|
1622
|
30/11/72
|
بولونی توی زمین
|
|
1
|
2
|
|
885
|
|
♣ تمام خواب : اَلآن از خواب بیدار شدم یادم است خواب دیدم در بیابانی
تپه مانند بودم ، هر چند منظره این تپه و بیابان مثل اینجا که میخواهم بگویم
نبود ولی آنجا را جایی مثل جای سابق ژاندارمری ... و خانه حسین ... میدانستم که
جای قبرستان قلاغی سابق ... است ( کلاغی )، اما دیشب اینجا یک بیابان بود که
حالت تپه داشت، من در سمت جنوب این تپه بودم و میدیدم این تپه در سمت جنوب
دارای دیواره است، یعنی درست در محلی روی تپه بودم که بعد از آن در سمت جنوب به
اندازه یک دیوار گود بود، بر روی تپه و درست لبه این گودی جویی بود بدون آب،
مانند جویهایی که روی پشت بامها در لبه پشت بام برای حرکت آب باران درست میکنند
، من مثل اینکه توی این جوی لبه پشت بام درست کف جوی بودم و نگاهم به سمت غرب
بود، در اینجا من در مسیر جوی لبه پشت بام (لبه تپه سمت راست من) بودم و نگاهم
به سمت غرب بود، میدیدم آن جوی لبه پشت بام (لبه تپه) به سمت من شیب ملایمی
دارد، اصولاً تمام آن تپه شیب ملایمی به سمت جنوب و جنوب شرقی داشت، اینطور میدانستم
این جوی برای این است که آبهای روی تپه از توی آن جریان یابد و دیواره تپه را
خراب نکند (مثل پشت بامهای کاهگِلی) ، مسیر نگاه من از کف این جوی به سمت غرب
بود، یک جا این احساس را داشتم که اینجا "هم تپه و زمین تپه" و هم جایی
است که قبلاً ساختمان بوده، در حد فاصل تپه و گودال سمت چپ خودم یعنی گودی
دیواره جنوبی تپه مسائلی میدیدم که میدانستم قبلاً اینجا منزل و ساختمان قدیمی
بوده، ولی اَلآن میدیدم در سمت راست من که تپه بود زمین تپه یا ساختمانی که
احیاناً قبلاً بوده یکی شده و یکی است، در چنین شرایطی کمی جلوتر از خودم توی
این جوی با شیب ملایم به سمت من، دهانهیِ یک بولونی را دیدم و اینطور حدس زدم که
این بولونی توی زمین تپه است، وقتی به سمت چپ یعنی به دیوار تپه از همان بالا
نگاه کردم دیدم آن بولونی یک بولونی دراز بزرگ است، کمی از پیدا بودن سمت چپ آن
در دیواره تپه میشد وجود آنرا در زمین تپه تشخیص داد، اول دهانه آنرا توی آن
جوی بالای تپه دیدم و بعد یادم است از همان بالا به بدنه توی زمین آن بولونی در
دیواره تپه نگاه کردم، اینطور حدس زدم این بولونی سال ها قبل اینجا توی خانهای
بوده که این خانه به مرور زمان بهصورت تپه بیابانی در آمده ولی آن بولونی بهصورت
عتیقه در زمین مانده، اینطور میتوانم بگویم که من با دیدن آن بولونی حدس زدم
چون از خیلی سالها قبل آن بولونی زیر زمین (زیر خاک) مانده حتماً چیزهایی توی
آن است، فکر کردم باید به محسن بگویم بیابد این بولونی را از زیر خاک بیرون
بیاوریم ببینیم تویش چیست. در اینجا یادم است همانجا روی تپه یک بار دیگر به
دهانه آن توجه کردم و احساس کردم در دهانه آن چیزهایی است که خیلی قدیمی نیست،
درست نمیدانم چی بود ولی شاید سنگ و سیمان یا آجر و گچ دیدم، بیشتر مثل اینکه
چند قطعه سنگ در دهانه بولونی دیدم که شاید با ملات سیمان یا گچ توی دهانه
بولونی بود، این وضع مرا به فکر انداخت و اینطور حدس زدم که هرچند این بولونی
قدیمی و تاریخی است ولی فکر کردم توی آن قبلاً دیده شده، اما باز فکر میکردم
بهتر است توی آنرا ببینم، به هر صورت میدانستم بولونی و زمین تپه بدلیل قدیمی و
"بودن
مال گذشته ها" یکی شده و کم کم آن بولونی چیزی مثل زمین آن تپه شده، کلاً
اینطور میدانستم که این بولونی قبلاً مال کسانی و توی خانهای بوده که کسانی
زندگی میکرده اند، اما به مرور زمان که آن خانه زیرخاک رفته این بولونی بهصورت
عتیقه باقی مانده و حالا من میخواستم بدانم توی آن چیست، در اینجا یادم است یک
بار یک فضای چهارگوش گودی جلوم بود و من میخواستم از دیواره آن پائین بروم ولی
میترسیدم و در فکر بودم چطوری بروم پائین، این فضا را هم جزئی از همان خانه
سابق این مکان میدانستم و میدانستم اَلآن بهصورت تپه در آمده.
بعد یادم است پائین بودم، اینطور میدانم حمام کرده بودم
و بهصورت لخت مادرزاد داشتم از دیواره تپه از آن فضای چهارگوش بالا میآمدم، یادم
است دستم را به لبه تپه گرفته بودم، خیلی آرام برای اینکه لیز نخورم یا لبه تپه
کنده نشود و من سقوط کنم، با فشاری که به خود میآوردم داشتم خودم را از توی آن
فضای چهارگوش قدیمی بالا میکشیدم تا روی تپه بروم، یعنی جایی که قبلاً بودم
بروم، در صحنههای قبل من رویم به سمت غرب بود، ولی در اینجا که داشتم از آن
فضای چهارگوش گود بالا میآمدم رویم به سمت شرق بود و مکان همان مکان قبلی بود.
دراینجا میدانستم توی آن فضای چهار گوش حمام کردهام و لخت مادرزاد هستم، با
گرفتن دستهایم به لبه تپه داشتم بالا میآمدم که فرحناز را با قیافهای
شاد بالای سر خودم دیدم، اول به فکر لخت بودن خودم افتادم ولی دیدم♀
طوری نیست مرا لخت ببیند، هر چند کمی از لخت بودن خودم خجالت میکشیدم ولی با
همان آرامی داشتم بالای تپه میآمدم و کوشش داشتم مواظب باشم لبه تپه ور نیاید
من سقوط کنم. به نظر من لبه تپه حالت ریگی و بیابانی نداشت و تقریباً میتوانم
بگویم حالت (مَرق بودن) داشت، یعنی میشود گفت حالتی داشت که من میدانستم با
چسبیدن به زمین تپه خاک و سنگ آن ور نمیآید، این فکر را هم داشتم که ممکن است
همان حالت مَرق بودن یا چیزی که میتوان آنرا به فرش بودن تشبیه کرد اگر وَر آمد
تمامش وَر میآید، بهر صورت در اینجا قد بلند و چهره خندان ♀ را
بالای تپه بالای سر خودم دیدم وکمی از لخت بودن خودم پیش او خجالت کشیدم، اما
آنرا مهم ندانستم و مشغول بالا آمدن شدم. مثل اینکه درست وقتی من بالا رسیدم
دیدم ♀ از
آن بالا پرید پایین و صدای بُوپّی کرد، من تعجب کردم چرا ♀
آرام آرام پائین نرفت و پرید پائین، فکر کردم فاصله خیلی زیاد است و باید پاهای
او درد آمده باشد، ولی دیدم او بعد از پریدن مثل اینکه بلند شد و حدس زدم طوری
نشده. مثل اینکه در این حال در کنار او طیبه یا مادر
خودم را دیدم. بعد یادم است من روی تپه بودم، این بار یادم است روی تپه نشسته
بودم و رویم به سمت جنوب بود، طرز نشستن من به این صورت بود که میدانستم لخت
هستم، یادم است شَمَد پشه بند خودم را روی پاهایم انداخته بودم و این در حالی
بود که پشت به شمال و رو به جنوب بودم و پاهایم به سمت جنوب دراز بود، آن پائین
زن یا زنهائی دیدم و باز فکر لخت بودن خودم افتادم، دیدم پاهایم زیر شمد پشه
بندم است و دیدم پشه بندم بهصورت پف کرده روی پاهایم است. ♠
توضیحات : الف : اول
بار که بالای تپه بودم و دهانه آن بولونی را دیدم اینطور یادم میآید که در یک
وقت میدانستم پژمان کنارم است حالا کِی بود نمیدانم. ب : وقتی ♀ را
بالای سرم دیدم و لخت بودم به این فکر افتادم که اَلآن ♀
آلت تناسلی مرا میبیند ولی آنرا مهم ندانستم اما فکری از اینکه آلت تناسلیام
کوچک است داشتم. ج : دیشب یادداشتی در باره خواب پرواز روح 25/11/72 و خواب یاد
دادن به من 28/11/72 نوشتهام که بیشتر مسائل آن در باره نخاع و سیستم اعصاب
سمپاتیک و پاراسمپاتیک است. فکر میکنم و حتم دارم خواب دیشب من در رابطه با
همین موضوعات باید باشد. دال : به نظر من آن بولونی و ارتباط آن با تپه و پائین
تپه باید نخاع و سیستم اعصاب سمپاتیک باشد. ضمناً حمام کردن من توی آن فضای چهارگوش
باید گرفتن احساس از پیرامون در نخاع یا سیستم اعصاب سمپاتیک و ارسال شدن آن به
بالا و مغز باشد. هه : من هنگام بالا آمدن از گودال باید پیام بوده باشم یدلیل
اینکه فکری از کوچکی آلت تناسلی داشتهام، خجالتی همانند یک کودک از مادر. ضمناً
دیروز به فکر خاطره روز جمعه و لخت کردن ♂ و بازی ...
افتادم و همین افکار باعث دیدن صحنه دیشب شده، اَلآن به ذهنم رسید هنگام بالا
آمدن از آن فضای چهارگوش بهصورت لخت مادرزاد میتوانم پیام باشم یعنی کوچولوی ♀ که
در این صورت صحنهها را اینطور میشود تفسیر کرد. وقتی بالابودم و میخواستم پایین
بیایم ♂ بودهام و وقتی پائین بوده و میخواستهام بهصورت لخت و
حمام کرده بالا روم ♂ بودهام (هر دو بچههای ♀) .
و : یک جا وقتی
♀ پائین پرید زنی کنار او شکل ♀
مادر او و شاید شکل مادر خودم دیدهام. این گونه حرف زدن نشان دهنده من بودن ♂
است زیرا ♀
مادر ♂
است و چون من
♂ بودهام او را مادر خودم میدانستهام . ز : چون میخواهم
بروم اداره نوشتن را بس میکنم اما باید بگویم دیشب بیشترین فکر من قبل از خواب
مسائل یادداشت شده دیشب بود که بیشتر در رابطه با نخاع و سیستم اعصاب سمپاتیک و
پارا سمپاتیک بود.
یافتهها : . ¶ . همانند و یکی بودن : دهانه بولونی : :
چهره ♀ 2.33 . ¶ . همانند و یکی بودن: ته بولونی : : پای ♀ 2.33 . ¶ . همانند و یکی بودن : بولونی : ♀ 2.33 . ¶ . همانند و یکی بودن : قلاغ / کلاغ : : ♂ 2.33 . ¶ . همانند و یکی بودن : سنگ و ریگ تپه : : ♂ . ¶ . همانند و یکی بودن : مَرق (نوعی چمن) لبه
تپه : : سنگهای توی دهانه بولونی 2.34 . ¶ . همانند و یکی بودن : قبرستان قلاغی در
این خواب : : مردهشویخانه در خواب کار سربرال پدونکل 20/10/72 - 2.214 . ¶ . گفتمان خوابوبیداری : دهانه بولونی :
: نقطه تماس نخاع با تشکیلات مشبک 12.2 . ¶ . گفتمان خوابوبیداری : بولونی : :
نخاع . ¶ . گفتمان خوابوبیداری : ته بولونی : :
محل تماس اعصاب نخاع با پوست . ¶ . گفتمان خوابوبیداری : ♀ : : نخاع . ¶ . قلاغ ( کلاغ ) : : پیامهای آمده از قشر منتشر . ¶ . گفتمان خوابوبیداری : تپه : :
تشکیلات مشبک . ¶ . گفتمان خوابوبیداری
: ♂ : : پیامهای موجود در تشکیلات مشبک . ¶ . گفتمان خوابوبیداری : قبرستان : :
میتوکندری 12.560 . ¶ . تفسیرها : 30/11/72
- 5/12/72 - 6/12/72 - . ¶ . رؤیا و برنامه داده شده به مغز : خواب در پاسخ به یادداشت 29/11/72
با موضوع رؤیا پیوند دهنده خوابوبیداری و در رابطه با بخش تحتانی پایه مغزی و
نخاع میباشد . ¶ . گفتمان خوابوبیداری
: بولونی توی زمین : : پایه مغزی ≥ . ¶ . گفتمان خوابوبیداری
: قبرستان قلاغی تیران : : بالاترین نقطه
پایه مغزی . ¶ . گفتمان خوابوبیداری
: جوی لبه تپه : : فضای زیر آراکنوئید در
پایه مغزی . ¶ . گفتمان خوابوبیداری
: بولونی دراز بزرگ : : پایه مغزی و نخاع ≥ . ¶ . گفتمان خوابوبیداری : ♀ : : مغزمیانی (با توجه به مفاهیم بهدست آمده از خوا ب 10/10/70 با سؤال دوست دارم امشب
خواب ♀ و ♀ را
ببینم) . 9/9/90 . ¶ . گفتمان خوابوبیداری
: بولونی توی زمین : : بخش تحتانی مغزمیانی . ≤
10/9/90 . ¶ . گفتمان خوابوبیداری
/ زبان رؤیا / من یا دیگران : وقتی ♀ را بالای سرم دیدم و لخت بودم به این فکر افتادم که اَلآن ♀ آلت تناسلی مرا میبیند ولی آن را مهم ندانستم اما فکری از اینکه آلت
تناسلیام کوچک است داشتم : : من کودک نوزاد پسر در حال زاده شدن بودهام و ♀ مادرم بوده. 10/9/90 . ¶ . درستی دیدگاه : در تاریخ 10/9/90 متوجه شدهام بولونی توی زمین
در این خواب بخش تحتانی مغزمیانی است : ☺ : اما دلیلی برای
درستی آن نداشتم تا امروز که متوجه مفاهیم خواب 28/8/70 با سؤال معنی مردن و فرق
بین زندگی و مرگ شدم و درستی این نظر برایم اثبات شد 2/11/91 . ¶ . گفتمان خوابوبیداری / همانند و یکی بودن : خانه ♂ /
قبرستان قلاغی : : مغزمیانی 16/5/92 . ¶ . معانی و مفاهیم : خانه ♂ ... : : خانهای که امانتدار ♂ است / خانهای که ♂ به امانت در آنجا است / قبرستانی که ♂ در آن است 16/5/92 . ¶ . همانند و یکی بودن : میدانم در این خواب حمام کرده بودم و بهصورت لخت
مادرزاد داشتم از دیواره تپه و آن فضای چهارگوش بالا میآمدم. من در
این صحنه از خواب : : آن کودک خواب 10/6/70 با سؤال مرد یعنی چه بودهام که (توی
گهوارهای سفید که توی تابوتی سفید بود) مانند مرده خوابیده بودم و زنهایی در حال بردن تابوت من از راه پلهای به بالا بودند 15/9/95 . ¶ .
|
|||||||
۱۳۹۴ مهر ۱۴, سهشنبه
بولونی توی زمین
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر