۱۳۹۳ بهمن ۲۰, دوشنبه

دانشگاه : درس فلسفه و منطق

2124
8/1/75
دانشگاه : درس فلسفه و منطق

1
2

1141
تمام خواب : ساعت هفت و پنجاه دقیقه صبح . ... ، دیشب خوابهائی دیدم که زیاد یادم نیست . یک صحنه یادم است سر کلاس درس دانشگاهی میرفتم ، فکر میکنم در کلاسی بودم که دو استاد داشت و دو درس داده میشد . بنظرم اطاق کلاس ما جائی بلند مثل طبقه بالا و طرف شمال بود . درس های کلاس مثل فلسفه و منطق بود و من تازه سر کلاس بودم ولی کلاس از قبل بوده . در صحنه ای دیگر جائی بودم ، مثل اینکه توی ساختمانی و داشتم با دکتری حرف میزدم ولی شخصی دیگر آمد با او مشغول صحبت شد و آن دکتر توجهش به او جلب شد . بعد مثل اینکه دکتر برای انجام کاری برای آن شخص رفت و من با آن شخص ( که او را کارگزاری از دانشگاه میدانستم ) در انتظار آن فرد قبلی که فکر میکنم دکتر بود ماندیم . بعد بین ما صحبت شروع شد . نمیدانم چی سؤال کردم که آن شخص گفت آن دو کلاس را تعطیل کرده . من علت تعطیل کردن آن دو کلاس دانشگاهی را پرسیدم ، او یکی از علت های یکی از کلاس ها را نوک زبانی حرف زدن استاد آن دلیل آورد . البته آن شخص کلمه نوک زبانی را بکار نبرد ولی من با اصطلاحی که بکار برد فهمیدم آن شخص نوک زبانی حرف میزده ، یا در حال حرف زدن تُپُق میزده . آن شخص که من او را از تصمیم گیران و کارگزاران دانشگاه میدانستم ، برای اثبات حرف خود سراغ رَفه ای که مخصوص کتاب بود ( توی آن پوشه های پرونده ای شکل کتاب بود ) رفت و پوشه ای شکل کتاب بیرون آورد و میخواست دلیل تعطیل شدن آن دو کلاس دانشگاهی را برای من تشریح کند .
در صحنه ای دیگر از خواب دیشب ، یادم است جلو پارکینگ خانه ای جنوبی بودم . این پارکینگ حالت نوساز داشت و درب نداشت . من جلو این پارکینک توجهم به روی زمین بود ، متوجه بودم روی زمین پر از برف است ، فکر میکنم با چیزی در دستم داشتم این برفها را میخاراندم . روی من به توی پارکینگ بود . میدانستم چند قدم آنطرفتر پشت سر من جلو پارکینگ ، اطاقک ساختمان دیگری هست . بهر صورت مثل اینکه این خانه را خانه میدانستم . بعد توجهم به سمت شرق و محوطه باز بیابانی جلو ساختمان خانه جلب شد . این پارکینگ سمت جنوب در سمت غرب خانه . و اطاق های بغل این پارکینگ در سمت شرق این پارکینگ بود . من جلو پارکینگ و ساختمان اطاقها بودم . غیر از فضای بی درب پارکینگ که حالتی نوساز داشت ، بطرف شرق دیوار و درب ورودی اطاقها را دیدم ، که در سمت جنوب رو به شمال ، و در جلو این خانه و پارکینگ حالتی بیابانی بود . در آن لحظه روی زمین پر از برف بود و من بعد از توجه به برفهای روی زمین در جلو پارکینگ شروع به رفتن به سمت شرق در محوطه بیابانی جلو ساختمان کردم . در اینجا یادم است صحبتی کردم از بودن برف و چیزی از میدانم ، مثل اینکه میخواستم بنمایانم در شرایطی که هفده یا هجدهم عید است ( فروردین ) هنوز برف روی زمین است . حتی برایم جالب بود که در این تاریخ برف با آن مقدار زیاد روی زمین است . بعد همانطور که داشتم در آن محوطه برفی جلو ساختمانی نوساز به سمت شرق میرفتم ( ظاهر بیرون خانه نوساز بود ولی طوری بود که درون خانه و ساختمان تکمیل شده نوساز بود ) یادم است در کنار سمت راست پشت سر من بود ، بعد یادم است به من گفت توی شانه ات شیمیائی است . من اینطور متوجه شدم که قبلاً با گونی خالی شیمیائی توی شانه خودم زده ام به همین دلیل توی شانه ام شیمیائی است ، و یادم آمد مثل اینکه توی دانشگاه این کار را کرده ام . البته منظور از شیمیائی گونی محتوی کود شیمیائی بود . فعلاً چیز دیگری یادم نیست .
یافته ها : . . گفتمان خواب و بیداری : دروس فلسفه و منطق : : اعصاب پاراسمپاتیک و سمپاتیک 12.129 . . گفتمان خواب و بیداری : درس فلسفه : : اعصاب پاراسمپاتبک . . گفتمان خواب و بیداری : درس منطق : : اعصاب سمپاتیک . . تفسیرها : - .

هیچ نظری موجود نیست: