۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

کار سلول های کورتکس یا قشر منتشر مغز چیست

1348
7/12/71
کار سلول های کورتکس یا قشر منتشر مغز چیست
×
2
2

747
تمام خواب اول : ساعت سه و چهل و پنج دقیقه شب . یک بار یادم است قبلاً بیدار شده چیزی خواب دیده بودم مثل کاغذهای یادداشت جدا جدا روی هم ، یعنی ورق های کاغذ سفید یادداشت که روی هر کدام مقداری بصورت کم یا زیاد نوشته شده بود ، درست مثل کاغذهای روزانه که پاکنویس و بایگانی میکنم . بعد از بیدار شدن و دوباره خواب رفتن صحنه ای به این صورت یادم است که بسته ای مقوائی وارد شده ( شاید از خارج ) دیدم و میدانستم پلاستیکی هم روی آن بوده ، باز میدانستم روی بسته مقوائی یادداشت و آدرس و نوشته ای بوده . یعنی از هر بسته سه چیز پلاستیکی روی آن یکی مقوای کارتن ، یکی نوشته روی مقوا ، و شاید نوشته ای هم روی پلاستیک یادم است . بنظرم دوتا چنین بسته ای بود و من داشتم روی موارد جداگانه یکی از آن بسته ها کاری و فعالیتی میکردم . بعد میخواستم بروم سراغ بسته بعدی مانند آن . یادم نیست چیزی توی کارتن ها بوده باشد بیشتر میدانم کارتن خالی آن بسته ها همراه پلاستیک روی آن بود . توضیح اینکه در رابطه با صحنه اول دیده شده دیشب وقتی میخواستم بخوابم زیر دستی قرمز رنگ مخصوص یادداشتم را که زیر دستی اوراق پاکنویسم است آوردم و این کاغذ یادداشت را هم همراه با اوراق سفید و چند کاغذ یادداشت همراه آن زیر پتو وزیر سرم گذاشتم . یعنی میخواهم بگویم صحنه خواب اول برداشتی از این موضوع بوده و موضوع دوم اینکه پنج شنبه ظهر آمد پهلویم توی اداره نشست ، من هنگام بررسی متوجه شدم یک امانت آمده از خارج بنام   نیست و دفتر امضاء نشده . پس از بر رسی زیاد با ماشین به در خانه رفتیم و از آنها خواستم کاغذ سبز بسته را بیاورند ، او رفت و برگشت گفت پیدا نمیکنم گفتم مقوا یا پلاستیک روی آنرا بیاور او رفت و بالاخره هرسه آنها را آورد ، هم کاغذهای همراه و هم جلد مقوائی وهم پلاستیک روی آنرا ، بعد معلوم شد بسته ای که دنبال آن هستم مال یکی از اقوام آنها است که منزلش آنطرف خیابان نزدیک چهارراه ... است . بهر صورت یادم است وقتی از او میخواستم اقلاً پلاستیک روی بسته را بیاورد میگفتم روی آن شماره ای نوشته ام . صحنه دوم خواب من تقریباً صحنه هائی همانند این صحنه یا تکرار این صحنه بود یعنی من چیزی از یک جلد مقوائی یک بسته و پلاستیک روی آن و نوشته هائی روی مقوا و پلاستیک یادم است . ساعت چهار و ده دقیقه صبح . فعلاً میخوابم و باز سؤالم مطرح است . کار سلولهای کورتکس مغز یا همان قشر منتشر مغز چیست . سلولهای قشر منتشر مغز چه کاری انجام میدهند .
تمام خواب دوم : ساعت شش بامداد . الان بیدار و یادم آمد خوابی دیده ام ، یادم است با در محلی تقریباً حدود منزل دایزه در سرپل توی بازاری بودیم ، اینطور یادم است چیزی گفت بخرم و خریدم . اینطورکه از بقیه داستان معلوم است شاید یک بلبل خریده باشیم ، البته چیز دیگری هم خریدیم ولی یادم نیست چی بود . بازار بنظرم سر پوشیده بود . بعد همینطور که داشتیم میآمدیم از عقب مغازه ای سر در آوردیم . کارکنان مغازه که شاید افغانی بودند که البته چهره ایرانی هم قاطی آنها بود جلو مارا گرفتند و حرفشان این بود چرا ما آنطوری توی مغازه هستیم و کِی آمده ایم توی مغازه که آنها ندیده اند . من جواب این سؤال آنها را نداشتم چون خودم هم نمیدانستم چرا اینطوری شد ولی میدانستم آن چیز ها را از مغازه ای دیگر خریده ایم و وقتی از عقب این مغازه وارد شده ایم همراهمان بوده ، ولی نمیدانستم چرا اینطور شده . آنها فکر میکردند ما وارد این مغازه شده و بعد بدون اطلاع آنها به قسمتهای عقب مغازه رفته و آن اجناس مال آن مغازه است ، بهر صورتی بود آن اجناس را از ما گرفتند و ما با دلخوری بیرون آمدیم هرچند خوشحال بودم که بالاخره از دست آنها خلاص شدیم . بعد یادم است توی کوچه ای با داشتیم میآمدیم ، دوباره جائی و مغازه ای چشمم به مردی افتاد که با یک چرخ خیاطی با سرعت داشت چیزی میدوخت . بیشتر شاید پرده میدوخت ولی یادم نیست فقط یادم است دوسه نفر دیگر اطرافش بودند و کمک او میکردند و او با چرخ پائی برقی با سرعت چیزی میدوخت ، یعنی یک لحظه با سرعت او چیزی میدوخت و بعد دوختن وکار چرخ قطع میشد و دوباره میدوخت . من صدای موتور چرخ خیاطی او را هنگام دوختن میشنیدم و صدایش مانند چرخ خیاطی یا خیاطهای دیگری بود که تولیدی دارند و با سرعت کار میکنند . بعد یادم است یک جا زنی را دیدم که چادر به سر داشت و کسانی اطرافش بودند ، او هم با سرعت کاری انجام میداد و آن اطرافیان کمکش میکردند . نمیدانم اوهم خیاطی و کاری همانند آن مرد میکرد یا کاری دیگر ولی متوجه بودم چشم چپ آن زن چادر به سر لوچ است و می پیچد ، یعنی چشم چپ او معیوب بود ولی او هم با همان سرعت آن مرد کاری میکرد . صحنه ای که با توی کوچه داشتیم میرفتیم به این صورت بود که او سمت راست من بود با کاپشن مشکی و قدی بلندتر از من ، همراه من داشتیم توی کوچه میرفتیم . بعد یادم است .
بعد یادم است از در شرقی امامزاده ... وارد امامزاده شدیم و جمعیتی را که زن بودند نشسته توی محوطه امامزاده دیدم . در بین آنها پیرزنی را دیدم که داشت بین زنها اینطرف آنطرف میرفت و دعا میخواند . اینطور یادم است کارها و رفتار او به نفع دین و عقاید مردم و مخصوصاً آن زنها در آن محیط بود . کارش درست بودن عقاید و رفتار آن مردم توی امامزاده را میرساند . من اینطور برداشت داشتم که آن پیرزن را از قبل میشناسم و میدانم کارش چیست ولی خودم اعتقادی به کار و رفتار او نداشتم . وقتی از در امامزاده وارد و بطرف امامزاده با آمدیم زنی روی سکوی محوطه بالائی جلو امامزاده خودش را به بیهوشی و حالتی مانند غش زد ، من حدس زدم الان آن پیرزن با حرکات و دعا وکارهای خود ، کاری میکند که این مردم به عقاید خود معتقدتر شود ( شوند ) ولی من با بی ارزش دانستن کار آن پیرزن و این زن جوان ، متلک وار گفتم حالا معجزه میشود . منظورم این بود که حرکات این دو باعث میشود اطرافیان فکر کنند معجزه شده و به عقاید خود معتقدتر شوند . وقتی آمدم از کنار آن زن رد شوم این عقیده خودم را با تمسخر ادا کردم و گفتم حالا معجزه میشود که منظور دروغ بودن وصحنه سازی بودن این حرکات بود . در این حال دیدم آن زن جوان غش کرده و بی حال شده همینطور که آمدم از کنارش رد شوم دستش را بالا آورد و بغل پای مرا نیشگون گرفت . من این حرکت او را دلیل بر اثبات نظر خودم دانستم و فهمیدم میخواهد اینطوری به من حالی کند که نظرت صحیح است ولی کاری نداشته باش . البته این حرکت او در چهارچوبی دوستانه و حرکت دوستانه یک زن را میرساند . میدانستم این گفته من در آن جمع که الان معجزه میشود خوشایند آن معتقدین نیست و از حرف من خوششان نمیآید ، مخصوصاً آن پیرزن که میدانستم دارد مردم را گول میزند ، بهر صورت از آنجا خارج شدیم و از در شمالی امامزاده با بیرون آمدیم . در این موقع دیدم آن مرد دارای چهره ایرانی با دو سه نفر دیگر توی راهرو خروجی در امامزاده ایستاده و مارا صدا کردند . از توی کوچه برگشتم نگاه کردم دیدم آن شخص و همراهان او سؤال کردند این بلبل را از کجا خریده بودید . من از دیدن آنها و سؤال آنها ناراحت شدم چون دیدم با حرفی که توی امامزاده زدم و باعث ناراحتی آنها شدم حالا وقتی بفهمند این مرد مدعی دزدیده شدن آن بلبل توسط ما است برای ما مشکل و آبروی ما در خطر میشود ، هر چند حرف ما صحیح باشد و این بلبل را  ندزدیده و خریده باشیم . من آمدم جلوتر تا جواب بدهم و آن افکار در ذهنم بود ، متوجه شدم منظور آنها از سؤال کجا خریدن این نیست که آنرا دزدیده باشیم ، بلکه نظرشان این است که این بلبل ، بلبل نمونه است و میخواستند مکان فروش آنرا بدانند . در اینجا یادم است بلبل را دیدم که هر چند قد و اندازه آن قد یک بلبل معمولی بود ولی متوجه شدم سر ودم و هیکلی مثل میمون دارد و مثل میمون جست وخیز میکند . آن بلبل دُم درازی مثل میمون و سری و تنه ای مثل میمون داشت و همانند میمون جست وخیز میکرد ، میدانستم آن حیوان بلبل است و باید بلبل باشد ، فکر میکردم نوع خاصی از بلبل است و توجهم به جست خیزهای آن جلب بود و اینکه چرا این بلبل اینطوری و اینجوری است . توضیح اینکه دیروز صبح ...   
یافته ها : 19/3/76 - . . گفتمان خواب و بیداری : میمون : : پیام های آمده از قشر منتشر مغز به پوست 12.314 . . تفسیرها : - . . همانند و یکی بودن : کاغذ یادداشت / نوشته روی بسته مقوائی : : . 10/10/89 . .

هیچ نظری موجود نیست: