۱۳۹۵ خرداد ۱۴, جمعه

کارخانه شیر پاستوریزه

666
18/1/70
کارخانه شیر پاستوریزه

1
2  

356
تمام خواب : ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه صبح . یکی دو ساعت است خواب و بیدار هستم و مرتب خوابهای جالب و قشنگی دیده ام ، اما صحنه ها طبق معمول فراموشم شده و نمیتوانم آنها را بطور سریال بنویسم . خواب شلوغ و درهمی است و فکر نمیکنم تمام صحنه ها یادم مانده باشد . 1 - یک جا یادم است توی کوچه جلو دکان در تیران بودم و داشتم به طرف حمام سرپل میرفتم . البته فکر میکنم در خواب اسم تیران یادم نیامد . تقریباً حدس میزنم کوچه ای مانند آن بود . توی کوچه روی زمین پر از گَرد بود . من با دیگری که در خواب میدانستم کیست ولی الان یادم نیست داشتیم توی این گردها میرفتیم . من داشتم روی زمین نگاه میکردم و این همه گرد روی زمین برایم جالب شده بود چون وقتی پایم را بر میداشتم و میگذاشتم توی گرد فرو میرفت . گرد یک گرد خیلی نرم و زیادی بود که من روی آن فکری هم کردم ، ولی یادم نیست فکر کردم چکار کنم . اما گرد را بصورت روشن و خیلی واضح دیدم که داشتم توی آنها میرفتم . 2 - صحنه بعد یادم است بعد از همین صحنه و دنباله همین کوچه بود اتفاقاتی افتاد که یادم نیست . صحنه خیلی روشن این خواب این بود که روی زمین پر از آب بود . من با یک نفر دیگر توی این کوچه که روی زمین آن آب زلال بود میرفتم . یادم است یک پارچه ای که آنرا چادر مادرم میدانستم دستم بود . من چادر مادرم را روی زمین توی آبها میانداختم و بر میداشتم و آنرا میچلاندم تا آبهائی را که به خود گرفته بریزد ، و دوباره این کار را میکردم . یعنی دوباره چادر مادرم را روی زمین توی آبها میانداختم و بر میداشتم و آنرا میچلاندم . اول اینطور فکر میکردم که دارم چادر را کنار یک جائی در روی زمین میچلانم . جائی که بعد از چلاندن چادر آبهای آن از آن مسیر توی جائی میرود . بعد متوجه شدم زیر دستم روی زمین یک قابلمه روحی بزرگ مانند قابلمه ای که دارم قرار دارد و آبهای چادر توی آن میرود . دیدم تقریباً یک سوم آن پر از آب شده . در تمام این مدت میدانستم که آن شخص دیگر هم دارد همین کار را میکند . 3 - این دو صحنه بالا که نوشتم جزء اولین خوابهائی است که یادم است و به دنبال هم بود ، ولی آنچه را اکنون میخواهم بنویسم یادم نیست چگونه بود ، کوشش میکنم به ترتیب دیدن بنویسم . صحنه بعدی یادم است توی یک اطاقی بودم که نمیدانم خانه کی بود ولی من روی زمین یک وری بصورت تکیه دادن نشسته بودم و هم بود . صحبت هائی بین ما شد که یادم نیست رفتن و آمدن هائی داشت که باز یادم نیست . اما من میدانم مدت زیادی در آنجا بودم و شاید کارهائی هم کرده ام ولی یادم نیست . فقط میدانم منتظر آمدن بودیم که شاید قبلاً آنجا بوده و رفته بود برگردد . بهر صورت مدت زیادی من در آنجا بودم و عاقبت هم آمد و برخوردی معمولی و دوستانه هم با من داشت . من فکر کردم بعد از مدتی که او را ندیده ام برخوردش خوب است . و شاید هم از او خواسته و یا چون تصمیم دارند به منزلم بیایند برخوردش خوب است . 4 - صحنه بعد یادم  است در جائی و فضائی بودیم و عده ای دیگر هم بودند ، کارهائی شد و حرکاتی انجام دادیم و صحبت هائی کردیم ولی یادم نیست ، فقط این صحنه یادم است که من یک توپی شبیه و از جنس توپ پینگ پنگ ولی بزرگتر روی فرش روی زمین گذاشتم و میخواستم نوعی بازی با دیگری بکنم . حال نمیدانم تصمیم داشتم با چی توی آن بزنم ولی میدانم وقتی توپ را روی فرش روی زمین گذاشتم تصمیم داشتم عقب عقب بیایم و از فاصله ای چهار یا پنج متری این توپ را به طرف نفر مقابل خودم بزنم . بعد متوجه شدم اینجا طرف من فقط نقطه ای که توپ را گذاشته ام کمی بالاتر است و خوشحال شدم که میتوانم به دلیل همین بالا بودن بهتر نشانه گیری کنم و آنرا بزنم . اما باز متوجه شدم به همین دلیل بالا بودن ، طرف روبروی منهم بهتر میتواند توپ را بزند . من در این فکر بودم و میخواستم عقب بیایم اما نمیدانم میخواستم با چی به توپ بزنم که دیدم از سمت چپ من در همان فاصله لازم کسی توپ را زد و توپ به سمت راست من رفت . من آن شخص زننده و گیرنده را ندیدم ولی متوجه شدم که من نزدم و دیگری از سمت چپ من زد . در این صحنه و فضا یادم است ( همکار پستی ام ) را هم دیدم . فکر میکنم او طرف مقابل من بود که من میخواستم توپ را برای او بزنم . 5 - صحنه بعد دنباله همین خواب و در همین مکان اتفاق افتاد . نمیدانم چی گذشت اما حرکات و کارهای زیادی با کسانی اتفاق افتاد . فقط این یادم است که با یک کت چهار خانه که یک سیستم از خانه های آن سفید بود برای خداحافظی پیشم آمد و میخواست برود . من نمیدانم به چه دلیل از آنجا بیرون آمدم و متوجه شدم که موتورم نیست . در اینجا اینطور میدانم که من موتور پسر عمویم را داشته ام و با آن به اینجا آمده ام ولی اکنون میدیدم موتورم نیست . میدانستم در اطراف من و چند نفر دیگر به فاصله از من هستند و من این طرف و آن طرف دنبال موتور پسر عمویم میگشتم که میدانستم دستم بوده و با آن به اینجا آمده بودم . بهر صورت ناراحت این وضع شدم که چرا موتور نیست و چه کسی آنرا دزدیده . 6 - یک صحنه دیگر که نمیدانم در کجای این خواب بود و شاید آخر بود . اینطور یادم است که در جائی بودم و کسانی بودند و کاری یا کارهائی میکردند . صحنه روشن و جالبی که یادم است این است . یک نفر جوان روبروی من و چیزی در دستش بود و داشت با یک نفر دیگر در سمت راست من صحبت میکرد . صحبت او در باره این بود که میخواست به طرف مقابلش بفهماند کاری بلد است و میتواند توی کارخانه شیر پاستوریزه کارکند . این جوان وسیله ای دستش بود به این صورت که بالایش مثل بالای یک شلوار و دوتا پاچه داشت که به قسمت فضای بالا وصل بود . در وسط قسمت بالا یک حالت دایره بود . این حالت دایره شاید حالت فلزی داشت ولی تمام این وسیله از پارچه سفید طوری نازک بود . این شخص شست خودش را توی وسط این دایره که پارچه ای بود میکرد و فشار میداد و قسمت پاچه مانند این وسیله باد میشد . وقتی هم شستش را بالا میآورد باد این وسیله مخصوصاً پاچه های آن خالی میشد ، جنس این همه اش از پارچه بود و من چیزی غیر از پارچه ندیدم ، پارچه ای سفید با حالت تور که سفیدی آن رنگ شیر بود . قسمت بالا و دایره شکلی که در وسط قسمت بالا بود طوری بود که وقتی او انگشتش را توی آن فشار میداد شکل دایره آن به هم نمیخورد و به همین دلیل من نوشتم شاید آهنی ، در صورتیکه آنهم پارچه و از جنس آن وسیله بود . اطراف دهانه این وسیله باز از جنس اصلی آن بود و وقتی آن شخص انگشتش را توی آن قسمت دایره بالا به طرف داخل و پائین فشار میداد این وسیله باد میشد . آن جوان مرتب و با فاصله زمانی معمولی برای این کار ، این کار را میکرد و میخواست به طرف مقابل بفهماند که میتواند در کارخانه شیر پاستوریزه کار کند . اسم آن کار را هم گفت ولی یادم نیست چی گفت . در جائی هم اینطور برداشت دارم که اکنون توی کارخانه شیر پاستوریزه مشغول کار است . در همین خواب غیر از اینکه من این وسیله را در دست آن جوان دیدم و او این کار را میکرد . یک جا از بالای این وسیله یعنی از دایره ای که انگشت آن شخص توی آن میرفت هم به ته آن دایره نگاه کردم . این نگاه من به این دلیل بود که بدانم چرا با فشار دادن ، آن چیز باد میشود و نکند با زیاد فشار دادن ته آن قسمتی که فشار میدادم یا میداد پاره شود . بعد دیدم جنس آن از پارچه و به ترتنیب خاصی روی هم چیده شده بود . یعنی از لب دهانه و بالا تکه های پارچه مثل برزنت ( البته نازک و لطیف ) به پائین رفته و در گودی ته یا پایانه های این پارچه ها روی هم جمع شده و حالت مقعر کف را تشکیل داده بود . حیف که نقاشی بلد نیستم تا آنرا قشنگ نقاشی کنم . شکل این دهانه را که در وسط و کمی پائین تر این وسیله قرار داشت میتوانم یک لوله آزمایش مثال بزنم ، با قطری بین چهار تا شش سانتی متر و ارتفاعی کمی بیشتر از قطر ، ولی ته آن شکل ته لوله آزمایش و از جنس پارچه ، منتها پارچه ای که این استوانه را درست کرده بود تکه تکه از بالا به طرف ته آن بغل هم و روی هم قرار داشت تا این استوانه با آن شکل ته آن درست شود . خلاصه وقتی آن جوان در روبروی من این وسیله دستش بود و آنرا پر و خالی میکرد برایم خیلی قشنگ و جالب بود . اگر بتوانم در بیداری چنین چیزی درست کنم جالب است . این خواب ها تمامآ طولانی تر و با صحنه های بیشتری بود ولی من فقط آنچه را یادم بود نوشتم . دیروز کوشش کردم زیاد فکر نکنم ولی بی فکر هم نبودم و نمیدانم این خواب چه چیزی را میرساند . من دیشب رفتم منزل عید دیدنی . صحبت های زیادی شد ولی نمیتوانم بفهمم این خواب ها در رابطه با چی بوده . فعلاً تمام میکنم .
یافته ها : . . گفتمان خواب و بیداری : کارخانه شیر پاستوریزه : : ریه ها 12.453 . . تفسیرها : - . . رؤیا و برنامه داده شده به مغز : خواب در رابطه با اکسیژن گیری و دم و بازدم ریه هاست . . گفتمان خواب و بیداری : بالایش مثل بالای یک شلوار و دو تا پاچه داشت که به قسمت فضای بالاوصل بود ... : : ریه ها . . گفتمان خواب و بیداری : پارچه ای سفید با حالت تور که سفیدی آن رنگ شیر بود : : بافت ریه ها . . گفتمان خواب و بیداری : لوله آزمایش : : حبابچه های ریه . . گفتمان خواب و بیداری : ته لوله آزمایش : : ته حبابچه های ریه . . گفتمان خواب و بیداری : شیر : : پیام های حرکتی حسی اعصاب خودمختار . با توجه به یافته های این دو سه روز 8/6/89 . . گفتمان خواب و بیداری : دکان : : پرده های مغز . . گفتمان خواب و بیداری : کوچه جلو دکان به طرف حمام : : مسیر بین پرده های مغز و مغز میانی . . ذرات بنیادی / گفتمان خواب و بیداری : گرد : : ذرات بنیادی جاذبه . . آب : : ذرات بنیادی موج . . گفتمان خواب و بیداری : کت چهار خانه : : چهار بخش اصلی پوست بدن. 11/9/89 . .

هیچ نظری موجود نیست: