۱۳۹۳ شهریور ۷, جمعه

زن دائی ... و حمله به من

2524
7/3/77
زن دائی ... و حمله به من

1
2  

1404
تمام خواب : ساعت شش و چهل و هفت دقیقه صبح . یادم است من در این خواب در سه محل مجزای نزدیک به هم بودم . اگر بخواهم جائی برای این سه محل مثال بزنم میشود گفت در یک کوچه بن بست به سمت شرق بودم . یک بار توی خانه ای در سمت جنوب پایان کوچه ، یک بار توی خانه ای که آنجا را چیزی مانند کوچه هم میدانستم در شمال پایان کوچه ، و یک بار توی خانه در همان سمت شمال کوچه منتها به طرف شمال غربی بودم . یک بار هم در حیاط خانه شمال شرقی بودم که آنجا را شکل یک مدرسه و محل خودم را در سمت جنوب محوطه آن مدرسه میدانستم . اول در نظرم آن محوطه حالت کوچه داشت و بعد آنجا را محوطه یک مدرسه میدانستم . این محوطه در سمت چپ من دورتر یک در به کوچه بن بست غربی شرقی داشت که میتواند آنجا پایان کوچه بن بست باشد . در اینجا روبروی من در سمت شمال آن محوطه یک در ورودی به کل ساختمان شمالی داشت . وقتی اینجا و این محوطه را شکل مدرسه میدانستم دیدم عده ای نوجوان شوخی کنان از در سمت چپ من که کمی دورتر از من بود وارد محوطه شدند و به حالت نیمه دو و بازی و وررفتن به هم در حالی که شعری میخواندند به آن محوطه وارد شدند . حرکت ورود آنها به محوطه با بازی نوجوانی و شاد بود ، چیزی هم از کتاب در اینجا یادم است که الان نمیدانم چی بود . بعد این عده ای نوجوان جلودر کل ساختمان در سمت شمال تجمع کردند . اول اینها برای من حالت دانش آموزان نوجوان را داشتند که برای انجام کاری یا رفتن به کلاس تجمع میکنند . ولی به مرور در حال جمع شدن ، آنها را با لباس سیاه و آماده شدن برای عزاداری دیدم . منظور من آماده شدن برای عزاداری محرم و مسائل آن بود . در اینجا شعر خوانده شده قبل ، که حالتی شوخی و بازی داشت ، کم کم تبدیل به شعرهای محرم و آوازهای مخصوص محرم شد . باز یادم است در دنباله این حرکت نوجوانان در حالی که من در همان سمت جنوب محوطه بودم و آن نوجوانان سمت شمال محوطه رو به شمال ( روبروی در کل ساختمان در سمت شمال تجمع کرده بودند ) و در زاویه دید شمال شرقی من بودند ، آنها را بجای لباس سیاه بصورت لباس خاکی سربازی دیدم . من آنها را در اینجا از پشت سر میدیدم ولی همه در نظرم نوجوانان دانش آموزی بودند که اول به شادی و بازی وارد محوطه شدند و بعد لباس سیاه داشتند و آماده اجرای مراسمی عزاداری میشدند و بعد در حالی که ایستاده بودند و حرکت نداشتند آنها را با لباس خاکی سربازی دیدم . البته در این حالت تک و توک بین آنها نوجوانانی با پیراهن مشکی دیدم ولی کلاً اکثریت آنها در این موقع لباس خاکی سربازی پوشیده بودند . این صحنه ای بود از خانه شمال شرقی آن کوچه بن بست . بعد یادم است با همان فکر مراسم عزاداری و اینکه میدانستم دارد زمان برای عزاداری آماده میشود اینطور در نظرم است که بین خانه جنوب شرقی و شمال غربی آن کوچه بن بست در رفت و آمد بودم و داشتم وسایل منزل شمال غربی را به منزل جنوب شرقی می آوردم . اینجا اینطور میدانستم که بخاطر مراسم عزاداری درراه ، باید آن خانه شمال غربی خالی شود و من داشتم وسایل آنرا به خانه جنوب شرقی می آوردم . یک جا یادم است در همین مکان ورودی منزل جنوب شرقی وسایل را روی زمین جمع کرده بودم و میخواستم از در خارج شوم که دیدم مرد تقریباً بلند قد نسبتاً درشتی با قیافه ای بخصوص و کلاهی بخصوص و با نگاهی بخصوص وارد شد و بنا کرد به وسایل آورده شده به آن محوطه که شاید اطاقی از اطاق های خانه جنوب شرقی بود نگاه کند . من توجهم به خود او جلب شد دیدم بعد از نگاه گفت آنرا میفروشی و من در مسیر منظور او نگاه کردم دیدم در بین چیز های روی زمین چراغ طوری نفتی ام توجه او را جلب کرده و متوجه شدم این شخص عتیقه میخرد و این چراغ طوری را عتیقه دانسته خواهان خریدن آن است  . من دودل بودم و بیشتر نمیخواستم آن چراغ طوری را بفروشم ولی باز نمیخواستم او به فوریت برود و میخواستم باز ببیند اگر چیزی دیگر نظر او را جلب کرد احیاناً قبول کنم به او بفروشم . اما او کارهایش آمرانه و سریع بود و هر چند میدانم تمام وسایل را از زیر نظر گذراند ولی در این مرحله همان چراغ طوری توجهش را جلب کرد . بالاخره من نفروختم و او از در خارج شد ولی امکان باز گشت او را بعد از عزاداری محرم میدادم . در اینجا اینطور یادم است که آن شخص وقتی خواست از خانه بیرون رود آن اطاق خانه را پارکینگ آن خانه دانست و من در مجموع دیدم درست است و آن ورودی پارکینگ خانه بود . در صحنه ای دیگر یادم است در خانه سمت شمال غربی آن کوچه بن بست بودم و میدانستم میخواهم ببینم چیز دیگری برای بردن مانده یا نه . در اینجا خانه بصورت یک خانه معمولی اطاق دار نبود و حالت اطاق یا خانه گلی روستائی داشت . تقریباً میشود گفت فضا تنگ بود و در همین فضای تنگ اولاً یک را پله گِلی خاکی دیدم و در جائی هم یک باریکه فضای خالی مستطیل دراز بصورت عمودی که شاید اینجا حالاتی دیگر داشته . وقتی در این برجستگی ها و فرورفتگی های بصورت دیوار گلی دنبال وسائل مانده برای بردن میگشتم ، یک جا چیزی مانند سماور های شکم بر آمده خیلی بزرگ روی طاقچه ای با حالت گِلی - دو طرف جنوب غربی و جنوب شرقی این طاقچه خالی و گود بود - دیدم و شاید روی این سماور چیز دیگری بود که با سماور تناسب نداشت ، مثلاً یک بقچه لباس یا چیزی دیگر . در این مکان و این فضا اینطور میدانستم که بخاطر مراسم عزاداری محرم وسایل این خانه ، به خانه سمت جنوب آن کوچه بن بست برده شده یا باید برده شود . در صحنه ای دیگر در یکی از همین فرو رفتگی های دیوار یا پشت یک دیوار ، زنی خوش اندام ولی روستائی با لباسی نزدیک به روستائی دیدم که مشغول کاری بود ولی توجهش به من بود ، در جائی هم دیدم با حالت حمله به سمت من آمد . من یادم است در شرایطی بصورت اوریب روی دیواری با پشت دراز کشیدم که میشود گفت آنجا میتواند همان راه پله گِلی اوریب به سمت بالا باشد . من یادم است وقتی متوجه شدم آن زن میخواهد به من حمله کند خودم را به عقب کشیدم و بعد یادم است بصورت شیب در آمده بودم ( چیزی در سطح پشت خودم حس نکردم ) کلاً بالا روی آن شیب راه پله تکیه داده بودم . یک جا من کمی بالاتر بودم و آن زن پائین شیب یا راه پله پائین تر از من در حال هجوم به سمت من بود . من هجوم او را دشمنی نمیدانستم بلکه اینطور میدانستم که او از روی غیظ دوستی دارد به من حمله میکند . منظور من این بود که او ، هم میخواست از من انتقام بگیرد و هم میخواست در بغل من قرار گیرد و من به او محبت کنم . من با دانستن این موضوع ، هم از حمله او میترسیدم و هم دلم میخواست اورا بغل بگیرم و نوازش کنم . او در مرحله اول تیپی نیمه روستائی داشت و برایم آشنا نبود ، کم کم او را زن دائی دانستم هر چند قیافه او و تیپ او اول به زن دائی نمیرفت . من گذشته از ظاهر او در ورای روح او و درون او ، او را زن دائی دانستم . کم کم به این اطمینان باور پیدا کردم که او زن دائی است . حمله اولیه او تند بود و بعد هم هرچه به من نزدیکتر میشد آرامتر میشد . با رسیدن به من ، من دستم را دراز کردم او را در بغل بگیرم . مثل اینکه اینطور شد و من نیمه خوابیده در آن سرازیری با شیب احیاناٌ راه پله او را بغل گرفتم . یادم است بصورت کامل تماس جسمی در بغل من قرار نگرفت اما به قرار گرفتن در بغل من زیاد نزدیک شد . در اینجا من گرمی او را احساس کردم و او هم با نزدیک شدن به من آرامتر شد . در اینجا در ورای چهره او گِلِه ای از خود میدیدم . میتوانم بگویم شیب سرازیری این راه پله در آن خانه به سمت جنوب شرقی و سمت راست این راه پله خالی بود . من یادم است روی این راه پله دست چپم را برای بغل گرفتن زن دائی دراز کردم البته در همان شرایط شیب دار بودن خودم .
توضیحات : 1 : دیروز بیشترین توجهم به چشم و مسائل چشم بود ولی یک بار توجهم به تناسلی ام جلب شد و ... . 2 : ... . 3 : ... .    
یافته ها : . . تفسیرها : - . .

هیچ نظری موجود نیست: