|
1161
|
14/5/71
|
حمام و پسر حاج ♂
|
|
1
|
1
|
|
644
|
|
♣ تمام خواب : ساعت شش و ده دقیقه صبح . الان از خواب بیدار شدم .
خوابی طولانی با صحنه های فراوان دیده ام . خواب من خیلی روشن و جالب بود ولی از
آن زیاد یادم نیست . اول یادم است در جائی بودم و مثل اینکه مسائلی در رابطه با
حمام و حمام کردن بود . من یادم است نمیدانم عروسی کرده بودم یا اینکه قرار بود
عروسی کنم . یک جا یادم است با زنم بودم و مثل اینکه جمعیتی هم بود . من میدانستم
او زنم است و میخواستم ... کنم ، فکر نمیکنم در شرایط خوابیده بوده باشم ، مثل
اینکه در حالت ایستاده میخواستم به او ور بروم ، ولی میدانستم الان کاری نشود
طوری نیست و بعداً باید ... . باز یادم است غروب و شب و تاریکی سرشب بود . از
توی کوچه ای که به طرف غرب و تاریک بود میخواستم بروم حمام . در شمال کوچه جوی
خیلی بزرگ و گودی بود . کف جوب حالت آشغالدونی و ماندگی داشت ، من میخواستم وارد
این جوی گود شده وارد حمام شوم و این کار را هم با اشکال و دردسرکردم . حمام هم
از حمامهای گود توی زمین بود . یک جا یادم است توی رختکن حمام بودم و کسانی هم
بودند ولی یادم نیست چکار کردم و چی شد . بعد یادم است توی گرمخانه بودم ،
میدانستم اینجا باید لخت بود ولی مثل اینکه من لخت نبودم . اینطور یادم است یک
سینی پر از تکه های پنیر جلوم بود ، سینی در داشت و بزرگ و پر بود از تکه های
پنیر . اول نمیدانستم اینها تکه های پنیر است ولی کم کم دانستم و داشتم با دست
به این پنیرها ور میرفتم . یک جا یادم است با حالت چسبندگی انگشت استفاده کردم و
یک تکه کوچک پنیر به دهان گذاشتم ، یعنی با انگشت به تکه کوچک پنیر زدم و بعد آن
تکه پنیر را در دهانم گذاشتم . در این حال دیدم از بین آن جمعیت پسر حج ♂ با
لباس نیروهای انتظامی در حالی که تفنگی به دوش دارد و میدانستم دارد نگهبانی
میدهد ، جلوم آمد و نسبت به کاری اعتراض کرد . اعتراض او بر اساس دستورات و
مسائل مذهبی بود . من نا باورانه از اینکه او نبایدآدم مذهبی باشد جواب او را در
درستی کارم دادم اما او باز اعتراض کرد که نباید این کاررا میکردم ( با دست پنیر
بر میداشتم و او میگفت باید با وسیله ای این کار را میکردم ) . من باز با تعجب
از مذهبی شدن او و فکر مذهبی داشتن او با تحکم از خودم دفاع کردم و حالی او کردم
طوری نیست و کارم صحیح است . او یک آیه قرآن برایم خواند و میخواست به این طریق
ثابت کند من اشتباه میکنم ، چون قرآن در آن آیه گفته من نباید دستم را به پنیر
میزدم و با دست پنیر میخوردم ، من در پاسخ او با همان اطمینان و تحکم گفتم من کاری
به آیه قرآن ندارم ... بعد یادم نیست چی شد ولی او سر حرفش و منهم سر حرفم بودم
اما تعجب کرده بودم از مذهبی شدن او و اینکه او نباید مذهبی باشد .
صحنه ای دیگر یادم است باز توی همان کوچه بودم و میخواستم
وارد حمام شوم . ابن بار یادم است داشتم از اول کوچه که روبرویم میدانستم حمام
است به سمت چپ خودم که آن کوچه تاریک و آن جوی گود و بزرگ در شمال آن بود نگاه
میکردم ، باز میدانستم باید وارد این جوی شوم و از توی آن توی حمام بروم . اما
این بار میدانستم اگر از سرکوچه مستقیماً ( بطرف شمال ) هم بروم میتوانم از دری
وارد حمام شوم . ولی مثل اینکه فکر کردم اگر مستقیم و از آن در بروم یک جا وارد
گرمخانه میشوم و میخواستم از توی همین کوچه در سمت غرب بروم . باز میدانم هوا
تاریک و شب بود ( بعد از غروب ) ولی این بار متوجه بودم مثل اینکه آن جوی را لایروبی
کرده اند و دیگر نمیتوانم از کناره آن کف جوی رفته توی حمام بروم ، داشتم فکر
میکردم چکار کنم . در این حال متوجه شدم همین اول کوچه روبروی من ( سمت شمال )
بجای جوی یکی دوتا پله است ( یادم نیست پله به طرف بالا بود یا به طرف پائین ) و
از طریق این پله ها میتوانم وارد حمام شوم و وارد شدم . میدانستم دارم وارد
رختکن میشوم و در این فکر بودم آمده ام حمام کنم ، درست نمیدانستم برای چی
میخواستم حمام کنم ولی یک دودلی خاصی داشتم . یک جا هنگام ورود فکر کردم وسایل
حمام آورده ام ولی یادم رفته تیغ بیاورم ( تیغ صورت تراشی ) . اول فکر کردم
برگردم بیاورم ولی بعد فکر کردم وقتی حمام کردم و منزل رفتم توی منزل صورتم را
میتراشم . بعد یادم است دوباره در همان مکان قبلی که پسر ♂ را
با لباس نیروهای انتظامی دیده بودم هستم . آنجا به نظر من بایدگرمخانه حمام
میبود ولی یک محوطه با جمعیتی بود که حالت یک روضه داشت و کسی داشت روضه میخواند
. میدانستم پسر ♂ هم با لباس نیروهای انتظامی آنجا
است ( بیشتر پسر حج ♂ را سرباز و در حالت نگهبانی
میدانستم ) . بعد مثل اینکه یکی دوتا از رفقای جوان پسر حج ♂
توی اطاقی از سمت چپ من حرفی زدند و آمادگی برای انجام کاری نشان دادند . در این
حال دیدم پسر حج ♂ مثل اینکه خودش را به میکروفون
رساند و با حالتی که میرساند آنها را میشناسد و میدانست آنها دوست او هستند بلند
از طریق میکروفون گفت ... جمله درست یادم نیست . البته وقتی بیدار شدم یادم بود
ولی الان مثل اینکه شک دارم . او گفت ما کاری به آقایون دزدها نداریم . البته
این حرف را در مقابل پیشنهاد آن جوانها برای انجام کاری زد در حالی که میدانست
آن جوانها از روی صداقت حرف میزنند و ضمناً دوستان او هستند ، من میدانستم حرف
پسر حج ♂ یک حرف دوستانه است ، اما دیدم مثل اینکه جمعیت درهم شد
و حالت روضه از بین رفت و مثل اینکه میخواهد درگیری شود . در این حال دیدم آن
جوانها از توی اطاق بیرون دویدند و فکر کردم درگیری میشود و جمعیت درهم شد .
میدانستم آن دوسه جوان از توی اطاقها به طرف میکروفون و پسر حج ♂
دویدند ، یکی از آنها مثل اینکه اسلحه کمری داشت . یادم است جمعیت درهم شد و مثل
اینکه گرد و خاک بلند شد . من این حمله به پسر♂ را
در عین اینکه انتقام جویانه میدانستم دوستانه هم میدانستم ، یعنی هم فکر میکردم
ممکن است کسی کشته شود و هم میدانستم این یک مساله دوستانه است ، بعد هم یکی از
آن جوانها را دیدم با وجودیکه در حالت تعرض و پرخاش بود داشت میخندید و ... قاه
قاه میخندید . ♠
توضیحات : 1 - من
انتظار نداشتم پسر حج ♂ برایم آیه قران بخواند و مسائل
مذهبی برایم مطرح کند ، به همین دلیل تعجب کرده بودم . 2 - منظره عمومی حمام یک
حمام قدیمی توی زمین در سمت شمال و بصورت سیاه و تاریک شبانه 3 - سه مساله توی
حمام بود یکی فکر و مسائل عروسی ، یکی فکر و مسائل حمام و حمام کردن ، و یکی هم
آخربار روضه و روضه خوانی . 4 - اکنون یادم آمد در خواب دیشب مسائل و برنامه
هائی هم در باره ♀ بود ولی چی بود نمیدانم . 5 - مثل
اینکه در آن شرایط بهم ریختگی یکی یا یکی دوتا از آن جوانها را هم با لباس نیروی
انتظامی دیدم . 6 - دیروز عصر خواب معنی گودال وگودی توی زمین را خواندم و روی
آن افکاری داشتم . افکار من به این صورت بود که درک کردم آن خواب در باره قشر
قشر منتشر مغز و ستونهای سلولی آن قشر است . 7 - دیشب موقع خوابیدن افکار متفرقه
ای داشتم و چندین مطلب را برای سؤال در نظر گرفتم ولی روی هیچکدام تمرکز فکری
کامل پیدا نکردم .
یافته ها : . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : تکه های پنیر : : احساس جنسی زنانه 12.170 . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : سینی دراز پراز تکه های پنیر : : تناسلی زن / واژن
12.171 . ¶ . تفسیرها : - . ¶ . گفتمان
خواب و بیداری : سینی دراز پر از تکه های پنیر : : غشاء واژن . ¶ . قوانین بنیادی : ما ومن در خواب و بیداری : Sc : در بیداری ایتطور عادت و شناخت داریم که
برای دادن گزارش وتعریف فعالیت های روزانه مان از کلماتی مانند من و ما بجای آن
عضو و یا دیگر اعضای بدن که آن کار یا حرکت را انجام داده اند استفاده کنیم .
برای مثال وقتی میگوئیم من دیدم مسلماً این چشم
بوده که دیده نه دست و پا و گوشها ، یا وقتی میگوئیم من رفتم این پاهای
من بوده که رفته نه گوشها ، دستها ، موها و پوست و دیگر اعضای بدن ، میخواهم
اینطور بگویم که اعمال و رفتار ما در رؤیا هایمان نیز برهمین پایه و اساس استوار
است ، البته با این شناخت که در رؤیاها همه چیز جای هم قرار میگیرد و هرکدام
میتواند آن دیگری باشد . حتی انواع احساسهای فیزیکی و روانی مانند دیدن ، شنیدن
، لمس کردن ، ... اندوه ، شادی ، ترس ، دلهره ، ... برای نمونه در همین خواب
14/5/71 با عنوان حمام و پسر حاج♂ یک سینی دراز پر از تکه های پنیر
دیده و نوشته ام این سینی دراز پر از تکه های پنیر دیدن غشاء واژن بوده . حالا
چگونه و در چه زمان من غشاء واژن زن دیده ام یا اینکه دیدن من جای کدام احساس دیگر
من قرار گرفته ... ، مسأله را خودتان حل
کنید ساده است .
¶ .
|
|||||||
۱۳۹۴ دی ۱۹, شنبه
حمام و پسر حاج ♂
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر