|
267 |
2/11/68 |
اگر جفت کروموزومها در هسته سلول ... |
3 |
3 |
149 |
|
♣ تمام خواب اول : ساعت دو و پانزده دقیقه بعد از نيمه شب . خواب
ميديدم در بياباني بودم كه نميدانم از كجا آمده بودم و چرا در آن بيابان بودم ،
فقط ميدانم يك بيابان بود كه من به تنهائي به سمت غرب و جنوب غربي بصورت پياده
شروع به رفتن نمودم ، در آن بيابان از چيزي نمي ترسيدم و به نظر يكي دو صحنه عوض
شد و باز من در بيابان بودم و داشتم ميرفتم ، يك جا يادم هست مثل اينكه فكر كردم
تا غروب نشده به جائي برسم ولي باز در بيابان بودم ، تا اينكه از دور جائي را
ديدم همانند منظره تيران در شصت هفتاد سال پيش . زاويه ديد من بيشتر ( شايد ) به
اينصورت بود كه يك نفر از محلي مثل جاي ... ♂ به تيران طرف آسياب و حصار و كوچه جوبشاه در شصت
هفتاد سال پيش نگاه كند . در حدود آن نقطه من ميدانستم هنوز توي بيابان هستم ولي
در آن حوالي نه خانه اي بود و نه جاده و خياباني ، همانطور هم ميپذيرفتم و اصلاً
در خواب نميدانستم اينجا بايد خانه و چيز هاي ديگر باشد . بهر صورت فقط ميدانستم
كه به يك محل آشنا رسيده ام و تازه شك هم داشتم ، كلمه تيران يادم نيامد ولي
ميدانستم اينجا آشنا است و منزل خواهرم آنجا است و باز آمدم و برنامه ام اين بود
كه منزل خواهرم بروم . صحنه
بعد يادم است آمده بودم و با چند نفر مثل اينكه كودك ( به نظرم دانش آموز بودند
) داشتم ميآمدم تا وسط كوچه جوبشاه آمدم . همينطور كه ميآمدم شك داشتم كه اينجا
محلي آشنا و به خانه خواهرم منتهي شود ، ولي هرچه جلوتر ميآمدم اطمينانم بيشتر
ميشد كه محلي آشناست و من به خانه خواهرم خواهم رفت . در وسط كوچه جوبشاه ديدم
راه به سمت غرب و جنوب غربي ادامه دارد و مستقيم به طرف سقا خانه كه بعد به منزل
خواهرم ميرود نيست . در اينجا بود كه متوجه شدم اين محيط آشنا نيست و من در
اينجا كسي را ندارم و مانده بودم چكار كنم . ميدانستم دارد شب ميشود و باید جائي
براي ماندن خودم پيداكنم . در اينجا يك كودك را صدا زدم و به او گفتم كه من
اينجا آشنا نيستم و نميدانم كجا بروم .
تلويحاً منظورم اين بود كه او یا مرا ببرد خانه شان و يا راهنمائي كند يك آشنا
پيدا كنم . اما او به جائي ( شايد مغازه و شايد منزل در نقطه مقابل اين پيچ كوچه
كه تا آنوقت ميدانستم حدود وسط كوچه جوبشاه است و اكنون ديگر حتم داشتم كه آنجا
كوچه جوبشاه و تيران نيست ) اشاره كرد و گفت او ... جمله اي گفت كه نميدانم آن
جمله چي بود . برداشت من اين است منظور او اين بود كه ميتوانم پهلوي آن دكاندار
براي شب بمانم . من كمي از اين راهنمائي او گرفته شدم چون انتظار داشتم منزل يك
آشنا را نشان بدهد و يا مرا منزل خودشان ببرد . خلاصه از آنجا و آن لحظه احساسي
نزديك به ( احساس غربت و تنهائي و ترس و نا اميدي ) كردم كه البته هيچكدام از
اين احساسها هم نبود . احساسي كه در آن موقع كردم مايه اي از اين احساسها داشت و
در اين صورت بود كه از خواب بيدار شدم ، ساعت 2.35 شب دو باره ميخوابم . ♠ تمام خواب دوم : ساعت چهار و بیست دقیقه صبح . خواب ميديدم در شهري بودم .
بعد داشتم پیاده از آن شهر ميآمدم . شب بود و به فكر افتادم كه خواب ميديده ام و
اتفاقاتي برايم افتاده كه فراموش كرده ام بنويسم . در آن حال فكر كردم از شهر
خيلي دور شده ام . متوجه شدم غير از اينكه اتفاقات افتاده شده توي آن شهر را ياد
داشت نكرده ام كاغذ و قلم خودم را هم توي آن شهر جا گذاشته ام و همراهم نيست كه
بنويسم . اول فكر كردم برگردم و يادداشت كنم . ديدم خيلي از شهر بيرون آمده ام و
نميشود برگردم ، چون هم شب است و هم وقتي برگردم ، در اينجا نميدانم به چه دليل
ميدانستم بي كاغذ و قلم نميتوانم يادداشت بنويسم . به هر صورت بر نگشتم و فكر
كردم بعداً اتفاقات توي اين شهر را كه شهر آبادان ميدانستم خواهم نوشت . در
اينجا ميدانستم براي انجام كاري به آبادان آمده ام و اكنون كارم انجام شده دارم
پياده بر ميگردم . فكر كردم به شهر كه رسيدم براي ♂ رئيس اداره مان تلفن بزنم بگويم شنبه من نميرسم سر
كار بيايم . باز در اينجا ميدانستم كه قصد قبلي براي آمدن به آبادان را نداشته
ام و آن كار باعث شده به آنجا بيايم . ميدانستم كه نميتوانم صبح شنبه اصفهان
باشم به همين جهت تصميم داشتم به ♂
تلفن بزنم . بعد ديدم به شهري ديگر رسيده ام . در يك پيچ خيابان بودم و آن شهر
را شهر انديمشك ميدانستم . ضمناً آن خيابان بصورت كوچه عريضي بود كه اطرافش بايد
مغازه بوده باشد ولي ميدانستم شب است و يكي دو ساعت ديگر به صبح مانده است .
كوچه يك پيچ سمت راست داشت كه پيچيدم ، سمت چپ يك ساختمان مذهبي بود كه
نميدانستم از چه گروه ديني بود ( شايد كليمي ) . روبروي كوچه در آخر ، يك
ساختمان اسلامي با مناره بود ، دوباره به نظرم رسيد در مكان سمت چپ عده اي هستند
كه فكر كردم مسجد است و تا ميآيد روز شود بروم كمي آنجا باشم ( بخوابم يا
استراحت كنم ) . درون اين كوچه ، اول به نظرم رسيد يك كُنده درخت را قرار داده و
تويش را خالي كرده اند . البته اين چيزي كه من آنرا كنده درخت ميدانستم طوري بود
كه ماشين هائي با ارتفاع كوتاه ( كمي از قد انسان بالاتر ) از توي آن رد ميشد و
حالت بازارچه داشت . فكر كردم مخصوصاً اينجا را اينطور كرده اند كه ماشينها از
اينجا جلوتر نروند . به هر صورت من به مكان مذهبي روبرو رفتم . وقتي داشتم وارد
ميشدم آنجا را بصورت يك انبار سيم پيچي ( برقي ) ميدانستم و دستگاه هاي گِرد سيم
پيچي شده آنجا بود . در سمت راست ورودي اين گاراج ( تقريباً ) چند نفر مشغول اين
دايره هاي سيم پيچي شده بودند كه من فكر كردم اينها دارند اين سيم پيچي ها را ميدزدند
( سيم ها را باز ميكنند ) . در اينجا ميدانستم كه نبايد حرفي بزنم چون اگر حرفي
بزنم مرا خواهند كشت . يك نفر مرد هم با قد كوتاه و چيزي گِرد توي دستش سمت چپ ورودي
اين گاراج ايستاده بود . ميدانستم وظيفه اين فرد نگهباني از آن دزد هاست و
ميدانستم اگر به كار آن دزد ها اعتراض كنم با آن وسيله كه توي دستش است توي سرم
ميزند . به همين جهت خودم را به نفهمي زدم و با ديدن آن چند نفر مرد مشغول دزدي از
جلو اين شخص هم رد شدم و به ته گاراج رفتم . چند نفري را هم سمت چپ در ته گاراج
ديدم كه نميدانم چكار ميكردند . دو باره برگشتم و اين شخص را با همان وسيله توي
دستش ديدم . ديدم كاملاً مواظب من است حرفي نزنم و آماده است اگر حرفي زدم با آن
وسيله بزند توي سرم . البته نوع نگاه او معني دار ولي با لبخند بود ، منهم با
چهره اي بشاش و با لبخند به او نزديك شدم ، چون فكر كردم اگر قيافه بگيرم او مرا
خواهد زد . به همين جهت با ملايمت و آرامش و بدون اعتراض به كار آنها به او
نزديك شدم و نميدانم چي گفتم و چه احوالي پرسيدم ، مثل اينكه با او دست دادم و
از او رد شدم . كوششم اين بود هرچه زود تر از آن مكان خطرناك خارج شوم ، ضمناً آن
شخص اين وسيله توي دستش را به حالت تهديد حركت ميداد مثل فيلم هائي كه يك نفر
براي حمله به ديگري وسيله توي دستش را بالا و پائين مياندازد و يا تكان ميدهد ،
آن شخص هم همين كار را ميكرد و به من نگاه ميكرد ولي نگاهش با لبخند بود . وقتي
از راهرو آن محيط گاراج مانند كه قبلاً آنجا را با مناره و يك مكان مذهبي
ميدانستم بيرون ميآمدم چند نفري توي دالان سمت چپ ايستاده بودند و يكي از آنها
پشتش به من بود ، قبل از رسيدن به آنها متوجه شدم كه جيب سمت راستم سنگين شده و
دست توي آن كردم ديدم پر از پشگل است . اينطور متوجه شدم كه توي اين گاراج اين
پشگل ها را توي جيبم ريخته اند ولي جرأت نكردم اعتراض كنم . مشغول دست كردن توي
جيب و در آوردن و ريختن آنها روي زمين در حين حركت و رفتن خودم كردم . به اين
افراد كه رسيدم يك بار همينطور كه دستم پر از پشگل بود و از توي جيبم در آورده
بودم به پشت آن مرد ايستاده پاشيدم و از او دور شدم . باز دست توي جيبم كردم و
دو باره همانقدر پشگل بود آنرا در آوردم و دو باره روي زمين ريختم . و همينطور
در موقع رفتن اين كار را ادامه ميدادم و ميخواستم پشگل هاي توي جيبم ( جيب راستم
) تمام شود . ولي تمام نميشد و دو باره همانقدر بود . يك جا هم پشگل ها را نگاه
كردم ، بعضي از آنها را سفيد ، شكل و اندازه شلغم ديدم ولي آنها را پشگل
ميدانستم . ♠ نکات : 1
- اول که از شهر راه افتادم مثل اینکه آنجا توی مسافرخانه بودم و شاید ( بیست
درصد ) امکان دارد در آنجا زن هم دیده باشم . ولی در این شهر اندیمشک و توی این
گاراج همه مرد بودند . 2
- فکر میکنم منظره کوچه و آن شکل و حالت مسجد و آن مکان مذهبی دوم و آن طاق
کوتاه و دیگر مسائل آن را قبلاً هم خواب دیده باشم . ساعت چهار صبح باز میخوابم
. تمام خواب سوم : ساعت شش و نیم صبح : خواب ميديدم در جائي بودم كه ميدانم
آنجا يك مكان مذهبي بود ، من از ساختمان و مسائل آن چيزي يادم نيست . فقط من با
شورت داشتم از آنجا به طرف ( شهر ) آن مكان ميرفتم ( مكان بيرون از شهر بود ) و
به يك آبشار رسيدم . در اين آبشار آب نبود ولي سنگهاي درشت و تر بنظرم موجود بود
. من از اين سنگها و سرازيري آبشار آن ، آرام پائين آمدم و جلوتر رفتم .
ميدانستم براي چه و چرا ميروم ولي اكنون نميدانم براي چي . در موقع پائين رفتن
از آبشار يك مرد جوان مرا ديد و به سادگي از كنارم گذشت و نگاهي معمولي به من
كرد . من كارم را انجام دادم و بر گشتم و از اين آبشار بالا آمدم ( با احتياط و
توجه ) ، باز همان جوان را ديدم كه داشت بر ميگشت . در اينجا آن جوان به من گفت
اينجا جاي رفتن نيست . البته شايد جمله اش عيناً اين نباشد ولي منظورش اين بود
كه من نبايد از اين راه ميآمدم و مثل اين بود كه من او را صاحب آنجا ميدانستم .
من گفتم از اينجا رفتم و منظورم اين بود كه از همين مسير رفته ام و به همين جهت
از همين مسير بر گشته ام . او گفت ( كلمه اي گفت كه چند جور آنرا تفسير كردم ) .
مثل اينكه گفت ميدانم ولي من باز ميدانستم كه او منظوري ديگر از گفتن اين كلمه
دارد و نميداند منظور من چيست . به هر صورت در بالاي آبشار ميدانستم موقع رفتن
چيزي آنجا انداخته ام كه بنظرم گردو يا چيز ديگري بود و میخواستم بر گشتن آنرا
از روي زمين بردارم . داشتم روي زمين ميگشتم كه ديدم دارم توي تعدادي انگشتانه
خياطي ميگردم كه بعضي ها كوچك و بعضي بزرگ و ته آنها سوراخ بود . من فكر كردم
انگشتانه من كوچك و داراي ته بود و ته آن سوراخ نبود . بالاخره نميدانم چيزي بر
داشتم يانه . ♠ صحنه های روشن : قلوه
سنگهای آبشار و پائین رفتن من از آن . 2 - اینکه آنجا امام زاده یا چیزی مذهبی
است . شاید ♂ ولی منظره ای از ♂ یِ اصلی بیداری ندیدم . 3 - دیدن
آن جوان موقع رقتن و دیدن همان جوان موقع بر گشتن بعد از انجام کار . 4 - دیدن
آن جوان در پائین آبشار موقع رفتن و دیدن او بالای آبشار موقع برگشتن . 5 - صحنه
بودن خودم با شورت موقع رفتن . یافتهها : . ¶ . همانند و یکی بودن : آن مرد : : سنگ های درشت 2.1 . ¶ . همانند و یکی
بودن : چمدان رمزی : : قلم و کاغذ 2.71 . ¶ . احساس حس شده در خواب : احساس : غُربت / تنهائی / ترس / نا امیدی
: : در این خواب نوشته ام خلاصه از آنجا و آن لحظه احساسی نزدیک به احساس غربت و
تنهائی و ترس و ناامیدی کردم21/9/71 - 7.3 . ¶ . گفتمان خواب و بیداری
: چند نفر ته گاراژ : : هسته های سجافی 12.35 . ¶ . گفتمان خواب و بیداری
: آبشار : : مغزمیانی 12.36 . ¶ . گفتمان خواب
و بیداری : دانش آموز : : اطلاعات ارسال شده به پیرامون 12.49 . ¶ . تفسیرها
: 6/9/69 - 12/2/71 - 18/2/71 - 6/3/73 - . ¶ . معانی و مفاهیم
: منظره تیران در شصت هفتاد سال پیش : : این جمله نشان میدهد که من در این لحظه
از خواب کودکی بوده ام که از یک گیرنده حسی پیرامونی در حال رفتن به سمت درون
بوده ام ( با توجه به معانی و مفاهیم خواب 22/2/78 با عنوان کوچه استاد ♂ شمال تیران که من
کودکی ( چشم ) در بغل دیگری بوده ام ) . ¶ .آبادان : : پوست بدن ≥ . ¶ . معانی و مفاهیم
: جا گذاشتن قلم و کاغذ توی آن شهر : : ماندگار بودن کریستاها و سرهای کروی روی
کریستاهای میتوکندری در سلول های پوست بدن . ¶ . همانند و یکی
بودن : آن مرد ايستاده : : مناره مسجد 13/12/89 . ¶ . گفتمان خواب
و بیداری : آن مرد ايستاده / مناره مسجد : : آن بخش از هسته هاي سلولي مغز مياني
كه پيامهاي حلاجي شده و پردازش شده يِ دوران خواب rem
را به بالاي مغز ارسال ميدارد . ¶ . همانند
و یکی بودن :گاراج : : مسجد . ¶ . گفتمان خواب
و بیداری : گاراج و مسائل مربوط به آن / مسجد : : مغز مياني . ¶ . گفتمان خواب و بیداری
: پشگل ها : : هسته هاي هيپوگلوسال . ¶ . همانند و یکی بودن : پشگل ها : : پشگل هاي خواب
30/4/70 با سؤال معني زن . ¶ . گفتمان خواب
و بیداری : آبادان : : پوست و گيرنده هاي حسي مستقر در پوست بدن ≤ . ¶ . گفتمان خواب
و بیداری : جيب سمت راستم : : بخش تحتاني مغز مياني . ¶ . من يا ديگران :
جيب سمت راستم : : از آنجا كه منظور من در خواب جيب سمت راست كُتم بوده ، خودم
همان كُتم كه پوست بدنم باشد . وجيب سمت راستم كه بخش تحتاني مغز مياني بوده .
بخش تحتاني مغز مياني به دليل اينكه درون آن پشگل ها يا هسته هاي هيپو گلوسال
بوده . ¶ . همانند و یکی
بودن : پشگل هاي خواب دوم : : انگشتانه هاي خواب سوم . ¶ . همانند و یکی
بودن : انگشتانه هاي سوراخ دار : : آبشار . ¶ . انگشتانه هاي
سوراخ دار : : هسته هاي هيپو گلوسال . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : آبشار : :
هسته هاي هيپو گلو سال . ¶ . من يا
ديگران : من در شرايط پائين رفتن از آبشار و بالا آمدن ازآبشار آب آبشار بوده ام
. ¶ . من يا ديگران :
آن جوان سوراخ انگشتانه و به عبارتي سنگ درشت وتر ديده شده بوده . ¶ . زبان رؤيا : دیدن
آن جوان موقع رقتن و دیدن همان جوان موقع بر گشتن بعد از انجام کار : : اين به
اين معني است كه آن جوان يا سوراخ انگشتانه كه همان سنگِ تر آبشار بوده از خود
حركت و جابجائي نداشته و اين من يا آب آبشار بوده ام كه مرتب جابجا ميشده ام . ¶ . همانند و یکی
بودن : خود من يا آب آبشار در اين خواب : : آب حوض كشيده شده توسط موتور آب كشي
در سرداب ديده شده در خواب 17/2/70 با سؤال معني ♀ . ¶ . احساس حس شده در
خواب : در پايان خواب اول احساس غربت و
تنهائي و ترس و نا اميدي كردم . ¶ . زبان
رؤيا / من يا ديگران : احساس غربت و تنهائي و ترس و نا اميدي كردن در آخر خواب
اول : : با توجه به مفاهيم اين سه خواب مطرح شده و مفاهيم خواب معني ♀ 17/2/70 و خوابهاي
ديگر كه در رابطه با مغز مياني ميباشد احساس غربت و تنهائي و ترس و نا اميدي
كردن به معني يك مرده يِ به تمام معني بودن است . ¶ . |
|||||
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر