1215
|
12/7/71
|
معنی و کار دروازه دولت
|
×
|
1
|
3
|
666
|
|
♣ تمام خواب : ساعت پنج و ده صبح . پنج
دقیقه ای است بیدار شده ام . خواب میدیدم عروسی بودم و جائی مثل خانه سابق دایزه اکبر در تیران بودم . چیزی از عروسی و منظره عروسی
یادم نیست ولی چیز هائی در باره گلوله توپ یادم است . خیلی مبهم یادم است چیزهائی
مثل فشنگ دیدم ولی خیلی بزرگ که آنرا گلوله توپ میدانستم و در رابطه با آن بودم .
بعد یادم است از توی خیابان امیر کبیر ( کوچه ) داشتم بطرف دروازه هادی می آمدم (
کلمه دروازه هادی در ذهنم نبود ولی در آن مسیر می آمدم ) . بعد یادم است از دروازه
هادی گذشته تقریباً جائی نزدیک و جلو مسجد سید بودم . من یادم بود با کیوان وعده دارم و قرار بوده بعد از عروسی به آنجا
بروم ( خانه ای که در رابطه با کیوان است ) .
منظره کوچه و جلو منزل در اینجا مثل کوچه سابق جلو مسجد سید و آن حدود بود ، اما
جوئی ندیدم و نبود . میدانم آخر شب بود و من فکر کردم حالا بروم منزل کسی مرا
نمیشناسد . همه خوابیده اند و من چطور جایم و رختخوابم را پیدا کنم . باز فکر کردم
ممکن است یک رختخواب برای من انداخته باشند و جایم آماده باشد . خلاصه یک فکری در
اینجا در باره اینکه دیر وقت شب است و یا اینکه مرا نمیشناسند و آیا رختخواب برای
من انداخته اندیا نه پیدا کردم . بعد چشمم به منظره ورودی در منزل که در سمت شرق
بود افتاد ، یادم آمد قبلاً درب منزل عقب تر بوده و جلو منزل دیواری نبوده . ولی اَلآن
میدیدم مثل اینکه دیواری دالان مانند گذاشته اند و کمی جلو آمده اند ( کمی بر را
گرفته اند ) . البته دو تا دالان مانند دیدم که مانده بودم کدام یکی از اینها از کیوان است . فکر کردم قبلاً میشناختم و این دیوار ها
را که گذاشته اند اشتباه میکنم . باز میدانستم بعد از نیمه شب است و من از عروسی
دارم میآیم و با کیوان قرار گذاشته ایم بیایم
منزلشان بخوابم . در اینجا چیزی هم از دوچرخه یادم است . نمیدانم خودم دستم بود و
با دو چرخه آمده بودم یا کسی دیگر دو چرخه داشت . البته میدانم پیاده آمده بودم
ولی در اینجا چیزی از دوچرخه یادم بود . بهر صورت توی کوچه جلو درب منزل کیوان بعد از نیمه شب ایستاده بودم و در مقابل دو
درب ورودی به دو منزل فکر میکردم توی کدام بروم . در اینجا یادم است مردی مرا صدا
زد و به طرفم آمد . البته صحنه در اینجا درست یادم نیست چگونه بود ولی متوجه شدم
آن شخص مرا اشتباهی گرفته و فکر کرده دیگری هستم ، در حالیکه من میخواستم بفهمم خانه کیوان کدام یک از خانه ها است . بعد دیدم آن مرد با
دیگری مشغول صحبت شد ( از کنار من گذشت ) . بعد یادم است وارد خانه شده بودم . و
چون توالت داشتم فکر کردم بروم توالت و دنبال مستراح میگشتم که یک مستراح قدیمی
دیوار گلی و خاکی دیدم . یعنی چیزی مثل حیاط های قدیم که توی آن مستراح و چاله
مستراح و مسائل توالت بود . متوجه شدم برای رفتن توی مستراح راهی به سمت چپ و بالا
بصورت زمین خاکی و قدیمی هست . در اینجا یادم است من تعجیل داشتم بروم توالت و
میخواستم هر چه زودتر کارم را تمام کنم . اول میخواستم همانجا بیرون بنشینم ولی
رفتم بالا و بعد یادم است منظره مستراح و دیوار اطراف و سوراخ توالت را دیدم .
بنظرم آمد کمی سوراخ وکمی فضای توالت تنگ است . ضمناً متوجه شدم سرم به دیوار و
طاق گیر میکند . باز متوجه شدم آفتابه هم ندارد . حتی اینرا هم متوجه شدم از بس
اینجا تنگ است شاید نتوانم بالای سوراخ توالت بنشینم . میخواستم تصمیمی دیگر بگیرم
و بر گردم ولی دیدم تعجیل دارم و باید زودتر کارم را بکنم . به همین جهت همانجا
توی توالت در حالیکه میدانم بالای سوراخ مستراح نبودم . مثل اینکه نشستم ولی توجه
کردم اطرافم نجاست هائی ( خشکیده ) است . ولی هر چند میدانستم باید و حتماً این
نجاست ها روی زمین است ولی دیدم زمین و دیوار خاکی است و نجاست ها به دیوار است .
وقتی هم درست توجه کردم دیدم توی دیوار به ترتیب و تقریباً روی هم روی هم ( و کنار
هم ) مرغ چیده شده . باز وقتی دقت کردم آنها را چیزهائی مثل مرغ پخته قرار گرفته
توی دیوار دیدم ( ردیف توی دیوار که منظره ای مثل دستگاه های مرغ سرخ کنی داشت ) .
البته هر چند آنها را میدانستم نجاست است ولی مرغ پخته بود . منظره توالت و ورود
من به آن در سمت چپم بود و من به سمت چپ پیچیدم . وقتی هم نگاه میکردم روبرو و سمت
چپم به دیوار این مرغ های پخته بود . من وقتی میخواستم برای توالت بنشینم دیدم کتف
چپ و سمت چپ بدن من حتی قسمت چپ سرم به این نجاست ها یا در اصل مرغ پخته ها خواهد
خورد . بعد یادم است توی همین حیاط چشمم به فضای خرند خانه در سمت راست افتاد .
تقریباً منظره شبانه یک خانه به نظرم رسید که من توی حیاط ( محوطه توالت ) آن باشم
. اینطور یادم است مثل اینکه دختری توی حیاط روی خرند نشسته بود و کاری میکرد (
لباس می شست ) . متوجه بودم آنجا دیگر مثل مکان من تاریک و آخر شب نیست بلکه فکر
کردم زمان قبل از نیمه شب است و چراغ های ایوان و حیاط باید روشن باشد چون نور
آنجا را ( حیاط و آن دختر و اطراف او را ) روشن کرده بود . بعد دیدم ... قاری دارد با لبخند می آید و معلوم بود آن دختر
یا کسی دیگر به او گفته که شخصی توی خانه ( توی حیاط مستراح ) است . او داشت میآمد
ببیند این وقت شب چه کسی است وارد خانه شده . منهم دیدن او برایم تعجب آور بود چون
انتظار نداشتم او را ببینم . فکر میکردم باید کیوان
را ببینم هر چند موقع ورود به خانه فکر میکردم همه باید خوابیده و چراغ ها خاموش
باشند . ولی دیدن عبدالحسین خوشحالم کرد و او
هم با دیدن من برخوردی خوب داشت . فکر میکردم هر چند او مرا بشناسد ولی بی مقدمه و
بدون اطلاع وارد خانه شده بودم . همین فکر هم بود که میخواستم به او بفهمانم من با
کیوان وعده گذاشته و کیوان گفته بیا ، گفته ام میآیم و اینرا توجیهی برای بدون
اطلاع آمدن آخر شب به آن خانه داشتم . بالاخره من با تعجب از دیدن عبدالحسین و تعجب عبدالحسین
از دیدن من میخواستم بدانم او در این خانه چهکار دارد . عبدالحسین گفت آخر من دائی او هستم . من با این حرف عبدالحسین یاد مهین
دختر دائی او ( دختر ... ) افتادم و قبول کردم درست میگوید . اما اَلآن که بیدارم
میبینم اینها ربطی به هم ندارد ، چون کیوان با
عبدالحسین اصلاً آشنا نیستند . بهر صورت من
آشنائی با کیوان را میدادم و عبدالحسین میگفت دائی اواست . من یاد مهین
بودم و قبول میکردم درست است و رابطه ها برایم جور و قابل قبول بود . ولی اَلآن که
بیدارم میدانم این رابطه درست نیست . خلاصه او تعارف و اینطور یادم است روی خرند
توی حیاط بودیم و منتظر بودم او مرا به اتاق راهنمائی کند . دیدم در اتاق را باز
کرد که کمی بالاتر از زمین بود و تعارف کرد . من نگاه کردم اتاق بزرگی بود ( چون اتاق
بالاتر بود مسیر نگاه من به کف اتاق بود ) راه پله ای یادم نیست و ندیدم ولی
میدانم باید بوده باشد . در اینجا شاید عبدالحسین
سمت راست و پشت سرم بوده . اتاق هائی هم میدانم در سمت راست این اتاق بود که حدس
میزدم کسانی زن و مرد باید توی آنها بوده باشند . البته چون متوجه شده بودم آنها
بیدارند انتظار داشتم عبدالحسین مرا پیش آنها
ببرد ولی پذیرفتم که به تنهائی توی این اتاق باشم . بعد یادم است توی اتاق بودم و
به دیوار غربی آن تکیه داده بودم . در ورودی اتاق روبروی سمت راست من بود (اتاق ها
شمالی و ما در اتاق غربی آن خانه بودیم ) . در اینجا متوجه شدم غیر از عبدالحسین کسانی دیگر هم اطراف من هستند . یعنی
نشسته اند ، بیشتر سمت راست و روبرو . و متوجه شدم میخواهند شام بخورند . من
خوشحال شدم چون گرسنه ام بود . ولی یادم آمد من عروسی بوده ام و باید شام خورده
باشم و اینجا درست نیست شام بخورم . اما گرسنه ام بود و دلم میخواست غذا بخورم ولی
همان فکر باعث میشد اقدامی برای خوردن نکنم . باز در اینجا منظره غذا خوردن
اطرافیان را دیدم که بزرگ و کوچک ( مرد ) بودند و حالتی مثل روستائی ها داشتند .
یعنی مرد بزرگتر با بچه کوچکتر با تشر و تند گوئی حرف میزد و امرو نهی در خوردن
میکرد . بعد یادم است دیدم دختری بین هشت تا دوازده ساله در سمت راست من است و دارد حرفهائی بچه گانه میزند . داشت تعریف
میکرد از عمه اش که به او نبات داده خورده ، و مسائل دیگری را مطرح کرده بود .
داشت تعریف میکرد ولی رفتارش بچه گانه و با نادانی بود . بنظر من تعریف و حرکات او
نرمال و معمولی نبود و کمی در سمت نادانی و بچه گانه بود ، در حالیکه هیکل او و
بزرگی او طوری بود که نباید در این شرایط میبود . ♠
توضیح : دیشب رفتم چلوکبابی چلو
مرغ خوردم و منظره مرغ پخته دیدم . دیروز صبح هم با سلطانی
همکارم بحثی داشتم ، اینطور یادم است در باره هنرپیشه های فیلم های تلویزیونی بحثی
داشتیم و این مورد را مثال زدم که یکی از هنرپیشه ها دختری ده دوازده ساله را
بوسید در صورتیکه قبلاً در تلویزیون چنین کاری نمیشد . من عقیده داشتم برای اینکه
این بوسیدن قانونی جلوه کند هرچند دختر هیکلی درشت و بزرگ داشت ، صدای بچه گانه و
نادانانه روی آن گذاشته بودند تا بوسیدن او در تلویزیون جلوه نکند . یعنی به نظر
من اگر صدای زنانه و سنگین رنگین برای او روی تصویر گذاشته بودند بوسیدن او اعتراض
انگیز میشد ولی زرنگی کرده بودند و صدائی برای او انتخاب کرده بودند که او را بچه
نشان دهند . بهر صورت فکر میکنم اینها در شکل گیری داستان دیشب خواب من مؤثر بوده
. راستی دیروز وقتی با حسن زاده رفتم اصفهان ♂ پسر ♀ خواهر ♂
هم با ما بود و من یاد خاطراتی افتادم که از ♀ داشتم و
شاید این هم دلیلی برای دیدن ♂
در خواب دیشب باشد ، ساعت شش و ده صبح .
/////////////////////////////////////////////
چکیدهی
یافتههای درست و اشتباه گذشته :
/
26/10/75 / با توجه به یادداشت 8/10/75 با عنوان ستاره زحل، در خواب معنی و
کار دروازه دولت 12/7/71 قاری و کیوان یکی
و هر دو نماد مقعد و سیستمهای در ارتباط با مقعد بودهاند 2.126 .
/
9/11/76
/
فکر میکنم کلمه عبد در عبدالحسین یا عبدالرحیم و امثال آن در خوابهای من به معنی
کودکی، کوچکی، و خُردی اسم مطرح شدهباشد، برای مثال عبدالحسین به معنی حسینی باشد
که کودک است یا عبدالرحیم، رحیمی باشد که کودک است، 3.50 .
/
خواب در پاسخ به سؤال است. در این خواب دروازه دولت، یا دروازه ورود به دولت، نماد
مقعد میباشد.
/ 20/8/90 / در این
خواب کیوان نماد مقعد و حلقههای نورانی اطراف سیارهی کیوان نماد سیستمهای دیگر
در ارتباط با غشاء مقعد است.
/ 21/8/90 / احساس لمس
پوست انسان یک گیرنده حسی یکدست سرا سری نیست بلکه چند گیرنده حسی لمس مخصوص به
خود است که تأثیرگذار بر همدیگرند. مراکز این گیرندههای حسی لمس عبارت است از
: لبها، پستانها، آلت تناسلی، مقعد، و
کف دستها و پاها و انگشتان.
/
21/8/90
/
با توجه به معانی و مفاهیم خواب معنی خدا 18/12/68 ، در این خواب مهین ... نماد دِرم
غشاء مقعد با ماهیت بنیادی ی پرده عنکبوتی ی مغز است. // در تاریخ 21/9/98 بهروز
گردید.
/ 23/8/90 / قبلاً
متوجه شده بودم در خوابهای من دائی به معنی دعاکننده هم میباشد اما تاکنون برایم
اثبات نشده بود تا امروز که دانستم دائی مطرحشده در این خواب بامعنی دعاکننده است.
/////////////////////////////////////////////
چکیدهی
تغییرات و یافتههای جدید :
/ 20/9/98 / امروز با
توجه به معانی و مفاهیم خواب 12/7/71 با سؤال «معنی
و کار دروازه دولت» متوجه شدم در این خواب،
دولت نماد مغزمیانی و دروازه دولت نماد مقعد میباشد که دروازهی ورود به دولت
است.
/ 20/9/98
/ با توجه به مجموعه موارد
شناختهشده به این نتیجهی کلی نیز میرسم که احساسها و فعالیتهای حیاتی حسی ی
دستگاه تناسلی به پردههای مغز نهایت به مرکز تشخیص و بایگانی ی ریزدانههای فضای
گنجه مانند در سینوس ساژیتال فوقانی ی مغز، و احساسها و فعالیتهای حسی ی مقعد به
مغزمیانی نهایت به مرکز تشخیص و بایگانی ی قشر منتشر مغز منتهی میشود. |
|||||||
۱۳۹۴ آذر ۲۴, سهشنبه
معنی و کار دروازه دولت
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر