۱۳۹۴ مهر ۲۱, سه‌شنبه

معنی♂ ایزدی چیست ، ♂ ایزدی یعنی چه

1570
25/9/72
معنی ایزدی چیست ، ایزدی یعنی چه
×
2
5

864
تمام خواب اول : ساعت دو و سی و هفت دقیقه شب . وقتی خوابیدم تمام افکارم را روی و خاطراتی که از او دارم متمرکز کردم . در یک لحظه دیدم توي اطاقي هستم كه تقريباً اطاق اولي دو اطاقی منزل ما در بندر ماهشهر بود ، روي صندلي پشت به ديوار نشسته بودم و سمت چپ من ميز من بود ( ميز مطالعه فلزي كه دارم ) . پشت آن هم شايد و نشسته بودند بغل دیوار طرف من و کنار او . من آنها را در سن و سال حدود بیست سال پیش آنها دیدم ولی توجهی نداشتم که خوابم . در اینجا حرفی زد و متوجه بودم صدای او صدای بچگی های اوست و این در حالی بودکه اول تعجبی نکردم ، یعنی مثل اینکه میدانستم بزرگتر است ولی میدیدم الان صدایش صدای بچگی های اوست . من آرنج دست چپم روی میز بود و کنار من آنطرف میز مثل اینکه دوتا آرنجش روی میز و دستهایش احیاناً زیر چانه اش بود . او خیلی شاد و خوشحال مثل آن دوران بچه گی اش بود ، بنظرم داشت به من نگاه میکرد و توجهش به من بود ولی من توجهم به و صدای حرف زدن او بود که میدانستم این صدای بچه گی های او است ولی ایرادی برایم نبود چون صحنه شادی بود . بنظرم رسید دولا شوم و را ببوسم ، یادم آمد نباید صدایش بچه گانه باشد و صدایش باید در سن و سال بزرگتر باشد ، بالاخره متوجه شدم یک موضوعی هست و یادم آمد خواب هستم و متوجه شدم فقط در خواب چنین اتفاقی میافتد ، داشتم میفهمیدم خواب هستم و فکر کردم خوب طوری نیست حالا که خواب هستم پس او را ( آنها را ) میبوسم . نمیدانم روی میز برای بوسیدن یا دولا شدم یا نه ولی مثل اینکه بیدار شدم . البته میدانم بیدار شدم ولی زمان و مکان این اطاق و اینجا یادم نیست .
بعد یادم است رفته بودم طبقه بالا بروم دستشوئی ، دیدم در دو لنگه روی پشت بام باز است و یک نوجوان پسر از روی پشت بام دوید توی هال جلو در و دوباره دوید روی پشت بام ، متوجه شدم نوجوانان و جوانانی مشغول بازی روی پشت بام هستند . من به حالت تعجب توی در ایستاده بودم و داشتم آنها را که جلو در روی پشت بام بودند نگاه میکردم . میدانستم شب و نزدیک نیمه شب است و تعجب کرده بودم چطور درِ پشت بام باز است ( بصورت دو لنگه باز بود ) ، چند نفر از آنها را در حال فعالیت دیدم و میدانستم دارند فوتبال بازی میکنند ولی فوتبالی ندیدم ( توپ فوتبال ) ! فقط آنها را خیلی سر زنده و شاد و در جست و خیز دیدم . برای من مهم نبود که آنها آخر شب روی پشت بام دارند بازی میکنند تعجب من از این بود که چرا درِ پشت بام باز است ، در این حال فکر کردم شاید یکی از پسران همسایه پائینی ما قاطی این بچه ها است . به همین جهت کنجکاو شدم ببینم از پسران همسایه ما کسی قاطی آنها هست یا نه چون فقط به این دلیل برای من باز بودن در پشت بام قابل قبول میشد اما کسی را بین آنها ندیدم . بیشتر نظرم بود که باید قاطی آنها باشد ولی نبود ، مثل اینکه من علت باز بودن در را از آنها سؤال کردم ولی کسی جواب نداد . میدانم من توی در پشت بام بودم و داشتم منظره شبانه روی پشت بام و آن نوجوانان را نگاه میکردم ، در آن افکار و سؤال بودم که دیدم از سمت راست من پسر همسایه آمد کنار من و تقریباً روی پشت بام و در همین حال پدر او آقای هم پشت سرش و دنبالش بود . اینطور به نظرم میرسد آنها از داخل منزل روی پشت بام آمدند و میخواهد خودش را به من بنمایاند تا من بفهمم و ناراحت مساله نباشم ، ولی من باز در فکر بودم که او قاطی آنها و روی پشت بام نبود و مساله چیست که در این حال به دنبال میخواست به بچه ها بگوید روی پشت بام بازی نکنند . من اینطور درک کردم که آقای فکر میکند چون آخر شب است من میخواهم بگویم بازی نکنند ولی من کاری به بازی آنها نداشتم و منظورم دلیل باز بودن در بود ، مثل اینکه این نظرم را تکرار و تأکید کردم که بازی آنها آخر شب روی پشت بام برای من مهم نیست فقط میخواهم بدانم چرا در روی پشت بام باز است ، در این گیرو دار من فکر خودم را داشتم و آنها فکر خودشان را . در وحله اول هم وقتی را دیدم مثل اینکه او را خطاب کردم و یادم بود او سربازی است و اینجا نباید باشد اما میدیدم هست و برایم قابل قبول بود ، آنچه برای من قابل قبول نبود و سؤال بود علت باز بودن در روی پشت بام در آن وقت شب بود که عاقبت علت آنرا نفهمیدم چون اینطور متوجه بودم که ( ) و پدرش آقای هر دو از توی منزل توی در ورودی پشت بام آمدند و این در حالی بود که فکر کرده بودم ممکن است یکی از بچه های همسایه ( ) قاطی بچه ها مشغول فوتبال باشد و ... چیز دیگری فعلاً یادم نیست ولی میدانم بیدار شدم . ساعت سه و دوازده دقیقه شب دو باره میخوابم با همان سؤال معنی .  
تمام خواب دوم : ساعت چهار ونیم صبح . الان بیدار شدم . خواب دیده ام اول با و خانواده جائی برای گشت وگزار رفته بودم . در محلی تپه مانند که حالت پارک داشت بودیم . میدانم از من خواسته بود با آنها باشم و بودم . مکان ما حالت پارک روی بلندی ( تپه ) را داشت . هر کسی کاری میکرد و مسائلی گذشت که یادم نیست . یادم است را دیدم ولی دیگران یادم نیست چه کسانی بودند . در یک صحنه یادم است پشت به دیوار سکوئی در سمت شمال نشسته بودم و رویم به سمت جنوب بود . سمت راست من و بغل او مردی دیگر بود . در یک صحنه دیدم آن مرد وسیله ای مثل مخلوط کن دستی مثل مخلوط کن های برقی شیرینی پزها دستش بود که حالت چرخ گوشتی داشت . آن مرد با آن وسیله توی دستش داشت با فشار دادن آن ، گوشت چرخ کرده توی کاسه ای میریخت . یعنی در یک صحنه دیدم آن مرد آن وسیله را توی مشتش دارد و دارد فشار میدهد ( فشار و تاب ) و از زیر آن گوشت چرخ کرده فراوان توی کاسه ای در زیر آن میریزد . حجم گوشت چرخ کرده زیاد بود و در یک لحظه دیدم کاسه بزرگی در زیر آن پر شده . بعد در صحنه ای در همینجا اینطور یادم است که آن مرد و داشتند کباب میخوردند و کباب خوردن آنها جور خاصی بود . من اینطور دیدم که گوشت هائی برای کباب روی پای آن مرد و درز انگشتان پای او بود و او با پنجه های دست و انداختن انگشتان در میان فاصله انگشتان پا و کشیدن به سمت بالا آن گوشت های کبابی آماده شده برای خوردن را از درز انگشتان پا روی پا با دست جمع میکند و به دهان میگذارد . یک بار دیدم آن مرد ( بغل ) چنین کاری کرد ، یک بار هم دیدم نوبت خوردن شد و هم مانند آن مرد پنجه های دستش را در میان پنجه های پای آن مرد فرو کرد و با فشار و تومأنینه به سمت بالا و روی پا کشید و گوشت های پخته شده کبابی را از درز انگشتان پای آن مرد در کف دست خودش جمع کرد و به دهان گذاشت ، هر چند این منظره باید با شناخت زمان بیداری غیر عادی باشد ولی برای من غیر عادی نبود و داشتم کباب خوردن آنها را نگاه میکردم ، من این منظره را خیلی روشن و خوب دیدم ، حتی متوجه بودم در مفصل های انگشتان حالت انگشت جور خاصی بود ، به این صورت که میدانستم گوشت های کبابی هنوز به آن چسبیده و شکل خاصی به آن داده . گوشت هائی که از روی پا و درز انگشتان پا جمع میشد حالت و شکل گوشت تازه را داشت ولی من آنها را گوشت کبابی و قابل خوردن میدانستم . به نظرم پایانِ برداشتن گوشت از درز پا توسط آن مرد و بعد توسط یکی بود . منظورم این است که وقتی آن مرد از روی پا و درز انگشتان گوشت برداشت من شکل پا و گوشت های باقیمانده روی پای او را همانطوری دیدم که گوشت برداشت ، یعنی در هر دو حالت گوشت زیادی غیر از کمی که به پا و انگشتان چسبیده بود نبود ، بعد هم باز به همان صورت گوشت هائی جمع کرد و خورد ، که بعد از برداشتن دیدم پا و انگشتان آن مرد به همان صورت و شکل است که خودش گوشت برداشت . بهر صورت در همینجا در یک صحنه هم را دیدم که روبروی من بود و نگاهش به سمت و آن مرد بود و میخواست از آنها گوشت چرخ کرده بگیرد .
بعد یادم است توی کوچه ای از آن ده بودم و داشتم به سمت غرب میآمدم . نمیدانم آن ده کجا بود ولی میدانم از بین آن جمع خارج شده بودم و داشتم میرفتم . سمت چپ من جوی بزرگ آب زلالی بود و سمت راستم سربالائی بغل کوچه که آن طرفتر آن احیاناً خانه و صحرا بود . من امتداد کوچه را به خارج از ده میدانستم و میخواستم سوار ماشین شوم و از آنجا خارج شوم چون ناراحت بودم و را هم آورده در صورتی که اگر من میدانستم آنها هستند با آنها نمیآمدم . برنامه داشتم به بگویم و از بین آنها خارج شوم ولی فعلاً توی این کوچه به تنهائی داشتم به سمت غرب میرفتم . منظره جوی آب پائین تر از من در سمت چپ و منظره کل کوچه و اطراف خیلی زیبا و روشن بود . هر چند نام ده را نمیدانستم ولی کوچه و جوی آب تقریباً حالت مسیر خروجی از کهریزگون به سمت غرب را داشت اما منظره آن با منظره کهریزگون فرق داشت . بهر صورت در اینجا هر چند میخواستم سوار ماشین شوم فکر کردم بر گردم به بگویم . علت این فکر هم همانطور که نوشتم ناراحتی من از دست بود که را گفته بود بیاید ، در صورتی که میدانست من با آنها نمیرفتم . یادم است این کوچه را ادامه دادم تا رسیدم به جائی بیابانی که حالت رودخانه بی آب و جاده ای و جنوبی شمالی بود . نرسیده به آنجا دیدم آنجا حالت زمینی رودخانه ای ( سنگ های رودخانه ای ) دارد و یک ماشین هم که فکر میکنم مینی بوس مسافر بری آن ده بود آنجا طوری ایستاده بود که رویش به سمت شمال و پشتش به سمت جنوب بود . البته در سمت چپ مسیر کوچه ای که میرفتم در دورتر فکر کردم اگر به گفته بودم الان سوار این ماشین میشدم و میرفتم ولی نگفته بودم و فکر کردم این ماشین میآید حرکت کند بهتر است بروم بگویم و برگردم .
در اینجا دیگر یادم نیست چی شد ولی میدانم از کوچه وارد قایقی شده بودم که بصورت تخت روی آب بود و طوری بود که میخواستم از روی این قایق در مسیر آمدنم از کوچه آانطرف بروم ولی دیدم قایقی دارد حرکت میکند به سمت ده ، فکر کردم قایقرانی روی آب توی این ده لذتبخش است و رسیدم به ده بگویم آنها هم بیایند سوار قایق شوند و قایق سواری کنند ، ولی نمیدانم چگونه بود که میخواستم پیاده شوم و نمیشد زیرا قایق از نقطه ای که سوار شده بودم رد شده بود . در اینجا توی قایق من پشتم به شمال یعنی به کوچه ای بود که از توی آن آمده بودم و میخواستم برگردم توی کوچه ولی دیدم پشت من توی قایق یک دیوار فلزی است به همین جهت فکر کردم از مسیر آمدن یعنی سمت غرب کمی جلو بروم و پیاده شوم . دیدم فاصله بین آن دیوار توی قایق و لبه قایق در جنوب طوری است که نمیتوانم رد شوم ، فکر کردم از سمت شرق یعنی مسیر رفتن ما و قایق روی آب بروم پائین ، دیدم دیواری همانند دیوار پشت من روی قایقی که آنجا هست بصورت اوریب از پائین با زاویه ای خاص به بالا هست که فکر کردم فقط از میان این دو دیواره میشود آنطرف رفت ( از فضای میان این دو دیوار ) ( ) البته هرچند فکر کردم ممکن است میان این دو دیواره گیر کنم ولی خواستم بروم که دیدم شخصی دیگر در فاصله بین این دو دیواره است و من نمیتوانم از آنجا رد شوم ( مردی دیگر ) . بهر صورت مثل اینکه بعد متوجه آب رودخانه و منظره رودخانه شدم و با جریان آب به سمت ده رفتیم . اینجاها بود که فکر کردم به آنها بگویم بیایند قایق سواری کنند چون میدانستم قایق سواری را دوست دارند . بعد یادم است جلوتر از ما ، در مسیری که میرفتیم یک منظره جوی بزرگ آب و درخت ، و منطره ده و پستی و بلندی رودخانه ای بود ، یک جا هم دیدم پاسبانی جلوتر ایستاده . نمیدانم اینجا رودخانه ( جوی آب ) یکی دو شعبه میشد و چگونه بود که من داشتم نگاه میکردم کجا پیاده شوم بهتر است . اینطور فکر میکردم که در حال رفتن قایق باید پیاده شوم ، داشتم دنبال جائی و زمینی در سمت راست یعنی جنوب رودخانه میگشتم که پیاده شوم و از آنجا به سمت کوچه بروم ، در اینجا فکر میکردم باید یا جائی پیاده شوم که پلی باشد یا دهانه رودخانه اینقدر تنگ باشد که بتوانم به آنطرف جوی بروم . نزدیک همان جائی که آن پاسبان ایستاده بود بنظرم رسید بهترین جا برای پیاده شدن است و اگر پیاده نشوم دیگر نمیشود پیاده شد ، در این حال آن پاسبان قد بلند هم توجهش به من بود و مثل اینکه به وجود من در آنجا اعتراض داشت . در اینجا نمیدانم چی شد ولی یادم است آن پاسبان مرا گرفته بود و وبال من بود منهم به رفتار او اعتراض داشتم . او بلند تر از من بود و در یک صحنه روبرویش مثل اینکه او مرا گرفته بود و من نگاهش کردم ، نگاه او معمولی ولی طلبکارانه بود اما در صحنه ای دیگر وقتی به او نگاه کردم بجای چشم دو سوراخ خیلی ریز جای چشمش بود که دیدم پارچه ای همانند کوکلاس کلان ها روی صورتش است و نگاهش از دو سوراخ کوچک روی آن پارچه به بیرون است . من نمیدانم چه مسائلی پیش آمد ولی یادم است مثل اینکه او را زدم و بلند کردم انداختمش توی جوی آب . در اینجا میدانم به عکس مسیر جوی قبلی ، مسیر آب این جوی شرقی غربی بود و آب بنا کرد آن پاسبان را ببرد به سمت غرب . میدانستم کسانی آنجا بودند و درخت و مغازه و خانه هم شاید بود ، در این لحظه که پاسبان را توی جوی آب پرت کردم دیدم او زیر آب رفت و آب بنا کرد او را ببرد به سمت غرب . دیدم یک پل روی این جوی در چند قدمی ما است و من هر چند او را توی جوی آب پرت کردم ولی دلم میخواست او از آب گرفته شود و انتظار داشتم کسانی او را بگیرند . بهر صورت آن پاسبان همراه آب زیر پل رفت و وقتی از آنطرف پل بیرون آمد مردانی او را از آب گرفتند . همه این مناظر این خواب که نوشتم مخصوص خودش و این خواب بود ولی اگر بخواهم نمونه ای در بیداری پیداکنم بهترین جائی که میشود نمونه آورد این است که این مکان چیزی شبیه نرسیده به آسیاب کهریزگون در اول ده کهریزگون از سمت غرب بود ولی در خواب ، من چیزی از کلمه کهریزگون یادم نیامد و آنجا را فقط یک ده میدانستم ، اینجای بخصوص هم به نظرم اول و نرسیده به آن ده بود . ساعت پنج و نیم صبح . بهتر است باز با همان سؤال و معنی بخوابم . ساعت هشت و نیم صبح . خواب دیدم ولی بلند نشدم بنویسم . توضیح آمده در دنباله خواب خوانده شود .  
یافته ها : . . همانند و یکی بودن : میز : : اطاق 2.34 . . همانند و یکی بودن : و پشت میز : : اطاق دو اطاقی 2.34 . . همانند و یکی بودن : دو اطاق : : و 2.145 . . همانند و یکی بودن : میز و و پشت آن : : هال منزل و در دو لنگه روی پشت بام 2.145 . . همانند و یکی بودن : میز : : هال منزل 2.145 . . همانند و یکی بودن : در دو لنگه روی پشت بام : : و 2.145 . . همانند و یکی بودن : پاسبان : : پارچه روی صورت 2.146 . . همانند و یکی بودن : آقای : : و 2.153 . . همانند و یکی بودن : گوشت چرخ کرده در این خواب : : در خواب چهاراه 27/4/68 - 2.212 . . من یا دیگران : من برداشت کننده پیام از شاخه عمیق داخلی عصب نازک نی بوده ام : : مشغول ورق زدن کتاب سیبا بودم تا بفهمم پیشابراه تناسلی بوسیله کدام عصب مشروب شده ، در صفحه 127 متوجه پایان عصب Medial branch of deep proneal  در میان انگشت شست پای راست و انگشت بغل آن شدم . در اینجا یاد این خواب با عنوان یعنی چه افتادم که مشغول برداشتن گوشت چرخ کرده از بین این دو انگشت بودم ، فعلاً به نظرم میرسد در آن لحظه از خواب خود من عصب برداشت کننده پیام از شاخه عمیق داخلی عصب نازک نی بوده ام که به این ترتیب گوشت چرخ کرده در این خواب نمادی خواهد بود برای پیام های عصبی رسیده به این نقطه از پا توسط شاخه عمیق داخلی عصب نازک نی برگشت شده به بالای مغز توسط من که عصب Branch of lateral sural cutanneous  بوده ام 15/8/77 - 6.37 . . گفتمان خواب و بیداری : پارچه روی صورت مثل کوکلوس کلان ها : : پوست صورت 12.226 . . گفتمان خواب و بیداری : پارچه روی صورت مثل کوکلوس کلان ها : : عنبیه چشم . . گفتمان خواب و بیداری : سوراخ های جای چشم روی پارچه روی صورت : : مردمک چشم 12.227 . . گفتمان خواب و بیداری : پاسبان : : پوست صورت 12.295 . . گفتمان خواب و بیداری : : : پوست صورت . . گفتمان خواب و بیداری : : : پوست سایر نقاط بدن به غیر از پوست صورت 12.295 . . گفتمان خواب و بیداری : اطاق دو اطاقی : : پوست صورت 12.329 . . گفتمان خواب و بیداری : : : دوتا چشمها . . گفتمان خواب و بیداری : در دو لنگه روی پشت بام : : دوتا چشمها . . گفتمان خواب و بیداری : دو اطاق : : دو تا چشمها . . گفتمان خواب و بیداری : پشت بام : : لوب پس سری . . گفتمان خواب و بیداری : : : پیامهای قشر منتشر به پوست صورت و چشم . . گفتمان خواب و بیداری : : : پیامهای چشم و پوست صورت به قشر منتشر . . گفتمان خواب و بیداری : فوتبال بازی روی پشت بام : : تبادل اطلاعات در کورتکس مغز . . . گفتمان خواب و بیداری : شب : : دوران خواب 12.330 . . گفتمان خواب و بیداری : پاسبان : : پوست بدن 12.557 . . گفتمان خواب و بیداری : : پیامهای حرکتی حسی سلول های کوچک قشر منتشر مغز 12.561 . . گفتمان خواب و بیداری : گوشت چرخ کرده : : پیامهای حرکتی حسی سلول های کوچک قشر منتشر مغز 12566 . . تفسیر ها : 26/9/72 - . . رؤیا و برنامه داده شده به مغز : خواب در پاسخ به سؤال است 5.49 . . گفتمان خواب و بیداری : بندر ماهشهر : : نقاط تماس دندانها ، سلولهای پوست صورت ، لبها ، زبان و فضای دهان با پیرامون . . گفتمان خواب و بیداری : پشت بام : : پرده های مغز . . گفتمان خواب و بیداری : بچه ها : : ذرات بنیادی جاذبه . . گفتمان خواب و بیداری : : : پیام های حرکتی حسی آمده از پرده های مغز به قشر منتشر ، بعد به پوست صورت ، لبها و فضای دهان در دوران خواب rem . . گفتمان خواب و بیداری : : : پیامهای حسی حرکتی دریافت شده از پوست صورت ، لبها و فضای دهان ارسال شده به پرده های مغز در دوران خواب rem . . گفتمان خواب و بیداری : شب : : دوران خواب rem وnrem  . . گفتمان خواب و بیداری : شب و بازی فوتبال بچه ها روی پشت بام : : حرکات سریع ذرات بنیادی در پرده های مغز در دوران خواب ( چهارم بهمن ماه هشتاد و هشت ) . . گفتمان خواب و بیداری : آقای ( صاحب منزل و پدر بچه ها و ) : : مجموعه ی تمام ذرات بنیادی موجود در پرده های مغز که مجموعه های و فرزندان او هر کدام زیر مجموعه هائی از آقای بوده اند . . گفتمان خواب و بیداری : گوشت چرخ کرده : : ذرات بنیادی - به گفته این خواب ها : آمده از بالای مغز در مسیر عصب common proneal nerve در دوران خواب rem  لحظاتی قبل از بیداری بر گشت شده به پرده های مغز . به گفته این خواب ها : از دو مسیر الف : سیستم اعصاب و قشرمنتشر مغز . ب : برانش ها در مسیری مستقیم به پرده های مغز ، مسیری مانند عصب واگوس که از برانش های لاله گوش مستقیماً پیام های حسی به پرده های مغز میفرستد . . گفتمان خواب و بیداری : باز بودن در دو لنگه پشت بام : : اطمینان دارم در دو لنگه پشت بام و باز بودن آن همین دو راه ورود به پرده های مغز در دوران خواب rem بوده . . گفتمان خواب و بیداری : پاسبان : : پوست بدن . . گفتمان خواب و بیداری : پارچه روی صورت بصورت کوکلوس کلان ها : : پوست صورت عصب گیری شده از عصب صورتی . . گفتمان خواب و بیداری : پاسبان انداخته شده توی آب : : ذرات بنیادی جاذبه : همان خدای کوچک ، ایزدی سؤال شده به دلیل اینکه او در واقعیت بیداری پاسبان شهربانی است ، ذرات ریز گوشت چرخ شده ، پیامهای حسی حرکتی آمده به پوست صورت برگشت شده به بالای مغز و چرخ زدن این پیامها تا گذشتن از مرحله یِ خواب rem و رسیدن به بیداری 12/11/90 . . گفتمان خواب و بیداری : فوتبال بازی روی پشت بام : : جنب و جوش ذرات بنیادی در پرده های مغز در دوران خواب . 12/11/90 . . گفتمان خواب و بیداری : پاسبان : : وجدان 5/11/93 . . گفتمان خواب و بیداری : پاسبان : : غشاهای کوانتومی پوست بدن . . همانند و یکی بودن : وجدان : : غشاهای کوانتومی پوست بدن 5/11/93 . . گفتمان خواب و بیداری : بندر ماهشهر : : با توجه به یافته های این چند روز در رابطه با کوانتوم ، بندر ماهشهر در این خواب نماد پوست بیدار صورت در زمان خواب rem بوده 20/7/94 . . گفتمان خواب و بیداری / معانی و مفاهیم : اطاق دو اطاقی ما در بندر ماهشهر : : دِرم پوست بدن . . گفتمان خواب و بیداری : میز فلزی مطالعه من : : دِرم پوست بدن 20/7/94 . . من یا دیگران / گفتمان خواب و بیداری : ناهید : : هیپودرم پوست بدن 21/7/94 . . گفتمان خواب و بیداری : فرحناز : اپی درم پوست بدن . . همانند و یکی بودن : ناهید و فرحناز : : دو لنگه درب روی پشت بام . . گفتمان خواب و بیداری : دو لنگه درب روی پشت بام : : پرده های سخت شامه و نرم شامه مغز ( سخت شامه ناهید ، نرم شامه فرحناز ) . . همانند و یکی بودن : هال بالا : : میز فلزی پائین . . گفتمان خواب و بیداری : هال بالا : : پرده عنکبوتیه مغز 21/7/94 . .    

هیچ نظری موجود نیست: