۱۳۹۴ مهر ۲۳, پنجشنبه

تپه ، ... ، و گراز

1544
22/8/72
تپه ، ... ، و گراز

1
3

847
تمام خواب : ساعت شش و پنج دقیقه صبح . الان از خواب بیدار شدم و صحنه هائی خواب دیده ام . یک صحنه اینطور یادم است روی تپه ای بزرگ که بصورت شمالی جنوبی ادامه داشت بودم ، یک جا توجهم به غرب بود ، متوجه بودم در سمت غرب منظره ای مثل کوچه باغ و درخت هست ، یک جوی آب دیدم که به طرف شرق جریان داشت ، میدانستم این جوی آب در سرازیری ملایمی در حرکت است ، یادم بود در صحنه ای دیگر جلوتر کنار این جوی آب بوده ام و کاری کرده ام ولی الان یادم نیست آن صحنه چی بود . حالا هم که بیدارم باز میدانم کنار آن جوی فعالیتی داشته ام . در صحنه ای دیگر باز روی همین تپه شمالی جنوبی در حرکت بودم . میدانستم سمت غرب این تپه گود است و احیاناً درخت و اشجار در دوردست وجود دارد ( از پائین تپه به طرف غرب ) . یک جا روی این تپه به سمت جنوب میرفتم و تنها بودم ولی میدانستم کسانی در دورترها هستند ( روی تپه ) . یک جا یادم است یک عدد بِه افتاده روی زمین دیدم که همانند سیب زمینی و گِلی بود ولی میدانستم بِه است ، البته شکل آن بین یک سیب زمینی درشت و یک بِه بود ولی من آنرا به میدانستم . میدانستم کسانی آنرا از درخت چیده روی زمین انداخته اند و میدیدم این به گِلی است . به همین دلیل در کنار جوی آبی که روی این تپه بود ، شاید نزدیک ساختمان یا اطاقکی ، کنار جوی نشستم ( جنوب اطاقک ) . میخواستم این به را بشویم و بخورم ، جوی آب جوی کوچکی از نظر عرض بود بطوری که میتوانستم پایم را آنطرف جوی بگذارم . من در سمت شرق جوی بودم و رویم به غرب و جنوب غربی بود . جریان جوی آب جنوبی شمالی بود ، من برای نشستن کنار جوی معطل شدم چون میدیدم ممکن است لیز بخورم و با پا توی جوی آب بروم ، به همین دلیل یکی دو نقطه امتحان کردم و عاقبت نشستم . البته این دقت را هم میکردم در نقطه ای بنشینم که زیاد کنار جوی بلند نباشد و من دستم به آن جوی برسد ، بالاخره یک جا نشستم و مشغول شستن آن به شدم . شستن بِه در اینجا شکل شستن یک سیب زمینی درشت گِلی بود ولی میدانستم آن به است و کسی یا کسانی از درخت چیده روی زمین انداخته اند . بعد یادم است آن به دستم بود و هنوز شکل آن گلی بود و من آنرا داشتم . نمیدانم با دست یا کارد گِل های آنرا پاک میکردم . خلاصه اینکه من قسمت هائی از آن به را به مرور کندم و جدا کردم ولی هنوز گِل داشت و گِلی بود ، بطوریکه عاقبت دیدم بیشتر آن به از جنس گِل است و فقط یک جا در میانه گِل چیزی از میوه دیدم که آنهم جور خاصی بود و شکل به نبود ، گِلی که من میگویم گِلِ شُل و وِل نبود بلکه مثل این بود که آن بِه ، به همان صورت سفتی یک بِه وحتی تُردی آن بصورت گِل باشد . یعنی وقتی من آن به را میبریدم حالت آن همان به بود ولی آنچه جدا میشد میدانستم گِل یا به خراب شده است اما دانه بودن یا تُرد بودن آن همان بِه بود . بعد یادم است روی همین تپه شمالی جنوبی به تنهائی توی یکی دو اطاقک رفتم . هر چند این اطاقکها چیزی برای زندگی و نشستن نبود و من میدانستم آماده برای سکونت نیست ولی میدیدم مثل اینکه تعمیر شده ، یک جا هم یادم است توی یک اطاقک برای اینکه متوجه شوم تعمیر شده یا نه با انگشت به دیوار کشیدم و از اثری که دیوار روی انگشتم گذاشت ، همچنین با نگاه کردن به دیوار ها و کف اطاق و ظاهرآن ، متوجه شدم تازه تعمیر شده . اینجا خیلی گُنگ تقریباً ده در صد مثل اینکه فکری هم از سپاه داشتم و شاید اینطور میدانسته ام که سپاه ( ... ) آن اطاقک را تعمیر کرده . بعد یادم است باز توی یک اطاقک بودم ، البته نمیدانم اطاقکی دیگر بود یا همان اطاقک ، میخواستم از در سمت شمال آن از اطاقک بیرون بروم " میدانستم از همین در داخل آمده ام" متوجه شدم در بسته است و از بیرون هم بسته است . تعجب کردم چون من از همان در به داخل آمده بودم و حالا که میدیدم در از بیرون بسته است تعجب کرده بودم چطور چنین چیزی ممکن است . البته این فکر را نداشتم که کسی از بیرون آنرا بسته باشد چون میدانستم کسی غیر از من آنجا نیست . فقط تعجب کرده بودم اما وقتی درست دقت کردم ، از سوراخی از درز حاشیه عمودی در و حاشیه دیوار بغل آن دیدم در از بیرون چفت است . من از این سوراخ ، نمیدانم با انگشت یا چیزی دیگر ، آن چفت بیرونی را هُل دادم و در باز شد . در صحنه ای دیگر من باز توی یک اطاقکی روی همین تپه شمالی جنوبی بودم و میدانم و یک نوجوان دیگر هم بودند . ما توی اطاقک به این صورت نشسته بودیم : من در سمت جنوب نشسته بودم ، وسط بود و آن جوان سمت شمال ، در اینجا میدانستم توی یک اطاقک بالای تپه دراز از شمال تا جنوب بودم . باز میدانستم این تپه سرازیری گودی در سمت غرب دارد و من پائین تپه را که در سمت غرب در دورترها گود و بعد از آن درخت و جنگل بود میدیدم ، در اینجا من رویم به بود و آن نوجوان هم رویش به سمت که وسط ما بود ، داشت تعریفی میکرد و من و آن نوجوان توجهمان به تعریف بود . پشتش به سمت غرب و رویش به سمت شرق بود ، هرسه نشسته بودیم ولی مسیر نگاه من و آن نوجوان به بود ، بیشتر طرف صحبتش من بودم ، در بین صحبت او من توجهم بیشتر به این موضوع بود که میدیدم از نقطه ای در روی گونه سمت چپ او گاهی خون میآید . میدیدم هم متوجه این مساله هست و منتظر میماند وقتی زیاد شد و خواست بچکد آنرا پاک میکند . منظره به این صورت بود که روی گونه سمت چپ یعنی روی لُپ سمت چپ او که در اینجا در طرف آن نوجوان بود نقطه ای سوراخ یا زخم بود و از آن خون بیرون میآمد . این خون جمع میشد تا زمانی که دیگر میخواست چکیده شود روی زمین که در آنصورت مثل اینکه آن را با دستمال پاک میکرد . یک جا هم به نظرم رسید آینه کوچکی در دست چپش دارد و هر از گاهی توی آن نگاه میکند و متوجه آن نقطه روی گونه اش هست ، تعریف درست یادم نیست چی بود ولی دیدن چهره یکی از صحنه های روشن این خواب بود ، یک جا همینطور که نشسته بودیم و او تعریف میکرد من توجهم از روی این تپه به پائین تپه در غرب در دورترها جلب شد . اینطور دیدم که حیوانی در پائین تپه در حاشیه درختها دارد از سمت جنوب به سمت شمال میرود . مثل اینکه این مساله را به گفتم و مطرح کردم ولی مثل اینکه گفت چیزی نیست . اما من با دقتی که کردم متوجه شدم آن حیوان یک گراز است و کاملاً آن حیوان را یک گراز دیدم . در اینجا مقداری وقت متوجه او بودم که داشت به سمت شمال میرفت ، بعد یادم است داشتم روی میز جلو خودمان دنبال چیزی میگشتم تا به طرف آن گراز پرت کنم . ولی چیز های روی میز قابل پرت کردن نبود . من میدانستم آنها سبک است و تا آن فاصله نمیرود . عاقبت مثل اینکه چیزی برداشتم پرت کردم ولی این پرت کردن من بر روی همین میز بود . در صورتیکه میدانم آن چیز را به طرف آن گراز پرت کردم و میخواستم برود به آن گراز بخورد . اما آن چیز که چیز کوچک و سبکی بود روی همین میز به طرف شمال پرت شد . در حدود آخر میز به یک وسیله دیگری روی میز خورد که من اول فکر کردم به گراز خورد ولی دیدم آن چیز یک شیئ روی میز است . من در اینجا چیزی از تکه ای از چسب اسکاچ مچاله شده میدانم که پرت شد ، یعنی چیزی که پرت کردم چنین چیزی بود . شاید آن چسب اسکاچ مچاله شده روی این میز به پایه اسکاچ موجود روی میز یا وسیله تحریریه دیگری روی میز خورده باشد . البته اول میدانستم دارد به گراز میخورد و هم به شوخی و جوک میخواست بگوید به گراز خورد ولی این صحنه درست یادم نیست ، من پوزه دراز و سر و بدن خاص گراز را در ذهنم است دیدم .
توضیح : 1 - با دید خواب شناسی که دارم بنظرم در اینجا ...
یافته ها : . . تفسیرها : - . . رؤیا و برنامه داده شده به مغز : خواب در رابطه با پنیس : پوست پنیس ، سلولها و میتوکندری های پوست پنیس ، ماهیچه های صاف و گِرِه زیر گلانس پنیس ، و ...  6/9/89 . . من یا دیگران : روی تپه ای بزرگ که بصورت شمالی جنوبی ادامه داشت بودم : : من افکار و پیامهای حرکتی حسی آمده از بالای مغز به پایانه عصب دوم خاجی پوست پنیس بوده ام 9/9/89 . . گفتمان خواب و بیداری : تپه ای بزرگ بصورت شمالی جنوبی : : پوست پنیس . . گفتمان خواب و بیداری / زبان رؤیا : یک جا توجهم به غرب بود : : توجه پوست پنیس به پیرامون خود . . زبان رؤیا : یک جوی آب دیدم که به طرف شرق جریان داشت : : من لایه سلولی هیپودرم و جوی آب لایه سلولی درم پوست پنیس در مرحله رفتن به سمت بیداری و شروع بوده ایم . . زبان رؤیا : شرق و غرب : : شرق شروع ، غرب پایان . . زبان رؤیا : میدانستم این جوی آب در سرازیری ملایمی در حرکت است : : آب یا احساس های بیداری وارد شده به لایه سلولی درم پوست پنیس با حرکت ملایم در حال رفتن  به سمت بیرون و پائین پوست پنیس . . من یا دیگران : من اطلاعات لحظه به لحظه  به روز شده یِ در حال حرکت در بافت سلولی درم به سمت پیرامون پوست پنیس ، ختنه گاه ، و فضای غاری میانی پنیس بوده ام . . زبان رؤیا : یادم بود در صحنه ای دیگر جلوتر کنار این جوی آب بوده ام و کاری کرده ام ولی الان یادم نیست آن صحنه چی بود : : کار انجام شده کار به روز رسانی اطلاعات و احساس های دریافت شده یِ آن لحظه پوست پنیس توسط لایه سلولی هیپودرم و تکرار مکرر آن در دوران بیداری تا لحظه خواب . . همانند و یکی بودن : کار انجام شده که یادم نبود : : کار انجام شده روی بِه یا سیب زمینی در ادامه خواب . . گفتمان خواب و بیداری : دست و پا : : دست دندریت سلول ، پا آکسون سلول . . زبان رؤیا : البته شکل آن بین یک سیب زمینی درشت و یک بِه بود ولی من آنرا بِه میدانستم : : سیب زمینی همان بِه ، و بِه همان سیب زمینی بوده . . من یا دیگران : میدانستم کسانی آنرا از درخت چیده روی زمین انداخته اند : : از آنجا که چیدن میوه از درخت احتیاج به دست و ابزار دارد  این کسان خود من و مانند های من و دست ما و کارد های دست ما بوده که در ادامه خواب به گونه ای داستان آن مطرح شده . . زبان رؤیا : و میدیدم این بِه گِلی است : : از آنجا که گِل در واقعیت بیداری آمیختگی آب و خاک است و در رؤیاها آب نمادی برای احساس های بیداری وارد شده به درون و خاک احساس های قبلاً بایگانی شده در درون میباشد متوجه بوده ام آن  بِهِ قابل خوردن در میان همین گِل ها و همین آب و خاک است . . ذرات بنیادی : آب : : ذرات بنیادی موج . . خاک : : ذرات بنیادی جاذبه . .. گفتمان خواب و بیداری : جوی آب روی تپه : : لایه درم پوست پنیس . .

هیچ نظری موجود نیست: