۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه

کار ادرار در کلیه حالب و مثانه

945
12/9/70
کار ادرار در کلیه حالب و مثانه
×
2
3  

516
تمام خواب اول : ساعت دو و پنجاه دقیقه بعد از نيمه شب . اکنون از خواب بیدار شدم . متوجه خوابی شده ام که داشتم میدیدم و میخواهم بنویسم . اما اول اینرا بنویسم که دارد باران میآید و من از صدای برخورد قطرات آب به پشت بام و شنیدن آن اینرا میدانم . دوماً خواب من به این صورت بود که یادم است در بندر ماهشهر و در محوطه خانه ها و لین های روبروی باشگاه یعنی منزل سابق خودمان بودم . یادم است پیاده داشتم از توی این لین ها میآمدم و تقریباً توی کوچه روبروی باشگاه بودم که یادم آمد برگردم و خانه سابق خودمان را نگاه کنم . چون اینطور به نظرم آمد که گفته شده یا دانسته ام خانه سابق ما و خانه های دیگر خراب شده و سالم نیست . من مثل اینکه کمی عقب رفتم ( از رفتن ماندم و به عقب عقب رفتم ) و از مکانی مانند سر لین سید همانطور که پشتم به لین خودمان بود و رویم به مسیر رفتنم از سمت راست خودم به لین ها و خانه های اطراف منزل سابق خودمان نگاه کردم . دیدم خانه ها سالم است و معمولی است و خراب نیست ( توضیح اینکه در چند خواب دیده ام این خانه ها خراب است و دوستان ماهشهری هم گفته اند دیگر آن خانه ها مثل سابق نیست ) . در اینجا یادم آمد که ببینم آیا در محوطه جلو منزلمان سبزه و گیاه کاشته اند یا نه و با این توجه ، هم به خانه ها و هم به محوطه جلو خانه سابق خودمان نگاه کردم دیدم مثل سابق آن است و گیاهی کاشته نشده . فقط دیدم روبرو و سمت راست منزلمان توی پیاده رو لین ننه یک درخت هست و متوجه شدم قبلاً این درخت اینجا نبود . توضیح اینکه در خواب همانند سازی تاریخ 27/6/68 دیده ام جلو منزل سابق مان باغچه کاری و سبزه کاری شده و در خواب دیشب همین موضوع یادم آمد و نگاه کردم ببینم آیا سبزه کاری و گیاه کاری شده یا نه که دیدم نیست . فقط فرق صحنه دیشب با خواب ( همانند سازی ) این بود که در خواب دیشب از نقطه سر لین سید در حالتی که رویم به کوچه روبروی باشگاه و پشتم به لین خودمان بود به منزل سابق مان نگاه کردم ولی در آن خواب از همین نقطه طوری که رویم به طرف لین خودمان و پشتم به کوچه باشگاه بود . یعنی دیشب به سمت راست خودم نگاه کردم اما آن شب در خواب به سمت چپ خودم . بعد از اینکه متوجه آن درخت شدم و متوجه شدم زمانی که ما بندر ماهشهر بودیم این درخت نبود . یادم است سوار بر دوچرخه بودم و به سمت بازار ماهشهر میرفتم . مکان این صحنه شاید محلی جای جوی کنار خیابان منتهی به بازار بود که من سابقاً در آن مسیر میرفتم . این مسیر به این صورت بود که دیدم زمین مسیر حرکت دوچرخه من جوی مانند و بر آمده از زمین است . برای مثال اینطور میتوانم بگویم که بیایند روی زمین با یکی دوسه متر ارتفاع خاک بریزند و بعد بالای این خاک را بصورت جوی در آورند بطوریکه برای ناظر توی جوی ، دو طرف جوی خاک ریز شیب داری داشته باشد و مسیر حرکت او بالاتر از زمین باشد . بهر صورت من در خواب دیشب یادم است سوار بر دوچرخه بودم و در کف این جوی و شیب داخلی دو طرف این جوی مشغول دوچرخه سواری بودم ، در حالیکه میدانستم این جوی بالاتر از زمین و در دو طرف اطراف آن سراشیبی و گود است . همینطور که داشتم درون این جوی و دو دیواره آن به طرف بازار دوچرخه سواری میکردم ، هم مواظب بودم زمین نخورم و هم متوجه موانع جلوم و شیب‌های داخلی جوی بودم . یک جا همینطور که داشتم میرفتم متوجه شدم از سمت راست بطور مورب یک جوی دیگر آمده و این جوی را قطع کرده . اول فکر کردم بصورت خاکی است و میتوانم از روی ‌خاک‌های آن سوار بر دو چرخه رد شوم ولی تا آمدم به آن برسم متوجه شدم که زیر خاک‌های آن جوی لوله سیمانی است و نمیتوانم از روی آن رد شوم . در اینجا یادم است به سمت راست خودم یعنی شیب داخلی سمت راست این جوی خودم را کشیدم و تصمیم داشتم از نقطه شروع برخورد جوی دوم که بصورت مورب این جوی را قطع کرده بود رد شوم که با توجه به دانستن بودن لوله سیمانی در زیر خاک آن جوی دوم از دو چرخه پیاده شدم . پیاده شدنم هم برعکس پیاده شدن معمولی من از دو چرخه در زمان بیداری بود چون من در بیداری معمولاً برای پیاده شدن از دو چرخه یا سوار شدن پای راستم را روی دوچرخه میگردانم و از سمت چپ دوچرخه سوار و پیاده میشوم در صورتیکه در خواب دیشب من از سمت راست دو چرخه پیاده شدم و پای چپم را روی دوچرخه تاب دادم و این درخواب برایم جالب بود چون میدانستم قبلاً از سمت چپ دو چرخه سوار و پیاده میشده ام . خلاصه در اینجا من از سمت راست دوچرخه پیاده شدم و دیگر از این صحنه چیزی یادم نیست .
صحنه بعدی یادم است در خیابانهای حدود دبیرستان بندر ماهشهر که به سمت جنوب میرفت بودم و فکری داشتم . البته نمیدانم این فکر و این صحنه بود یا در صحنه های دیگری مانند دوچرخه سواری ، که میدانستم مدتهاست به بندر ماهشهر نیامده ام و دلم میخواست چند روز اینجا بمانم . اما یاد اداره و کار اداره بودم و اینکه می‌باید فردا به اداره بروم ( در نجف آباد ) ولی متوجه شدم به اداره گفته ام فردا نمی‌آیم و تصمیم دارم اگر شد پس فردا هم نروم . فکر کردم پس بهتر است حالا که میخواهم دوسه روز اداره نروم همینجا در بندر ماهشهر باشم اما در اینجا فکر بر گشتن به شهر خودمان را هم داشتم ( نجف آباد ) و میدانستم فاصله ماهشهر تا شهر ما که اداره ما است زیاد است . در خواب اسم نجف آباد به ذهنم نرسید ولی در ذهنم فاصله (ماهشهر اصفهان) نقش داشت و دوری این راه را حس میکردم . قکر میکردم با وجودی که دوسه روز ماندن در ماهشهر برایم جالب است و دوست دارم بمانم اما باز میدانستم باید به مکان خودم بروم یا برگردم . چیز دیگری یادم نیست .
توضیحات و یافته ها : بنظر من این خواب در رابطه با سؤال است ، مخصوصاً آن جوی و شیب‌های درون جوی یا شیب‌های خاکریز مانند اطراف جوی چون بنظر من این جوی و مسائل دیده شده در رابطه با آن در خواب دیشب همان لوله های حالب باشد و دوچرخه هم دوتا بودن لوله هاست و سیستم انتقال ادرار . دیشب من قبل از خواب فکر کردم برای حرکت ادرار در لوله های حالب شاید خواب موتور سیکلت ببینم اما خواب دوچرخه دیدم که باید بعداً روی آن فکر و مطالعه کنم . ضمناً اینرا هم فراموش کردم بنویسم که وقتی آن جوی قطع کننده مسیر جوی بالاتر از زمین را دیدم و پیاده شدم شخص دوچرخه سوار دیگری را هم دیدم که از مسیر و سمت چپ من آمد و او هم در نقطه ای که من پیاده شده بودم از دو چرخه اش پیاده شد ولی یادم نیست او را شناخته باشم . اما شاید با هم حرف زده باشیم ولی چیزی یادم نیست . البته اینطور یادم است که از مسیر سینه کشی سمت چپ درون جوی میآمد . ساعت سه و چهل دقیقه شب .
تمام خواب دوم : ساعت پنج و سی و هشت دقیقه صبح . یک بار خوابی دیدم و بیدار شدم ، تا آمدم بلند شوم بنویسم دوباره خوابم برد و اکنون با خوابی دیگر بیدار شدم . خواب اول یادم رفته بود ولی کمی فکر کردم یادم آمد . آنرا مینویسم تا خواب دوم برسد . اول خواب دیدم توی ایوان یک منزل بودم . کسانی بودند ولی مشخصاً را با همان لاغری و تیپ گذشته اش دیدم توی ایوان نشسته بود . مسائلی تا اینجا پیش آمده بود که یادم نبود ولی اینجا دیدم دوتا دستهای قطع است و هر دو از آرنج به پائین نیست . قطع دستها طوری بود که من دیدم از زیر آرنج قطع شده و من آثار دو استخوان هر مچ را از روی گوشت و پوست قطع شده دیدم ( زند زیرین و زند زبرین ) . کاملاً متوجه شدم که از آرنج قطع نشده بلکه از کمی پائین تر قطع شده بطوریکه آثار دو استخوان هر دست نمودار بود . من تعجب کردم و از بهجت توضیح خواستم و او شروع به گفتن برای من کرد . من کمی گوش دادم بعد دیدم سروصدا است و صحبت دیگران نمیگذارد بشنوم . از او خواستم برویم توی اطاق و باهم توی اطاق رفتیم ( ایوان و اطاق شمالی بود ) . او یک جا نشست و من آمدم پهلویش روی کف اطاق نشستم . بعد او کمی آنطرفتر رفت و من رفتم روی یک مبل کوتاه بغل او نشستم . دوباره دیدم او کمی دورتر است و خلاصه تا آمدیم بنشینیم سه چهار نفر بین ما قرار گرفت بطوریکه شنونده او فقط من نبودم بلکه کسانی دیگر هم داشتند به حرفهای او گوش میدادند . در اینجا یادم است او شروع به صحبت کرد ، چهره اش دیگر آن اصلی و قبلی نبود بلکه دختری بود سیاه پوست با موهای شاید مجعد . بهر صورت او با تیپ اول نبود ، با وجود این من میدانستم همان است و میخواهد زندگی اش را برایم تعریف کند . او شروع به صحبت وخواندن ترانه کرد ، او مشغول خواندن ترانه ای با شور و حال یک خواننده در همان حال نشسته ( شاید روی مبل ) شد . من اول به دست‌های او توجه کردم دیدم در اینجا مثل اینکه آرنج و مچ و انگشت دارد و فکر کردم او که دستش قطع بود . در حال فکر کردن و ربط دادن این دو موضوع شدم ، یعنی فکر کردم چرا اول دست نداشت و حالا اینجا دست دارد . در همین حال هم مشغول گوش دادن به صحبت و ترانه او بودم . اینطور فکر کردم که این دستها مال خودش نیست ولی دیدم دستهائی طبیعی است و انگشت هم دارد . بعد فکر کردم این دستها مصنوعی است و شاید آنرا از زیر آرنج به دستهایش چسبانده باشد . باز دیدم مصنوعی نیست و طبیعی است . بهر صورت حرفهایش را با صحبت آغاز کرد ولی ادامه و آخر آن ترانه بود . من ترانه اش را کاملاً درک میکردم و میدانستم چیست و بلد بودم . شاید آخر های این صحنه خواب هم به دنبال او توی دلم این ترانه را زمزمه کرده باشم ولی الان که بیدارم یادم نیست آن ترانه چی بود . در اینجا و در پایان ترانه خوانی یادم است در اطراف و بین من و او چند نفر قرار داشتند و کسانی بودند . از جمله اینطور یادم است که هم بود . در بین جمعیت دختر کوچک و نوجوانی هم دیدم ولی همه حواس و توجهشان به بود . همانطور که نوشتم در اینجا دست و انگشتان سالم و معمولی داشت ولی چهره اش چهره واقعی زمان بیداری او یا چهره ای که در خواب توی ایوان از او دیدم نبود . سیاهی پوستش بیشتر به ( خواهرش ) میرفت و چهره اش به شکل و شمایل نزدیکتر بود ولی هیچکدام نبود . فقط من میدانستم همان است که دارد سرگذشت زندگی خودش را تعریف میکند و لحظه ای قبل او را توی ایوان دیده ام .
صحنه بعدی که الان موقع بیدار شدن داشتم خواب میدیدم این بود که توی اطاق بزرگی بودم ( اطاق خودم ) . متوجه شدم بیرون سر و صدا است . میدانستم شب است و نباید کسی داخل آمده باشد ولی فکر کردم صاحب منزل یا خانواده اوست ( ) که از شب نشینی میآید . در را باز کردم و در تاریکی نگاه کردم چند نفر آدم کوچک و بزرگ و زن و مرد را دیدم که دارند وارد میشوند و آهسته صحبت میکنند ، دقت کردم ببینم آیا صاحب خانه هست . متوجه نشدم و وقتی بیشتر دقت کردم دیدم آنها را نمیشناسم . فکر کردم یا دزد هستند یا از اقوام صاحب خانه . بهر صورت صحنه طوری بود که من نمیتوانستم تصمیم بگیرم و بفهمم آنها کی هستند . در اینجا متوجه یک مامور نیروی انتظامی شدم که آهسته حالی من کرد آمده اند دزد بگیرند . تا من آمدم فکر کنم منظورش چیست و دزد کجا است یکی یکی وارد اطاق من شدند . من میخواستم و داشتم اعتراض میکردم اما رعایت سکوت را هم میکردم . دیدم مامور پلیس و دیگران دارند وارد اطاق من میشوند . من میخواستم بگویم توی اطاق من دزد نیست و متوجه شدم که آنها از آن سمت اطاق بزرگ و سالن مانند دارند جلوتر میروند و در این حال متوجه شدم دیگر ربطی به من ندارد . بعد دیدم یک مرد میانسال و تقریباً روستائی و لریاتی دارد به وسایل من ور میرود . او پشتش به من بود و کاری میکرد . او از همان افراد وارد شده با جمعیت به درون اطاق من بود . من ضمن اینکه او را دزد نمیدانستم ولی مشکوک به کار او بودم . در اینجا توجهم از دیگران بریده شد و به او جلب گردید . او پشتش به من و نزدیک دیوار بود . منهم خیلی نزدیک و پشت سر او بودم . او چیزی از روی کمد سمت راستش و روی دیوار جابجا کرد . من ضمن اینکه این کار او را مساله ای دزدی میدانستم میخواستم بدانم دارد چکار میکند ، ولی او خودش و هیکلش جلو من بود و من نمیدیدم آن چیزی که او جابجا کرد چیست . بعد او کنار رفت ( به سمت چپ من رفت ) ومن یک چیزی همانند و شکل هم منتها یکی کوچکتر و یکی کمی بزرگتر روی دیوار و روی کمد دیدم . در این حال فکر کردم اینکه فرقی نداشته او چرا این کار را کرد . آن دو وسیله شکل هم و کاملاً مثل هم بودند فقط یکی کوچکتر و یکی بزرگتر بود وآن شخص جاهای آنرا عوض کرده بود . من این حرکت او را دزدی میدانستم و یادم است از پشت سر یقه او را گرفته بودم و داشتم دنبال جمعیت میرفتم و میگفتم دزد و او را دزد معرفی میکردم . ولی کسی توجه نداشت و همه در جلو من داشتند میدویدند بروند دزد بگیرند . من منظورم این بود که اولاً مردم و بعد آن مامور انتظامی بیایند آن دزد را که یقه اش توی دست من بود بگیرند ولی همه جلوتر از من داشتند میدویدند . در اینجا دیگر من یادم نیست آن شخص را چکار کردم ، فقط میدانم در مکانی ایستاده بودم که اطرافم جمعیت بود و یک فضای باز بزرگی در سمت چپ من بود . آنجا کمی گود بود و از آن مکان صدای تیر اندازی میآمد . مثل اینکه داد و فریاد بگیر و ببند بود . شاید بتوانم آن صحنه و جمعیت را مانند در ورودی صحن ... که کمی گود است مثال بزنم و جمعیت را همانند جمعیتی مانند آن بدانم ، ولی میدانم در آن مکان و فضا و جمعیت هیجانی دزد و دزد بگیری بود . البته یادم است من وارد در ورودی و فضای آن محوطه نشدم و بیرون از آن مکان بودم ولی جمعیت در اطراف منهم پر بود . این موضوع الان یادم آمد که وقتی درب اطاقم را باز کردم و آن اشخاص و آن مامور انتظامی را دیدم آن مامور به من گفت آمده ایم توی قلعه دزد بگیریم یعنی کلمه قلعه را بکار برد . ساعت شش و بیست دقیقه صبح .
یافته ها : . . همانند و یکی بودن : دوچرخه در این خواب من : : و در خواب با عنوان شاش داشتن 2/11/76 . . محوطه خانه ها و لین های روبروی باشگاه : : کلیه ها 12.133 . . گفتمان خواب و بیداری : باشگاه بندر ماهشهر : : غدد فوق کلیوی . . گفتمان خواب و بیداری : بازار ماهشهر : : پنیس . . گفتمان خواب و بیداری : جوی خاکریزی شده بالانر از زمین : : حالب ها . . گفتمان خواب و بیداری : لین ها : : توبولهای کلیه 12.134 . . گفتمان خواب و بیداری : دوچرخه : : اعصاب خود مختار حالب 12.453 . . گفتمان خواب و بیداری : خانه ننه : : توبولهای کلیه 12.453 . . گفتمان خواب و بیداری : جوی خاکی بر آمده از زمین : : ماهیچه های صاف حالب ها 12.548 . . تفسیرها : 4/11/70 - . . گفتمان خواب و بیداری : بندر ماهشهر : : غشاء کلیه ، حالب ، و مثانه که اخیراً یافته ام این غشاها کاری مانند پوست بدن دارند و در ارتباط و زیر نظر پرده های مغز هستند 15/8/94 . .

هیچ نظری موجود نیست: