|
1834
|
21/8/73
|
فروشگاه توی زمین با سرازیری لیز
|
|
1
|
1
|
|
983
|
|
♣ تمام خواب : ساعت شش و نیم صبح . ده دقیقه ای است از خواب بیدار شده
ام ، خواب میدیدم در جائی مثل فروشگاه توی زمین بودم که محل ورودی آن بصورت پله
نبود بلکه سرازیری لیز مانند و احیاناً فلزی بود . یعنی محل ورود به این فروشگاه
توی زمین سرازیری و بصورت لیز خوردن بود ( لیزی بچه ها در پارک ) ولی من و
دیگران بصورت ایستاده وارد و خارج میشدیم . یک بار یادم است توی فروشگاه بودم و
زنها و مردهائی بودند و فروشگاه تقریباً مثل فروشگاه هائی بود که یخچال دارند و
توی یخچال مواد غذائی است . فضای فروشگاه شبانه روشن و خیلی معمولی و شاد بود .
نمیدانم چیزی خریدم یا نه ولی یادم است حدود یخچال با کسانی دیگر بودم و آنجا یک
فروشگاه بود . بعد یادم است میخواستم از فروشگاه و آن راهرو ورودی به آنصورت
بیرون بیایم ، دیدم ممکن است لیز بخورم ولی با احتیاط بطور ایستاده از آنجا بالا
آمدم ( آرام و با احتیاط ) ، بعد یادم است توی راهروئی روشن ( روشن شبانه ) با
جمعیّتی همانند فروشگاه بودم . در اینجا یادم است دائی ♂ ♀ و ♂ را
دیدم و مسائلی گذشت و صحبت هائی بین ماها شد که یادم نیست چی بود ، فکر میکنم
افراد آنجا بیشتر افراد بهائی بودند . بعد یادم است من میخواستم بروم و فکر
میکنم میخواستم خدا حافظی کنم که ♂ گفت شماره تلفن آنجا را میخواهد ،
نمیدانم او گفت یا خودم فهمیدم که شماره تلفن آنجا را ، میخواهد به وزارت
اطلاعات بدهد ، تقریباً اینطور فهمیدم که او میخواهد به مأموران اطلاعاتی گزارش
دهد و شماره تلفن را برای همین میخواهد ، من کمی دلخور شدم که او دیگر چرا چون
از ♂ بعید میدانستم چنین کاری کند ، اما فکر کردم ممکن است
مأموران وزارت اطلاعات او را مجبور به این کار کرده باشند . من در آن لحظه به
فکرم رسید در همان فضا و شرایط شماره تلفن ، گفته شده ولی یادم نیامد ، اما یادم
بود در شرایطی شماره تلفن آنجا مطرح شده و فکر میکنم برای بدست آوردن شماره تلفن
آنجا برای ♂ دو باره به سمت فروشگاه توی زیر زمین رفتم . بالای دهانه
فروشگاه دیدم دو نفر اینطرف آنطرف بالای راهرو ایستاده اند و پشتشان به من است و
زنی دارد از توی ( فروشگاه توی زمین ) بالا میآید ، من متوجه بودم او در حالت
ایستاده ولی خیلی با احتیاط بالا میآید . ندیدم او قدم بزند و فکر میکنم در آن
حالت این سرازیری بصورت پله های برقی عمل میکرد ، بهر صورت دیدم او دارد بالا
میآید و خیلی با احتیاط و مترصد این است که زمین نخورد ، اینطور فکر کردم که آن
دو نفر مواظب او هستند و اوهم از آنها انتظار دارد مواظبش باشند زمین نخورد .
اینرا هم بنویسم که آن زن بدون چادر و روسری ، وفرم و ریخت زنهای خارجی را داشت
ولی اورا خارجی نمیدانستم . بعد در صحنه ای دیگر در همین بالای سرازیری لیز
مانند ، میخواستم توی فروشگاه بروم دیدم فضای فروشگاه دیگر آن روشنی و جمعیت
قبلی را ندارد و مثل اینکه تعطیل است ، حتی دیدم دو سه نفر ( سه نفر ) از
کارکنان آن کف فروشگاه خوابیده اند . من متوجه شدم فعلاً فروشگاه تعطیل است و
وارد نشدم ، اما سرازیری ورود به آنجا را هم مثل قبل به آن لیزی ندیدم ، یعنی
میتوانم بگویم نور و روشنائی و لیزی آن سرازیری با هم کم و زیاد شده بود . هر چه
نور و روشنائی آن فروشگاه توی زمین بیشتر و زیبا تر بود لیزی سرازیری هم لیز تر
و زیبا تر بود . بهر صورت وارد نشدم ولی یادم است بعد از مدتی دوباره آمدم وارد
آن فروشگاه شوم و از همان بالا دیدم افراد خوابیده کف فروشگاه مرده اند ، مرگ و
مردن آنها را هم اینطور دیدم که آنها یخ زده اند ، یعنی دیدم کف فروشگاه چیزی
مثل آب و برف هست و آن سه نفر توی این آب و برف یخ زده اند ، فضای فروشگاه هم
تاریک تر و راه پله لیز آنجا هم پر از برف زبر و خشک بود بطوریکه میدانستم فعلاً
با بودن آن برفها ی زبر و خشک به آسانی میشود وارد آن سرازیری و فروشگاه شد اما
وارد نشدم وکمی هول ورم داشت چون دیدم آن سه نفر توی آن آب و یخ و برف منجمد شده
و مرده اند . بعد یادم است این موضوع را داشتم یرای کسی میگفتم و تعجب کرده بودم
و حالتی خاص داشتم ، در همین موقع که داشتم به آنها نگاه میکردم و برای کسی در
سمت راست خودم تعریف میکردم بنظرم رسید یکی و حتی شاید بقیه تکان خوردند ، و
متوجه شدم هر چند آنها یخ زده بودند ولی زنده هستند و دیگر چیزی یادم نیست . ♠
افکار و رفتارهای قبل از خواب : دیشب من به دعوت ♂ دائی برای آش اینجا
آمدم و شب بحث های زیادی با ♀ در باره زن ... و بجه هایش و
آقای ♂ (♂ ) و خانواده اش و
مسائل دیگر داشتم ، مدتی هم هست ♂ توی فروشگاه ... کار میکند و صحبت هائی هم در باره
فروشگاه و کار ♂ داشتیم . فکر میکنم این مسائل باعث و نماد هائی برای خواب
دیشب شده . مثلاً دیشب ♂ و ♀ به منزل ♂ برای عیادت بچه ♂ رفتند و من با بچه ها
تنها بودم و اسم و فامیل بازی کردیم ، توی بازی یادم است یکی از بچه ها بجای
اشیاء نوشته بود لیزی ، گفتم لیزی چیه گفت سُرسُره بچه ها توی پارک و من قبول
کردم ، ضمناً الان یادم آمد دیشب صحبتی هم از این شد که من صبح چه ساعتی به
اداره میروم و حتی پیش خودم فکر کردم دیر تر هم بروم طوری نیست ، فکر میکنم به
همین دلیل بوده که در خواب دیشب وقتی ♂ در دید و نظرم بود فکری هم
ازرفتن به اداره و یا نرفتن داشتم و فکر میکردم اگر هم به اداره نرفتم طوری نیست
. ساعت هشت و پنجاه دقیقه صبح ... اداره پست . توی راه یادم افتاد دیروز عصر
موقع رفتن به ... توجهم به پل روگذر خیابان کاوه جلو ترمینال کاوه جلب شد . برای
بالا رفتن از این پل دوتا پله برقی هست که پله بالارو آن در یکی دو باری که دیده
ام کار میکند ولی پله پائین رو آن کار نمیکند . من دیروز هنگام گذشتن از کنار
این پل توجهم به این موضوع جلب شد که مخصوصاً یکی از پله ها را (پله بالارو )
روشن و پله دیگر را که برای پائین آمدن است خاموش کرده بودند . ضمناً توجهم به
این مساله هم جلب شد که به فاصله زیادی در مقابل ترمینال و این پله ، طوری بلند
سیمی کشیده اند تا کسی نتواند از عرض خیابان به آنطرف برود و مجبور باشد از پله
رو گذر استفاده کند . شاید این مساله هم در دیدن صحنه ها و داستان خواب دیشب
موثر بوده .
یافته ها : . ¶ . همانند و یکی بودن : ♂ : : ♂ 2.80 .
¶ . همانند و یکی بودن : یخچال توی فروشگاه : : یخچال تیران مطرح
شده در خواب معنی ♀ 10/2/73 - 2.80 . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : سه نفر مرده توی آب و یخ : : سه فضای غاری شکل آلت تناسلی 12.128 . ¶ . تفسیرها : - . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : فروشگاه توی
زمین با سرازیری لیز : : ختنه گاه پنیس . ¶ . گفتمان خواب و
بیداری : مُردن آن سه نفر در آب و برف : : فعال
نبودن سه فضای غاری پنیس . ¶ . گفتمان خواب و
بیداری : راهروئی روشن : : فعال بودن بافت مجرای
ادراری برای انتقال پیام به بالای مغز . ¶ . گفتمان خواب و
بیداری : تعطیل بودن فروشگاه : : غیر فعال بودن ختنه
گاه پنیس . ¶ . گفتمان
خواب و بیداری : ♂ : : پیامهای حسی
حرکتی گرفته شده از پیرامون ، برای مثال از آلت تناسلی ارسال شده به بالای مغز . ¶ . گفتمان خواب و
بیداری : ♂ : : پیامهای حرکتی حسی ارسال شده از بالای
مغز به پوست و گیرنده های حسی پیرامون . ¶ .
|
|||||||
۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه
فروشگاه توی زمین با سرازیری لیز
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر