|
116 |
7/6/68 |
کار هسته سلول استوانه ای شبکیه |
1 |
1 |
67 |
|
♣ چکیده خواب : ساعت چهار و بیست دقیقه صبح . ساعت چهار صبح بیدار
شدم . داشتم خواب میدیدم در یک بیابان هستم و ♀ هم دور از من بود . دلم میخواست
او بیاید پهلوی من ولی نمیآمد . من پشت به یک دیوار در سمت غرب ایستاده بودم و
بیابان روبرویم را که به طرف شرق بود نگاه میکردم . اول ♀ دور از من بود و مثل اینکه داشت
مطالعه میکرد یا اینکه سرش پائین و نگاهش روی زمین بود . بعد آمد سمت چپ من دورتر
، او هم مثل من به دیوار تکیه داد ولی دورتر از من بود . من میخواستم به او حالی
کنم که میخواهند او را بدزدند ولی چیزی نگفتم ، اما مثل اینکه خودش هم میدانست .
بهر صورت یک کامیون ارتشی در بیابان و در دور دست مواظب ♀ بود و من هم مواظب هر دو بودم .
یک بار دیدم همانطور که کامیون روبروی من بود با سرعت بطرف سمت چپ من که ♀ بود شروع به حرکت کرد و در یک
لحظه فکر کردم اَلآن ♀ را زیر میگیرد . بعد
دیدم مثل اینکه با♀ خیلی فاصله دارد . فکرکردم
میخواهد از کنار دیوار بیاید و هر دو ما را زیر بگیرد . باز این اتفاق نیفتاد
ومن دیگر کامیون را ندیدم و فکر کردم توی بیابان دارد تاب میخورد . میدانستم بر
میگردد و صدایش را میشنیدم . مثل صدای یک ماشین که در بیابان بپیچد . بعد یک جا
متوجه شدم دوباره ♀ روبروی من توی بیابان
ایستاده و نگاهش به طرف بیابان است . من باز فکر کردم اکنون که از دیوار دور است
خطر برایش بیشتر است . دزدیدن او و یا زیر ماشین رفتن او . در همین موقع به نظرم
رسید که یک ماشین از روبروی من و یک ماشین از پشت سر ♀ آمد و در اطراف ترمز کرد . من
دیگر جایز ندانستم به طرف آنها رفتم . توی ماشین روبروئی عده ای زن و مرد نشسته
بودند و حالت دوستانه داشتند . گفت وگو میکردند و خندان بودند . نمیدانم ماشین
پشت سری چه کسانی بودند . من جلو رفتم و میدانستم اینها با ♀ آشنا هستند . ولی باز میخواستم
به او بفهمانم که گول آشنائی آنها را نخورد و با آنها نرود . وقتی جلو رفتم
محمدرضا اعتصام را دیدم که بطرفم آمد و گفت میدانم خودم هم مواظب هستم . در
اینجا دیگر من یاد ♀ نبودم و اینطور میدانم
که منظور این بوده مواظب ♂ باشم و با احتیاط شروع به قدم زدن به سمت چپ را کردیم اما محتاطانه ،
و مواظب بودم نیایند محمدرضا را ببرند . بعد بیدار شدم . توضیح : - اول توی
بیابان و بعد کنار دیوار مثل اینکه♀ روی زمین را نگاه یا مطالعه میکرد . 2 – آخر بار که ماشین روبروئی ایستاد بنظرم میرسد یک چند نفری
آمدند و رفتند سمت چپ توی ماشینی دیگر و مثل اینکه ♂ از بین این جمع بیرون و به طرف من آمد . افکار و رفتارهای قبل از خواب : امروز گلهای دوتا باغچه جلو
ایوان را کندم و بردم بیرون ریختم ، بعد هم حیاط را شستم . کمی هم ... یافتهها : . ¶ . تفسیرها
: - . ¶ . |
|||||
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر