|
223 |
17/9/68 |
سمبل چشم من در رؤیا چه کسی است |
2 |
2 |
121 |
|
♣ تمام خواب اول : ساعت چهار ربع كم بعد از نيمه شب . داشتم خواب
ميديدم دريك کوچه باغ بودم كه دیوارگِلی در دو طرف داشت ، يك جوی آب در اين كوچه
بود كه نميدانم آب داشت يا نه . روي اين جوي يك پل با ارتفاع نزديك به زمين بود
و ميدانستم از كوچه رو به رو به جائي ميرود ، يك نفر كه فكر ميكنم عبدل حلاج يا
يكي از پسران او بود ميخواست اين پل را درست كند . او با بيل خاك هاي روي پل را
برداشته بود و ميخواست دوباره خاك بريزد و درست كند . من فقط آنجا قدم ميزدم
وكاري نميكردم . نميدانم چرا بايد قدري معطل ميشديم كه ديدم عبدل حلاج از كوچه
اي ديگر نزديك اين پل آمد . من فكر كردم اين راه به باغ عبدل حلاج نزديكتر است . مثل اينكه عبدل حلاج توي اين
كوچه باغ ( كوچه جديد ) رفت و آمد ميكرد . ميدانستم قرار است کمی صبر كنيم ولي نميدانم
چرا اکنون صبر كرده بوديم . ميدانم ♂
از اين كوچه به باغ خودش ميرود و شايد منهم رفتم ولي يادم نيست . صحنه
بعد من روي درِ يك چاهي در يك باغ ( كنار ديوار گِلي آن باغ ) ايستاده بودم . در
يك لحظه فكر كردم زير پايم يك چاه است ( شايد چاه آب و شايد چاه فاضلاب ) و من روي
در آن هستم كه از جنس یونولیت ميباشد . ترسيدم بشكند و من درون چاه بيفتم . يك
جا هم صداي دَرَق آنرا شنيدم . به همين جهت براي اينكه نيفتم دستم را به لبه چاه
و ديوار باغ گرفتم چون حدس زدم وزن من سنگين است و ممكن است بروی ( بروم ) توي
چاه . بعد ديدم اينطرف ديوار و چاه ايستاده ام و مهناز آنطرف ديوار كنار چاه ايستاده
كه ترسيدم برود روي در چاه . او با كمك ناهید و شايد طیبه مقداري چيز را براي
پختن و پخته شدن درون يك سطل آهني ( كه قبلاً توي آن رنگ روغني بوده و اطراف سطل
رنگي بود ) ريخته و فوري در آنرا گذاشته كه پخته شود . ميخواستند غذا بپزند و آن
خوراكي شكل برنج ولي دراز تر بود . من گفتم توي ظرف را ديدي و بنظرم ميآيد گفتم
آشغال نباشد . هر سه نفرشان از اين حرف من وارفتند . قيافه ♀ كاملاً در نظرم است كه با اين
حرف من وارفت ( او با سرعت توي ظرف ريخت و درآنرا گذاشت ) . او لبخند معني داري
زد و دستهايش را روي سطل گذاشت و بي حركت ايستاد . مثل كسي كه يك مرتبه متوجه
كار غلط خود ميشود و ميخواهد ببيند چكار ميشود كرد ، البته در اينجا و قبل از
ريختن آن چيزها درون سطل من ترسيدم در چاه بشكند و ♀ توي چاه بيفتد . ♠ تمام خواب دوم : ساعت شش صبح . خواب ميديدم در محوطه يك خانه اي بوديم .
يك كرسي گذاشته بوديم و مُصدق رفته بود بالاي آن داشت نطق ميكرد . پشتش به من و
رويش به چند نفر ديگر بود . مثل اينكه ما يك جمع سياسي تشكيل داده بوديم . مُصدق
یک چیزی را در دو دستش گرفته و بالای سر برده بود ولی سخنرانی نمیکرد . وقتی آمد
بیاید پائین صورتش به طرف من بود با حالت خسته و پیری همانطورکه در عکسها و و فیلمها دیده ام . او
پائین آمد و من خوشحال و سرحال بودم . میخواستم صورت او را ببوسم ولی این کار را
نکردم و او لبخند زد . من احساس غرور میکردم . نمیدانم برای چی ولی خوشحال بودم
. صحنه بعد در همین جا دو سه نفر دیگر داشتند میرفتند و منهم میخواستم بروم . جزوه
های چاپی در دستم بود . از خانه همسایه یک مرد به من نگاه میکرد و اینطور وانمود
میکرد که میداند ما چه کرده ایم . صحبتی بین ما نشد ولی او آمد و منهم میخواستم
بیاید و کاغذ را بخواند . او آمد و چند برگ کاغذ ماشین شده را از دست من گرفت و
مشغول خواندن شد . من اینطور متوجه شدم که محتوی نوشته ها عوض شده و او چیزی بر
علیه ما ندید . بلکه آنچه را او خواند چیزهائی در رابطه با تکالیف دانش آموزان
بود . بعد از آن من به اتاق دیگر رفتم و مشغول لباس پوشیدن شدم . دیدم پاهایم
گِلی است و با پای گلی روی رختخواب و فرش رفته ام و آنها را گلی کرده ام . مشغول
تمیز کردن شدم و گِل ها را با آب از پایم تمیز کردم . نگاه کردم یک جا گل بود و
یک جا رختخواب و چیز های دیگر که با پای من گلی شده بود . فکر کردم پایم که تمیز
شد جاهای دیگر را هم تمیز کنم . نگاه کردم به خانه اولی که درون آن بودیم . دیدم
یک کوچه بین این خانه و آن خانه قرار دارد . در صورتیکه اول این کوچه نبود و دو
خانه به هم راه داشت . فکر کردم این دو خانه برای سخنرانی به هم مرتبط بوده و
اکنون جدا شده . اگر کسی فکری کرد میتوانم بگویم من اصلاً در آن خانه نبوده ام .
صحنه
بعد در یک جائی مثل اتاق یک ماشین سواری بودم و آن اتاق ماشین ایستاده بود و
وسیله ای نبود که برود . نمیدانم جعفر بیرون یا پهلوی من بود و داشتم با جعفر قرار
میگذاشتیم . او میخواست با من برویم چیزی برای او بخریم . نمیدانم آن چی بود ولی
هرچه بود داشتیم قرار میگذاشتیم . در اینجا اصغر ایزدی هم رسید و گفت میخواهد
بیاید پهلویم و فهمیدم میخواهد چیزی برای خارج بفرستد . آمدم آدرس بدهم و داشتم
آدرس محلی نزدیک خانه قبلی و حدود بانک کشاورزی را میدادم . آمدم برای او کروکی
بکشم و روی یک کاغذ هم خطی کشیدم ، ولی مانده بودم چون نام کوچه و پلاک را
نمیدانستم . در این حال بیدار و متوجه شدم آدرس من عوض شده و در خانه جدید هستم
. در صورتیکه میخواسته ام آدرس قبلی ام را بدهم . ♠ افکار و رفتارهای قبل از خواب : دیشب از بی بی سی اسم مصدق را
شنیدم و صدای بازرگان و دکتر سنجابی و فکر کردم با ... در باره مطالعاتم صحبت
کنم . ♣ یافتهها : . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : حلاج : : حرکت لرزشی
سلول های مخروطی و استوانه ای 16/3/70 - 11/13 . ¶ . تفسیرها :
16/3/70 - 12/5/70 - .
¶ . گفتمان خواب
و بیداری : ♂ - با توجه
به سؤال مطرح شده و با توجه به خواب 16/10/69 با سؤال کار سلولهای عدسی چشم و یافتهها
ی آن میتوانم بپذیرم ♂ در این
خواب : : سمبل عدسی و دیافراگم چشم بوده . ¶ . گفتمان خواب
و بیداری : حَلاج : : نظارت و مديريت پرده هاي مغز بر حركات كُند و سريع چشمها
در دوران خواب rem - 5/11/89 . ¶ . زبان رؤيا /
معاني : عَبد : : بنده ،كوچك درمقابل بزرگتر ، كودك ، چشم يا هر گيرنده حسي
پيرامون بدن . ¶ . گفتمان خواب
و بیداری / زبان رؤيا : عَبد + حلاج : : چشم در دوران خواب rem
و nrem
زير فرمان و نظارت پرده هاي مغز . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : چاه : : فضاي
كُره چشم . ¶ . گفتمان خواب
و بیداری : درِچاه : : ديافراگم چشم . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : روي درِچاه :
: عدسي چشم . ¶ . معاني / زبان
رؤيا / گفتمان خواب و بیداری : ♂ : : بَنده حلاج / بنده دولت و رئيس جمهور / بنده خدا / بنده و
فرمانبر از پرده هاي مغز 5/11/89 . ¶ . تحقیق
شود : روی کلمه ♂ با معنی
کودک پنبه زن و کودکی که عبد و بنده پرده های مغز است تحقیق و مطالعه شود .
30/8/90 . ¶ . |
|||||
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر