|
535
|
16/9/69
|
خواب و بیداری ، گرفتن میله
قالی
|
|
1
|
1
|
|
273
|
|
♣ تمام خواب : ساعت هشت صبح . ... ،
من دیشب خوابی دیده بودم که در بیدار شدنهای متوالی هرچه فکر کردم یادم نیامد و
نفهمیدم چی خواب دیدهام . حتی یک صحنه آن هم یادم نیامد ، اما موقع بیدار شدن
حالتی به من دست داد که چون قبلاً روی آن فکر کردهام مینویسم . دیشب به دلیل
گریه کوچولوی ... همه بیدار شدند و مدتی طول کشید تا او آرام شد و خوابید . منهم
مدتی بیداری داشتم ولی خوابیده بودم و بلند نشدم . صبح متوجه شدم صدای صحبت میآید
و حرفهای آنها را متوجه میشدم ، اما خواب بودم و نفسم بد میآمد و میرفت ،
بینیام گرفته بود و نفس تنگی پیدا کرده بودم . در خواب فکر کردم با دهانم نفس بکشم
تا مشکل نفس کشیدنم از بین برود . با درد سر بنا کردم از دهانم نفس بکشم ، یک
لحظه فکر کردم که تنگی نفسم خوب شد . ولی متوجه شدم با وجودیکه از دهانم نفس میکشم
باز نفسم تنگ است و بینیام گرفته . دقت کردم دیدم یکی از بینیهایم گرفته و باز
کوشش کردم از بینی نفس نکشم و از دهان نفس بکشم . متوجه شدم که خواب هستم . صدای
صحبت توی خانه را میشنیدم ، صدای ♀ و صدای ♂
. میدانستم منزل ♂ هستم و حتی میدانستم
اتاق هم اتاقی است که توی آن قالی زدهاند . یادم آمد قبلاً هم قبل از بیدار شدن
، بعضی مواقع دچار چنین حالتی شدهام . به نظرم رسید هیکل خودم را تکان بدهم تا
بیدار شوم . هر لحظه نفسم بیشتر ناراحتم میکرد . تصمیم گرفتم خودم را جمع و باز
کنم و هیکلم را کش بدهم تا بیدار شوم و این کار را کردم . یعنی با سختی پاهایم
را دراز کردم و به هیکلم حرکت دادم ولی نفسم تنگتر شد . کوشش کردم از دهان نفس
بکشم دیدم نمیشود . بیشتر به خودم فشار دادم دیدم بیشتر به من سخت گذشت . فکر
کردم از جایم بلند شوم . خودم را کمی بلند کردم و دستم را به میله قالی گرفتم و
با کمک میله قالی خودم را بلند کردم ولی خیلی سخت و آرام این کار انجام شد .
میله قالی سمت راست خودم را گرفته بودم و از طرف راست نیمخیز شدم . میله را با
کمک دو دست گرفته بودم ولی باز دیدم بیدار نشدم و نفسم تنگتر شد . کم کم بنا
کردم بترسم و بیشتر به خودم فشار بیاورم و فکر کردم با سرعت خودم را تکان بدهم
، بنا کردم دست و پا بزنم ولی باز دیدم
نفسم به ناراحتی میآید و میرود . علت بد آمدن و رفتن نفسم این بود که از بینی
نفس میکشیدم . احساس کردم یکی از بینیهایم کیپ است ولی باز بیدار نشدم ، متوجه
شدم هرچه بیشتر تلاش کنم نفسم بدتر میشود . پیش خودم فکر کردم به خودم آرامش
بدهم و تکان نخورم تا نفسم آرام شود و همین کار را کردم . بدنم را شل کردم و به
خودم آرامش دادم . جالب این بود که صداها و صحبتها را میشنیدم و مکان خودم را
تشخیص میدادم . میدانستم کجا و در چه شرایطی هستم ولی نفسم خوب نمیشد . بهر
صورت یک لحظه نفسم درست شد و از دهان شروع به نفس کشیدن کردم و بیدار شدم .
متوجه شدم توی رختخوابم هستم و پتو کاملاً رویم است و مثل اینکه از جایم تکان
نخورده ام ، تعجب کردم نگاه کردم ببینم کدام میله قالی بوده که گرفتم ، دیدم
اصلاً اینطرف که من فکر کردهام میله قالی نیست و قالی طرف دیگر اتاق است و
میلهای هم ندارد . پایه آن هم چوبی است و نمیشود آن را گرفت . تازه متوجه شدم
که تمام این شرایط که فکر کردم ، یعنی تکان دادن بدن و گرفتن میله و همه اینها
در خواب بوده و بدن من هیچ حرکتی نکرده و درست زیر پتو و سالم خوابیده بودهام .
♠
یافتهها : . ¶ . تفسیرها : - . ¶ .
|
|||||||
۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه
خواب و بیداری ، گرفتن میله قالی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر