۱۳۹۴ مهر ۱۴, سه‌شنبه

کشتی و زندگی ملوانی روی دریا

1636
11/12/72
کشتی و زندگی ملوانی روی دریا

1
2   

891
تمام خواب : ساعت شش و ده دقیقه صبح . ... یک صحنه یادم است آمدم از توی منزلی که میدانستم قبلاً توی آن نشسته بودم و الان دیگر توی آن نیستم بگذرم ، دیدم محل خروجی منزل دیوار کشی شده و نمیشود از آنجا گذشت ، در این حال زن صاحب خانه را دیدم و کمی ناراحت شدم چون دیدم الان زن صاحب خانه جور دیگری فکر میکند . من نمیدانم چرا اینطور شد ولی میدانستم قبلاً توی این خانه نشسته بودم ( منزل را کرایه داشته ام ) و الان میخواستم وارد آن شده از آنطرف این منزل خارج شوم . منزل دیده شده در خواب دیشب مانند منزل الان من در بیداری نبود ، زن صاحب خانه را تقریباً همین خانم میدانستم اما قیافه و مسائل خانه جور دیگری بود . من اینطور میدانم ، از سمت غرب وارد خانه شدم و از فضای کمی که ارتفاع آن پائین تر از دید من بود میخواستم خارج شوم ، دیدم دیواری در محل خروج کشیده شده و بعد زن صاحب خانه را دیدم . در اینجا مثل اینکه بعد از این ماجرا در محلی ( فضای خانه ای ) قبل از این خانه بودم و میدانستم آنجا هم مال صاحب آن خانه است ، فکری داشتم برای خریدن که البته میدانستم فکرم این بود چرا آنرا نخریده ام ، بهر صورت صحنه های خاصی بود که در بیداری نمونه ای برای آن ندارم . در اینجا خیلی گنگ و گذرا یاد خانه ای افتادم که در اصفهان اجاره داشتم و صاحب منزلم خانه اش در کنار منزل من بود .
در صحنه ای دیگر اینطور یادم است در فضائی نشسته بودم که بنظرم یک خیابان بزرگ بود من فکر میکنم پشت میز بودم و رویم به سمت شمال بود . بیشتر در همین مکان بود که دیدم در سمت شرق دورتر از من یک دیگ برنج پلو عدس وسط خیابان گذاشته و میدانستم نذری است ، دیدم صاحب آن دارد این برنج و عدس های پخته شده را به دیگران میدهد . من فکر کردم تا خلاص نشده بروم بگیرم ولی این فکر را هم داشتم تا من میآیم بروم تمام شده . دوروور آن دیگ برنج زنهائی بودند و مرتب دیگران ظرف میبردند و این برنج و عدس را میگرفتند . در این حال یادم است آمد سمت راست من و میز من . من میخواستم ظرفی به او بدهم تا برود برنج بگیرد . در اینجا اینطور یادم است خودم داشتم برنج میخوردم ولی میخواستم برود بگیرد و بخوریم . در اینجا اطمینان دارم پشت میز بودم و رویم به سمت شمال و توی آن فضای بزرگ که آنرا خیابان میدانستم بودم ، آن افرادی که برنج و عدس پخته به مردم میدادند سمت راست من طرف شرق بودند . کنار سمت راست من بود و من داشتم کشابهای ( کشوهای ) میزم را باز میکردم و از توی آن ظروفی در میآوردم به بدهم تا برود برنج و عدس پخته تا تمام نشده بگیرد . ولی هر ظرفی از توی کشوهای میز در میآوردم تمیز نبود ، اینطور یادم است هر ظرف بصورتی توی آن برنج بود . البته برنجی که معلوم بود قبلاً توی آن ظرف برنج پخته شده و خورده شده بود . یک جا یادم است کاسه ای را دیدم تمیز بود ، میخواستم به بدهم ولی دیدم کوچک است ، ماهیتابه روحی ام را بیرون آوردم و میخواستم به او بدهم دیدم همانند زمانی که تخم مرغ نیمرو میکنیم توی آن برنجی است و زشت است آنرا بدهم . میخواستم با دست برنج های پخته شده کف آنرا تمیز کنم و بدهم دیدم درست نیست . ظرف دیگری از توی کشو در آوردم دیدم آنهم برنجی است . دوباره میخواستم همان کاسه تمیز را بدهم ولی فکر کردم ظرف بزرگتری بدهم و بالاخره نمیدانم چکار کردم .
صحنه دیگری اینطور یادم است مسیر نگاه من به سمت جنوب و جنوب شرقی بود . روبروی من فضائی از دریا بود که در این فضا که شاید چهار گوش بود درخت کاری بود و در همان سمت جنوب شرقی پشت درختهای سمت شرق دیدم یک کشتی توی آب است . اینطور به نظرم رسید توی این کشتی ملوانهائی ( سربازهای نیروی دریائی ) هستند و برای اینکه به زندگی روی دریا عادت کنند توی کشتی زندگی میکنند و میخوابند . اینطور متوجه بودم که برای عادت کردن آنها به زندگی روی دریا ، در همین ساحل شرایط زندگی روی دریا را فراهم کرده اند . یک جا هم متوجه بودم اطراف کشتی روی آب نمیدانم نقاشی شده بود یا چیزی دیگر ، بهر صورت نقش و نگارهای برجسته ای بود که من میدانم این منظره را بصورت مصنوعی اطراف این کشتی بوجود آورده اند تا صحنه توی دریا بودن برای این ملوانان ( سربازان ) تداعی شود . این صحنه مصنوعی روی آب را من چیزی مثل جلبک های دریائی میدانستم ولی میدانستم آنها را بصورت مصنوعی و شاید پلاستیکی روی آب اطراف کشتی درست کرده اند . میدانستم آن سربازان گاهی به ساحل میآیند و میروند ، کلاً اینطور میدانستم که در آن کشتی میخوابند و زندگی میکنند . یک جا وقتی کشتی را آنطرف ردیف درختهای سمت شرق در جنوب شرقی دیدم ( خودم دیدم ) اینطور میدانستم که مخصوصاً کشتی را در این نقطه قرار داده اند چون از نظر نظامی جای مناسبی است و دیده نمیشود ( از روی دریا و دورترها ) ، خلاصه خوابهای بخصوصی بود . توضیحات : 1 - دیشب در بیداری هنگام یادداشت نویسی من صاحب خانه ام کاری میکرد که سروصدایش بالا میآمد . 2 - دیروز در یادداشتی اسمی از بچه آمد که توی عروسی لباس ملوانی پوشیده بود . 3 -  دیشب توی اخبار حرفی از کشتی مسافربری بین بندر عباس و جزایر شیخ نشین های خلیج فارس شد ، تصویر یک کشتی مسافربری را نشان دادند و توجه من به آن جلب شد . 3 - چند روز است برنج نپخته ام ، دیروز عصر دوسه بار فکر کردم برنج بپزم ولی نپختم ، یک بار هم فکر کردم برنج و عدس بپزم .
یافته ها : . . همانند و یکی بودن : دیوار : : زن صاحب خانه 2.36 . . تفسیرها : - . .

هیچ نظری موجود نیست: