۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

کودکی در بغل من و گم شدن او

2497
27/12/76
کودکی در بغل من و گم شدن او

1
1  

1381
چکیده خواب : ساعت شش و چهارده دقیقه صبح . ... اینطور در نظرم است که جائی بودم و مقابل من چند نفری ( دسته ای ) نوجوان دختر و پسر در کنار هم و با هم بودند . مسائلی در اینجا گذشت که یادم نیست . مثل اینکه من از اینها جدا شدم و جلوتر رفتم . فکر میکنم دسته های دیگر نوجوان هم مثل اینها دیدم ولی مشحصاً چیزی از آنها در نظرم نیست . یک جا یادم است توی یک راهرو بودم که در دو طرف این راهرو سکوئی مسطح به اندازه پاهای من بود . این راهرو حالت یک دایره بزرگ با گردش به راست داشت و جاهائی از آن در دو طرف حالت پله برای رفتن بالای آن سکوهای تخت دو طرف این راهرو بود . جاهائی زن و یا مردهائی ( بیشتر زن ) نشسته لبه این سکو مشغول صحبت میدیدم . یک جا یادم است کودکی آشنا به من دادند و من اورا بغل گرفتم . بین من و آن کودک محبت زیادی بود و آن کودک خوشحال از آمدن در بغل من به من چسبید . این چسبیدن به من از روی محبت و رضایت از آمدن در بغل من بود . در نظرم است این کودک در بغل سمت راست من به سینه من چسبید من او را به سینه ام با محبت فشار دادم . میتوانم بگویم هر دو به یک اندازه از بودن با هم راضی و خوشحال بودیم و هر دو میخواستیم با این در بغل قرار گرفتن محبت خود را به دیگری انتقال دهیم . یادم است من مسیری را به همین وضع در آن راهرو طی کردم و یک جا دیدم کودک مزبور در بغل من نیست . فکر کردم نکند او را انداخته باشم و ... .
# این خواب تکمیل خواهد شد #

هیچ نظری موجود نیست: