آنها ( حقایق بیداری ) فرق دارد چون من فکر میکنم خانه او بود . حسین داشت چیزی می پحت ، فکر میکنم داشت خرما می پخت . من وقتی رسیدم حرفی زدم که او گفت فکر کردم خانمم است . من دقت کردم یک لباس زنانه گشاد از سر پوشیده بودم ، ولی دستهایم در آستین آن نبود ، میدانستم دستهایم باعث شده که پیراهن پائین تر از کمرم نرود . در محل کمر پیراهن بصورت پف کرده و ول شده روی دستهایم بود . من مثل اینکه آن پیراهن را پیراهن زن میدانستم و میخواستم آنرا بیرون بیاورم . در آنجا من را دیدم . فکر کردم او چون منزل جدیدم را نمیدانسته آمده آنجا . و حتماً میخواهد بیاید منزلم . صحنه بعد در نظرم است جائی دیگر حاجی را دیدم که خوشحال و شنگول بود و تعریفی کرد . بر داشت من این است که با همکار پستی مان که با فلاورجان است در افتاده و بر علیه او کاری کرده و خیلی خوشحال بود . من میخواستم به حاجی حالی کنم که من از قبل را میشناختم . البته منظورم این نبود که بگویم خوب کاری کرده ای با در افتاده ای ولی میخواستم اینطور به او حالی کنم که من از قبل هم را میشناختم و طوری نیست با او در افتاده .  

توضیحات : 1 - تمام صحنه ها به نظر من چهار راه بیمه و در آن حول و حوش بود . 2 - هندوانه های درشت در مغازه دیدم . 3 - میدانستم بازار تعطیل است . 4 - دیشب موقع یادداشت به اسم در نوشته هایم بر خورد کردم . 5 - مغازه ای که آن نو جوان داخل آن رفت درست بالای سر من قرار داشت و مثل اینکه چوبی بود . 6 - فقط باسن کودک و دستهای آن مرد را که به آن دست میکشید دیدم . 

یافته‌ها : . . گفتمان خواب و بیداری : هندوانه گرد درشت گل باقالی : : چشم 12.350 . . تفسیرها : - . .

هیچ نظری موجود نیست: