|
1348
|
7/12/71
|
کار سلول های کورتکس یا قشر منتشر
مغز چیست
|
×
|
2
|
2
|
|
747
|
|
♣ تمام خواب اول : ساعت سه و چهل و پنج دقیقه شب . یک بار یادم است قبلاً
بیدار شده چیزی خواب دیده بودم مثل کاغذهای یادداشت جدا جدا روی هم ، یعنی ورق
های کاغذ سفید یادداشت که روی هر کدام مقداری بصورت کم یا زیاد نوشته شده بود ،
درست مثل کاغذهای روزانه که پاکنویس و بایگانی میکنم . بعد از بیدار شدن و
دوباره خواب رفتن صحنه ای به این صورت یادم است که بسته ای مقوائی وارد شده (
شاید از خارج ) دیدم و میدانستم پلاستیکی هم روی آن بوده ، باز میدانستم روی
بسته مقوائی یادداشت و آدرس و نوشته ای بوده . یعنی از هر بسته سه چیز پلاستیکی
روی آن یکی مقوای کارتن ، یکی نوشته روی مقوا ، و شاید نوشته ای هم روی پلاستیک
یادم است . بنظرم دوتا چنین بسته ای بود و من داشتم روی موارد جداگانه یکی از آن
بسته ها کاری و فعالیتی میکردم . بعد میخواستم بروم سراغ بسته بعدی مانند آن .
یادم نیست چیزی توی کارتن ها بوده باشد بیشتر میدانم کارتن خالی آن بسته ها
همراه پلاستیک روی آن بود . توضیح اینکه در رابطه با صحنه اول دیده شده دیشب
وقتی میخواستم بخوابم زیر دستی قرمز رنگ مخصوص یادداشتم را که زیر دستی اوراق
پاکنویسم است آوردم و این کاغذ یادداشت را هم همراه با اوراق سفید و چند کاغذ
یادداشت همراه آن زیر پتو وزیر سرم گذاشتم . یعنی میخواهم بگویم صحنه خواب اول
برداشتی از این موضوع بوده و موضوع دوم اینکه پنج شنبه ظهر ♂
آمد پهلویم توی اداره نشست ، من هنگام بررسی متوجه شدم یک امانت آمده از خارج
بنام ♂ نیست و دفتر امضاء
نشده . پس از بر رسی زیاد با ماشین ♂ به در خانه ♂
رفتیم و از آنها خواستم کاغذ سبز بسته را بیاورند ، او رفت و برگشت گفت پیدا
نمیکنم گفتم مقوا یا پلاستیک روی آنرا بیاور او رفت و بالاخره هرسه آنها را آورد
، هم کاغذهای همراه و هم جلد مقوائی وهم پلاستیک روی آنرا ، بعد معلوم شد بسته
ای که دنبال آن هستم مال یکی از اقوام آنها است که منزلش آنطرف خیابان نزدیک
چهارراه ... است . بهر صورت یادم است وقتی از او میخواستم اقلاً پلاستیک روی
بسته را بیاورد میگفتم روی آن شماره ای نوشته ام . صحنه دوم خواب من تقریباً
صحنه هائی همانند این صحنه یا تکرار این صحنه بود یعنی من چیزی از یک جلد مقوائی
یک بسته و پلاستیک روی آن و نوشته هائی روی مقوا و پلاستیک یادم است . ساعت چهار
و ده دقیقه صبح . فعلاً میخوابم و باز سؤالم مطرح است . کار سلولهای کورتکس مغز
یا همان قشر منتشر مغز چیست . سلولهای قشر منتشر مغز چه کاری انجام میدهند . ♠
تمام خواب دوم : ساعت شش
بامداد . الان بیدار و یادم آمد خوابی دیده ام ، یادم است با ♂ در
محلی تقریباً حدود منزل دایزه ♂ در سرپل توی بازاری بودیم ، اینطور
یادم است♂ چیزی گفت بخرم و خریدم . اینطورکه از بقیه داستان معلوم
است شاید یک بلبل خریده باشیم ، البته چیز دیگری هم خریدیم ولی یادم نیست چی بود
. بازار بنظرم سر پوشیده بود . بعد همینطور که داشتیم میآمدیم از عقب مغازه ای
سر در آوردیم . کارکنان مغازه که شاید افغانی بودند که البته چهره ایرانی هم
قاطی آنها بود جلو مارا گرفتند و حرفشان این بود چرا ما آنطوری توی مغازه هستیم
و کِی آمده ایم توی مغازه که آنها ندیده اند . من جواب این سؤال آنها را نداشتم
چون خودم هم نمیدانستم چرا اینطوری شد ولی میدانستم آن چیز ها را از مغازه ای
دیگر خریده ایم و وقتی از عقب این مغازه وارد شده ایم همراهمان بوده ، ولی
نمیدانستم چرا اینطور شده . آنها فکر میکردند ما وارد این مغازه شده و بعد بدون
اطلاع آنها به قسمتهای عقب مغازه رفته و آن اجناس مال آن مغازه است ، بهر صورتی
بود آن اجناس را از ما گرفتند و ما با دلخوری بیرون آمدیم هرچند خوشحال بودم که
بالاخره از دست آنها خلاص شدیم . بعد یادم است توی کوچه ای با ♂
داشتیم میآمدیم ، دوباره جائی و مغازه ای چشمم به مردی افتاد که با یک چرخ خیاطی
با سرعت داشت چیزی میدوخت . بیشتر شاید پرده میدوخت ولی یادم نیست فقط یادم است
دوسه نفر دیگر اطرافش بودند و کمک او میکردند و او با چرخ پائی برقی با سرعت
چیزی میدوخت ، یعنی یک لحظه با سرعت او چیزی میدوخت و بعد دوختن وکار چرخ قطع
میشد و دوباره میدوخت . من صدای موتور چرخ خیاطی او را هنگام دوختن میشنیدم و
صدایش مانند چرخ خیاطی ♂ یا خیاطهای دیگری بود که تولیدی
دارند و با سرعت کار میکنند . بعد یادم است یک جا زنی را دیدم که چادر به سر
داشت و کسانی اطرافش بودند ، او هم با سرعت کاری انجام میداد و آن اطرافیان کمکش
میکردند . نمیدانم اوهم خیاطی و کاری همانند آن مرد میکرد یا کاری دیگر ولی
متوجه بودم چشم چپ آن زن چادر به سر لوچ است و می پیچد ، یعنی چشم چپ او معیوب
بود ولی او هم با همان سرعت آن مرد کاری میکرد . صحنه ای که با ♂
توی کوچه داشتیم میرفتیم به این صورت بود که او سمت راست من بود با کاپشن مشکی و
قدی بلندتر از من ، همراه من داشتیم توی کوچه میرفتیم . بعد یادم است .
بعد یادم است از در شرقی امامزاده ... وارد امامزاده شدیم
و جمعیتی را که زن بودند نشسته توی محوطه امامزاده دیدم . در بین آنها پیرزنی را
دیدم که داشت بین زنها اینطرف آنطرف میرفت و دعا میخواند . اینطور یادم است
کارها و رفتار او به نفع دین و عقاید مردم و مخصوصاً آن زنها در آن محیط بود .
کارش درست بودن عقاید و رفتار آن مردم توی امامزاده را میرساند . من اینطور
برداشت داشتم که آن پیرزن را از قبل میشناسم و میدانم کارش چیست ولی خودم
اعتقادی به کار و رفتار او نداشتم . وقتی از در امامزاده وارد و بطرف امامزاده
با ♂ آمدیم زنی روی سکوی محوطه بالائی جلو امامزاده خودش را
به بیهوشی و حالتی مانند غش زد ، من حدس زدم الان آن پیرزن با حرکات و دعا
وکارهای خود ، کاری میکند که این مردم به عقاید خود معتقدتر شود ( شوند ) ولی من
با بی ارزش دانستن کار آن پیرزن و این زن جوان ، متلک وار گفتم حالا معجزه میشود
. منظورم این بود که حرکات این دو باعث میشود اطرافیان فکر کنند معجزه شده و به
عقاید خود معتقدتر شوند . وقتی آمدم از کنار آن زن رد شوم این عقیده خودم را با
تمسخر ادا کردم و گفتم حالا معجزه میشود که منظور دروغ بودن وصحنه سازی بودن این
حرکات بود . در این حال دیدم آن زن جوان غش کرده و بی حال شده همینطور که آمدم
از کنارش رد شوم دستش را بالا آورد و بغل پای مرا نیشگون گرفت . من این حرکت او
را دلیل بر اثبات نظر خودم دانستم و فهمیدم میخواهد اینطوری به من حالی کند که
نظرت صحیح است ولی کاری نداشته باش . البته این حرکت او در چهارچوبی دوستانه و
حرکت دوستانه یک زن را میرساند . میدانستم این گفته من در آن جمع که الان معجزه
میشود خوشایند آن معتقدین نیست و از حرف من خوششان نمیآید ، مخصوصاً آن پیرزن که
میدانستم دارد مردم را گول میزند ، بهر صورت از آنجا خارج شدیم و از در شمالی
امامزاده با ♂ بیرون آمدیم . در این موقع دیدم آن
مرد دارای چهره ایرانی با دو سه نفر دیگر توی راهرو خروجی در امامزاده ایستاده و
مارا صدا کردند . از توی کوچه برگشتم نگاه کردم دیدم آن شخص و همراهان او سؤال
کردند این بلبل را از کجا خریده بودید . من از دیدن آنها و سؤال آنها ناراحت شدم
چون دیدم با حرفی که توی امامزاده زدم و باعث ناراحتی آنها شدم حالا وقتی بفهمند
این مرد مدعی دزدیده شدن آن بلبل توسط ما است برای ما مشکل و آبروی ما در خطر
میشود ، هر چند حرف ما صحیح باشد و این بلبل را
ندزدیده و خریده باشیم . من آمدم جلوتر تا جواب بدهم و آن افکار در ذهنم
بود ، متوجه شدم منظور آنها از سؤال کجا خریدن این نیست که آنرا دزدیده باشیم ،
بلکه نظرشان این است که این بلبل ، بلبل نمونه است و میخواستند مکان فروش آنرا
بدانند . در اینجا یادم است بلبل را دیدم که هر چند قد و اندازه آن قد یک بلبل
معمولی بود ولی متوجه شدم سر ودم و هیکلی مثل میمون دارد و مثل میمون جست وخیز
میکند . آن بلبل دُم درازی مثل میمون و سری و تنه ای مثل میمون داشت و همانند
میمون جست وخیز میکرد ، میدانستم آن حیوان بلبل است و باید بلبل باشد ، فکر
میکردم نوع خاصی از بلبل است و توجهم به جست خیزهای آن جلب بود و اینکه چرا این
بلبل اینطوری و اینجوری است . توضیح اینکه دیروز صبح ... ♠
یافته ها : 19/3/76 - . ¶ . گفتمان خواب و
بیداری : میمون : : پیام های آمده از
قشر منتشر مغز به پوست 12.314 . ¶ . تفسیرها : - . ¶ . همانند و یکی بودن : کاغذ یادداشت
/ نوشته روی بسته مقوائی : : ♂ . 10/10/89 . ¶ .
|
|||||||
۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه
کار سلول های کورتکس یا قشر منتشر مغز چیست
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر