۱۴۰۰ خرداد ۷, جمعه

 

251

20/10/68

چه کسی همراه یوسف است

3

3

    139

تمام خواب اول :

ساعت سه و پانزده دقیقه شب . خواب میدیدم در خانه ای بودم که دیگران هم بودند و کم کم میآمدتد و اضافه میشدند . یکجا من نشسته بودم و مثل اینکه دیگران هم کنار من بودند . باز یک بار دیگر نشسته بودم و دخترها و شاید پسرها سمت راست من نشسته بودند . دیدم آمد روبروی ما میخواست بنشیند ولی ننشست و مثل اینکه خواست جائی دیگر بروند بنشینند . من علتش را بودن خودم در آن جمع دانستم . قبل از اینکه دیگران چیزی بگویند من گفتم بلند شوید بروید جای دیگر ( البته در خواب میدانستم که نمیخواهم با حرف بزنم و معلوم بود هم نمیخواست با من حرف بزند ) . صحنه بعد عده ای زن و مرد را دیدم ایستاده اند . جهت نگاهشان به یک طرف بود و مثل اینکه چیزی را میدیدند . یا میهمان جدیدی آمده بود که میخواستند تعارف کنند ، یادم نیست برای چی ایستاده بودند . یادم است در بین این جمعیت را دیده ام ولی شخص بخصوص دیگری یادم نیست . هر چه بوده در همان مکان و در رابطه با همان زمان و بیشتر در یک خانه که میهمان بودیم . صحنه بعد مثل اینکه داشتند سفره یا چیزی دیگر می انداختند ولی ندیدم چی بود . فقط اینرا میدانم که و داشتند چیز میآوردند و میچیدند روی زمین ( زمین و سفره و چیز در نظرم نیست حرکت آنها در نظرم است ) . مثل اینکه اشتباهی کرد که به او بصورت آرام برگشت و خواست چیزی بگوید . یا گفت که جلوتر از او به او اعتراض کرد و گفت تقصیر خودمان است که ... . نمیدانم بقیه اش را چی گفت که کوتاه آمد . من اینطور متوجه شدم که و قبلاً تصمیم گرفته اند جلو مردم بحث نکنند و حالا این حرف را به سکوت وا داشت که چیزی نگوید . مثل اینکه در اینجا بودکه من متوجه شدم با و هم نمیخواهم حرف بزنم و فکر کردم من تصمیم داشتم از این پس در مجالسی که و هستند شرکت نکنم . تقریباً پشیمان شدم از اینکه آنجا هستم . اینطور هم متوجه شدم که آنجا مال و است ( خانه آنها است ) . صحنه بعد شاید پشت همین محل درون یک اتاق تنها بودم ، دیدم یک جوان که قیافه او کاملاً در نظرم است ولی اسم او را نمیدانم کمی بالاتر از من بین زمین و هوا مثل اینکه دستش را به جائی گرفته باشد بصورت چمباتمه آویزان است و به من نگاه میکند . منهم به او نگاه میکردم . دیدم بدون اینکه حرف بزند اشاره ای کرد که از این اشاره او اینطور حالی من شد که او ادرار دارد و میخواهد بیاید برود دستشوئی . با وجودیکه از این کار او که یواشکی وارد اتاق شود تعجب کرده بودم او را پائین آوردم ( یا خودش پائین آمد ) و قبول کردم بیاید برود دستشوئی . ولی وقتی پائین آمد او را سفت گرفتم و یادم آمد قبلاً او میخواسته دزدی کند و من او را گرفته ام ولی تحویل نداده و او را ول کرده ام . به همین جهت به او گفتم تو همان نیستی که ... متوجه شدم منظورم را فهمیده . مثل اینکه حرف مرا قبول کرد و من او را سفت گرفتم فرار نکند . دیدم یک چنگال ( آلیاژ آن برنج بود و استیل نبود ) در دستش است و ترسیدم با چنگال به من بزند و فرار کند . داد زدم پسر عمو ( البته صدای داد یادم نیست ولی میدانم پسر عمویم را صدا زدم و مثل اینکه تا آمد پسر عمویم بیاید آن جوان را ول کردم ولی چنگال با آلیاژ برنج پیش من بود ) . صحنه بعد مثل اینکه من پهلوی پسر عمویم ایستاده بودم و جوان را میدیدم که با حالت نیم رخ نزدیک ما بود . قیافه و رفتار او طوری بود که انگار اتفاقی نیفتاده . من برای اینکه میهمانها نیایند او را بگیرند و در ضمن پسر عمویم هم ( شاید کسانی دیگر هم بودند ولی هیچکدام را یادم نیست دیده باشم ) پهلویم بود به آن جوان اشاره کردم و گفتم این چنگال مال شما است . این حرف را طوری ادا کردم که به او حالی کنم نمیخواهم او را دستگیر کنم و نمیخواهم پسر عمویم بداند که او برای دزدی آمده بود . اما آن جوان متوجه حرف من نشد و با حرکت سر و بدن حرف مرا سؤال کرد و من دوباره مثل اینکه گفتم این چنگال مال شما است . منظورم این بود که او متوجه شود و برود . بعد چیز دیگری یادم نیست .     

توضیحات :

1 - تمام این خوابها را در رابطه با هم میدانستم و هر صحنه میدانستم دنبال صحنه قبلی و در همان مکان است ولی جاهای مکانی متفاوت اتفاق افتاد .

2 - در خواب میدانستم با و خانواده او نمیخواهم حرف بزنم .

3 - تنها قیافه ای که روشنی چهره و رفتار و هیکل او در نظرم است این جوان بود که میدانستم برای دزدی آمده . حتی به او هم گفتم که تو نبودی یک بار به عنوان دزدی دستگیرت کردم ؟ که گفت نه !

4 - یادم است چهره ، ، ، و را هم در خواب شناختم .

5 - صحنه اول که نشسته بودم یک جا مثل اینکه دختر دائی را هم دیدم . توضیح : ساعت سه و پنجاه و پنج دقیقه صبح . باز با همان سؤال میخوابم ، چه کسی همراه یوسف است . همراه یوسف  کیست .

تمام خواب دوم :

ساعت پنج و پانزده دقیقه صبح . اکنون داشتم خواب میدیدم درون اتاق سالن مانندی بودم و کاری میکردم و با کسانی بودم که یادم نیست . صحنه بعد دَم در ایستاده بودم و دستم را به دیوار ( دست راست ) گذاشته بودم و درون اتاق را نگاه میکردم . باز کسانی بودند که به نظرم دختر و زن بودند . مثل اینکه روی تخت و بالاتر از زمین نشسته و مشغول بازی یا دراز کشیده بودند . در آنجا کاملاً چهره اش در نظرم است که نگاهم کرد و گفت مُربا بیاور . من گفتم خودت بلند شو و برای دیگران هم بیاور . در این حال دستم که به دیوار بود متوجه شدم انگشتان دست راستم درون سوراخی رفته که وقتی نگاه کردم دیدم سوراخ پریز برق است . دَریِ این پریز کوچکتر از سوراخ بود و انگشتان من این دری پریز برق را فشار داده بود داخل ولی برق مرا نگرفت . من نمیدانم گفتم یا حس کردم که ممکن بوده برق مرا بگیرد . صحنه بعدی در اتاق ی دیگر بودم و میخواستم دمپائی پایم کنم . نگاه کردم دختری خوابیده بود که اول میدانستم دختر است . دمپائی درست پهلوی او روی زمین بود و دمپائی ها هم تابه تا بود و جفت نبود . من آمدم یکی از آنها را پایم کنم که کمی جا بجا شد و به آن دختر نزدیک شد . آن دختر همینطور که خوابیده بود کمی آنطرف تر رفت و به من نگاه کرد . در اینجا دیگر نبود بلکه دختری جوانتر بود و اعتراضی کرد که میخواسته ام او را اذیت کنم . گفتم منظوری نداشتم فقط میخواستم دمپائی پایم کنم . مثل اینکه آن دمپائی را پایم کردم ولی دمپائی زنانه و کوچکتر از پایم بود . نمیدانم دوباره دمپائی بعدی را هم پایم کردم یا نه ولی آن دیگری خیلی کوچکتر از اولی بود . اینطور یادم است دمپائی ( یک یا دوتا ) را به پای راستم کردم . صحنه های روشن :

1 - چهره با لباس تمیز و قشنگ . چهره آن دختر با لباس تمیز و قشنگ خوابیده روی زمین .

2 - سوراخ پریز برق که دَری آن کوچکتر و کمی فرو رفته داخل سوراخ .

3 - دمپائی ها که زنانه و خیلی کوچک بودند و حتی دومی خیلی کوچکتر از اولی که به پا کردم بود .

4 - بنظرم نشسته بود روی یک تخت و مثل اینکه با دیگران بازی میکرد .

5 - آن دختر خوابیده بود و دمپائی ها پهلویش بود . 6 - فکر میکنم صحنه های دیگری هم بود ولی یادم نیست .     

تمام خواب سوم :

ساعت هفت ربع کم صبح . خواب جالبی دیدم . خواب دیدم در یک اتاق بودم . اتاق شلوغ بود و به نظرم یک میهمانی بود . زنها و مردهای جوان بودند که من بیشتر زنها در نظرم است . بعد از اتاق بیرون آمدم . محوطه ای بود چهار گوش که به نظر من میباید دور آن بالکن مانند بوده باشد . جمعیتی  که من به ترتیب دیدم روی این بالکن بود . اول نمیدانم به چه دلیل از اتاق بیرون آمدم و در ضلع غربی این چهار گوش با یک زن مشغول صحبت بودم . او زیبا بود و لباسی شیک پوشیده بود و برایم تعریف میکرد ، اما نمیدانم چی میگفت . من همینطور که با آن زن مشغول صحبت بودم یک زن دیگر را دیدم که نشسته بود ، ولی با وجودیکه میدانستم انسان و یک زن است چهره و موهایش مثل عروسک بود . البته مثل نمونه ای عروسک که بیشتر پارچه ای و نخی است ولی خیلی زیبا و قشنگ بود . من یک بار به او نگاه کردم و میدانستم یک انسان و زن است . چهره او را هم که عروسکی بود پذیرفتم . برای بار دوم که نگاه کردم فهمیدم چهره اش نباید اینطور باشد ، ولی پذیرفتم و تعجبی نکردم . با آن زن که داشتم صحبت میکردم او گفت یک بار بیشتر نباید ببیند و منظورش کودکش بود . مثل اینکه کودکی داشت و میخواست نشان بدهد اما من چیزی خوراکی میخواستم . بعد در همان جهت رفتم جلو تا در محل جنوبی چهار گوش را دیدم که ایستاده بود . بعد دوباره را دیدم که روی لبه دیوار نشسته بود و پاهایش را آویزان کرده بود پائین . نگاه کردم دیدم توی جمعیت داخل رفه پائین نشسته و پشتشان به این قسمت ماست . من فهمیدم در این جمعیت میدانسته اینجا نشسته و مخصوصاً آنجا پایش را دراز کرده پائین و نشسته چون آنجا است . من با ناراحتی اشاره به کردم که از آنجا برود . با وجودیکه به من نگاه نمیکرد بلند شد رفت . من را دیدم که بلند شده بود و با ناراحتی به نگاه میکرد که چرا از آنجا رفت . بعد دیدم چهره ناراحت تبدیل به چهره خوشحالی و خنده رو شد و دیدم به سمت چهارم آن محوطه نگاه میکند . منهم نگاه کردم دیدم در ردیف و طرف چهارم مربع روی یک منبر نشسته و دارد به یک بچه غذا میدهد ( روی منبر و اطراف مخصوصاً بالای آن پرده های سیاه با نوشته های سفید بود ) . حالا نمیدانم غذا میداد یا شیر از پستان خودش در میآورد و بعد به بچه میداد . فهمیدم از اینکه از نزدیکش رفته ناراحت شده ولی با دیدن این صحنه بوده که لبخند میزند . صحنه بعد من در همان اتاق اول که حرکت کردم بودم . جمعیت زیادی دور اتاق مشغول غذاخوردن بودند . مثل اینکه هر کسی برای خودش ظرفی داشت که درون آن برنج بود و مشغول خوردن بودند . من از ظرف یک نفر که شاید بود با دست برنج برداشتم بخورم ولی مثل اینکه او اعتراضی کرد . من دیدم گرسنه هستم و غذا بین همه تقسیم شده و به من چیزی نرسیده و از هر که بردارم ناراحت میشود . مانده بودم چه کنم که دیدم یک خمیر بزرگی از سیب زمینی و مخلفات دیگر ( الویه ) مانند نانواها در دو دست و بغل دارد وآمد . من اینطور فکر کردم که میخواهد اینها را بپزد و بعد من میتوانم بگیرم بخورم . در بین این داستان که نوشتم یک جا هم را دیدم . نکات : چهره های مشخصی که دیدم ، ، ، ، ، ، آن زن که با او حرف زدم ، و آن زن که شکل یک عروسک بود . مکان یک محوطه چهار گوش که دو طبفه بود و در ردیف بالا و پائین جمعیت بود ، و اتاق هائی که فکر میکنم باید دور این محوطه بوده باشد .       

یافته‌ها : . . من یا دیگران : : من همان درِ تکیه داده شده به دیوار بوده ام 4.3 . . تفسیرها : -  . .

هیچ نظری موجود نیست: