۱۴۰۰ خرداد ۱۰, دوشنبه

 

220

14/9/68

کار سلول های کیاسمای چشم

  2

  2

    117

تمام خواب اول : ساعت دو و بیست و پنج دقیقه شب . يك جا ميدانم در بيابان و جائي كوهستاني بودم ، يك آدم جائي ايستاده بود كه شايد روي تخته سنگي در كوهستان بود . مثل اينكه من با ترس و لرز از او گذشتم و در گودال سنگهاي كوهستان از دست او قايم شدم ، او آمده بود بالاي سر من و داشت به من نگاه ميكرد ، من ميترسيدم او به من دسترسي پيدا كند . از يك طرف هم ميدانستم با طناب يا نخي بسته شده ولي باز ميترسيدم به من برسد . كوششم اين بود كه از دست او بگريزم ، در جائي ديگر كه فكر ميكنم همينجا بود داشتم از ديواره سنگي كوه بالا ميرفتم . باز ميدانستم كه از دست آن شخص دارم فرار ميكنم و كوششم اين بود كه هر چه زودتر رد شوم . دستم را به سنگهاي بالاي سرم ميگرفتم و خودم را بالا ميكشيدم . ولي زير دستم شل بود و دوباره مثل اينكه بخواهم ليز بخورم و بيايم پائين . يك جا متوجه شدم روي سنگها برف است و من دستم زير برفها به چيزي گير كرد كه علف بنظرم رسيد . من آنها را با دست چپ میگرفتم و خودم را بالا ميكشيدم ولي دوباره ديدم ميخواهم ليز بخورم . باز از ترس آن شخص كه ميدانستم پشت سرم است خودم را بالا ميكشيدم . قبل از اين بالا کشیدن خودم از کوه و بودنم در آن شکاف و گودال کوه که پائین تر از آن شخص بودم ، یک جا "هم قد" و در ارتفاع همان شخص بودم ولی میدانستم آن شخص از من دور است . مثل اینکه او روی تخته سنگی بود و من روی تخته سنگی دیگر . من داشتم به طرف سر او سنگ پرتاب میکردم . سنگها میرفت و به سر او میخورد و صدای تَق آن به گوشم میرسید . من این کار را برای این میکردم که آن شخص به طرف من حمله نکند و نیاید . او هم در نیم رخ به طرف من  بود و هر وقت سنگ به سر او میخورد او صورتش را به طرف من بر میگرداند . چهره اش متبسم بود و ناراحت نبود .

بعد از این صحنه و آن بالا رفتن از کوه ، و بعد از آن در یک راهرو ( ایوان ) ساختمانی بودم که دو نفر جلو من در حالی که لباس های روپوش مانند پوشیده بودند داشتند میرفتند . من میدانستم آن شخص هنوز روی آن تخته سنگ ایستاده و در سمت راست ماست . من پشت سر آن دو نفر بودم که داشتند جلو من میرفتند . در یک حال یکی از آن دو میخواست دیگری را کول کرده و چشم آن شخص را به طرف آن شخص روی تخته سنگ برگرداند . ولی من مانع این کار شدم چون اینطور میدانستم که اگر چهره این مرد به طرف آن شخص برگردد ، او اشعه ای خواهد فرستاد که این اشعه چشم این شخص را کور خواهد کرد . من تقلا میکردم نگذارم این کار صورت گیرد و آن شخص تقلا میکرد چهره این مرد را به طرف آن شخص قرار دهد . بالاخره من زور شدم و نگذاشتم . مثل اینکه حوله ای روی صورت او انداخته بودم . در بغلم مواظب بودم به طرف آن شخص که در بیابان کوهستانی بود قرار نگیرد . یکی دو بار هم به نظرم رسید آن شخص اشعه فرستاد که بنظرم به این شخص اصابت نکرد . من اشعه و نوری ندیدم ولی میدانستم فرستاد و این فرستادن مثل اینکه بصورت تک تک بود نه کشدار و با ادامه . قیافه این دو شخص که مرد و میانسال بودند . در جلو من در زیر طاق یک ایوان راه میرفتند . سمت چپ ما شاید اتاق و ساختمان بود . میانسال و طور بخصوصی بود . یک جای دیگر که نمیدانم قبل از این داستان یا بعد از آن بود من توی در یک اتاق که کمی بالاتر از زمین بود ایستاده بودم و میخواستم رئیس بانک شوم . بنظرم بانک بانک صادرات بود چون یک جا آقای رئیس سابق بانک صادرات ... را دیدم و یک جا هم رئیس بعدی آن بانک را که مدتی هم رئیس بانک صادرات ... بود . مثل اینکه یک جا که میدانستم رئیس بانک است وارد شد ولی مرا نشناخت چه کسی هستم . من او را شناختم . مثل اینکه مواظب بودم یا دیگری رئیس بانک نشود و میخواستم یا انتظار داشتم خودم رئیس بانک شوم . ساعت دو و پنجاه دقیقه بعد از نیمه شب تیران ، دو باره میخوابم .

تمام خواب دوم : ساعت شش ده دقیقه کم صبح . نیم ساعتی است از خواب بیدار شده ام . خواب میدیدم در خانه ای بودم مانند خانه خودمان پهلوی استاد . مثل سابق حیاط آن بزرگ و در سمت جنوب یک توالت بود که من توی این توالت بودم . توالت در طرف حیاط خانه دیوار داشت ولی سمت راست و سمت چپ آن باز بود و درب هم نداشت . من توی این توالت ایستاده بودم و داشتم به ... نگاه میکردم . متوجه شدم که ... دارد و کمی قسمت جلو آن پیچ بر داشته . من با دست چپم آنرا جابجا کردم و تاب آن درست شد . بعد دیدم کمی به سمت راست است آنرا هم به طرف چپ کشیدم و درست شد . در این موقع متوجه نشدم . دیدم از محل باز سمت راست توالت مشغول نگاه به ... من است . او عینک زده بود و وقتی دید او را دیدم فرار کرد و من خیلی عصبانی شدم . در این موقع یا قبل از آن را هم آن اطراف دیده بودم . صحنه بعدی یادم است سر همین توالت نشسته بودم  و شاید داشتم مدفوع میکردم . نمیدانم خونی از تناسلی ام رفته بود یا خیر . دیدم آمده توی توالت بالای سرم و مثل اینکه اشاره به رفتن خون از من میکند ، خلاصه از او هم خیلی عصبانی شدم و بلند شدم با دست چپ یخه ( یقه ) او را گرفتم و مشغول فشار دادن شدم . او چیزی میگفت و سؤالی میکرد ولی من گوش نمیدادم . همینطور که با دست چپ یخه اش را گرفته بودم ، در فضای زیر گلو و سینه با دست فشار میدادم . البته گلوی او را فشار نمیدادم بلکه یقه لباس او را بیشتر در دستم جمع میکردم . همین کار باعث میشد که او ذره ذره کوچکتر و ضعیف تر شود و صدایش به آهستگی و از بیخ گلویش در آید . من موقع فشار دادن دیدم از دست چپ من خون زیادی شروع به ریختن روی زمین کرد و متوجه شدم این خون از دست خودم به علت فشار دادن یقه است ولی باز فشار دادم . خلاصه میخواست چیزی به من بگوید اما من نمیگذاشتم و یقه او را فشار میدادم و از ناحیه مچ تا آرنج دست خودم خون روی زمین میریخت . هم کم کم توسط دست و فشار دست من به طرف زمین خمیده و باریک و صدایش ضعیف میشد . بعد مثل اینکه کسانی بودند و من توضیح میدادم و آستینم را بالا زدم و مچ دستم را به آنها نشان میدادم . منظورم این بود که به آنها حالی کنم این خون از دست خودم رفته . از بس فشار داده بودم گوشت های دستم تبدیل به خون شده بود . از مچ تا آرنج دست چپم پوست و استخوان شده بود و گوشت نداشت . لاغر و باریک شده بود . بالای مچ یک جا پوست دستم ور آمده بود که آنرا روی استخوان چسباندم .  

یافته‌ها : . . همانند و یکی بودن : فضای زیر گلو و سینه : : یقه لباس 2.4 . . همانند و یکی بودن : خون : : گوشت 2.36 . . معانی و مفاهیم : : : در این خواب یک جا یقه را گرفته فشار میدادم ، بعد دیده ام از دست خودم خون میرود و گوشت های دستم تبدیل به خون شده . از آنجا که به معنی شکافنده و گشاینده است این صحنه نشانه ای از معنی است 3.3 . . گفتمان خواب و بیداری : رئیس بانک صادرات ( ... ) : : پیامهای حسی حرکتی انتقال داده شده به قشر حسی حرکتی 12.525 . . گفتمان خواب و بیداری : رئیس بعدی بانک صادرات ( ... ) : : پیامهای حسی حرکتی انتقال داده شده به قشر حرکتی حسی 12.525 . . تفسیرها : 14/9/68 - 5/7/72 - . . گفتمان خواب و بیداری : : : گردن / مرز / تعیین کننده مرز / بوجود آورنده مرز / میتوکندری 7/7/89 . . گفتمان خواب و بیداری : یقه : : پوست گردن / غشاء میتوکندری / کریستا میتوکندری . . گفتمان خواب و بیداری : خون : : احساس موجود در میتوکندری 7/7/89 . . همانند و یکی بودن : سنگها : : علفها ، با توجه به یافته شماره هفدهم 10/9/71 مطرح شده در بیاد آمده ها شماره نوزده 4/1/92 . . گفتمان خواب و بیداری : بالای سنگهای کوهستان : : قشر بینائی مغز . . گفتمان خواب و بیداری : سنگهای کوهستان : : هسته های سلولی متعدد در مغز . . همانند و یکی بودن : علف در این خواب : : آهن های جوش داده شده به بیم آهن توی زمین در خواب 21/11/71 معنی نوشته و خط . . همانند و یکی بودن : برف ، در این خواب : : برف ، در خواب 21/11/71 معنی نوشته و خط . . ذرات بنیادی : خون :  : ذرات بنیادی جاذبه 4/1/92 . .

 

هیچ نظری موجود نیست: