۱۴۰۰ خرداد ۸, شنبه

 

235

1/10/68

گربه یعنی چه ، چه ساختاری از بدن با شکل گربه در خواب نمایان میشود

2

2

   127

تمام خواب اول : ساعت چهار و ده دقیقه شب . خوابی میدیدم که بصورت مبهم یادم است . آخرین صحنه خواب این بود که چیزی به کولم بود که فکر میکنم کیسه برنج بود . داشتم از جائی برمیگشتم که نمیتوانستم قدم هایم را تند تند بردارم . مثل کسی که باری دارد و در سربالائی پاهایش نمیکشد منهم پایم به جلو کشیده نمیشد . فکر کردم پیر شده ایم . در اینجا را دیدم با همین چهره و سن و سال فعلی او که شاید از توی اتاق نگاهم کرد . او لباس پوشیده و ایستاده بود . چیزی به من گفت که یادم نیست . بعد را دیدم که به من بی توجهی کرد و من دانستم قهر است . در خواب علت بی توجهی او را میدانستم ولی بعد خندید و مثل اینکه مانند بیداری گفت چوقَت به نَم است . یعنی لازم است که اذیتت کنم . مثل اینکه گفت گوشت خریدی من گفتم بله . و اینطور فکر کردم که من باید گوشت میخریدم و میدادم مادرم درست کند تا اینها ( و ) بیایند منزلمان . ولی یادم آمد که گوشت نخریده ام . خلاصه این خواب صحنه های مبهمی داشت . بیشتر در این خواب در حال فکر بودم تا دیدن صحنه . فضا و مکان را اکنون نمیتوانم با بیداری مطابقت کنم و بگویم کجا بود . بنظرم میآید قبلاً با همین باری که بر دوش داشتم به منزل رفته بودم ولی احساس پیری و خستگی نکرده بودم . یک جا هم احساس میکردم کاری کرده ام که خودم یادم نبود ، ولی حس میکردم چنین کاری کرده ام . مثل اینکه هم به من گفت و آن این است که گفته شد یا فکر کردم که عسل ها را روی زمین ( یا زده ام یا فشار داده ام ) که مقداری از آن خراب شده . مثل اینکه به من گفت .

توضیح : این موضوع عسل در این خواب برای من مبهم است . چون اینطور فکر میکنم که یک چراغ علاءالدین دستم بوده که ته آن عسل بوده . من این چراغ علاءالدین را که روی زمین گذاشته ام قسمتی از عسل ته این چراغ به دلیل ... یا شاید زمین خراب شده . این موضوع را خودم در خواب فکر میکردم انجام داده ام ولی چیزی ندیدم . اما هم بصورت تلویحی به من گفت .  

تمام خواب دوم : ساعت شش و بیست و پنج دقیقه صبح . خواب مي ديدم روي پل يك رودخانه ايستاده بودم كه آب از سمت شمال ميآمد و به طرف جنوب ميرفت . من روی پل ایستاده بودم و به طرف جنوب رودخانه نگاه میکردم . در یک لحظه حس کردم میخواهم توی رودخانه بیفتم . کمی از لبه پل عقب آمدم و نشستم . به دختری که چادر سفید داشت و نزدیک من ایستاده بود گفتم نزدیک بود بیفتم توی رودخانه . و تلویحاً از او خواستم عقب تر بایستد که نیفتد . کمی دورتر را هم دیدم که با چادر سفید ایستاده بود . شاید دوسه تا زن دیگر هم بودند اما آن دختر را نمیشناختم . صحنه بعد از سمت غرب پل به کنار شمال غربی رودخانه رفتم . اول کنار رودخانه سنگهائی دیدم که مانند سنگهای ماسه ای بود . سنگهای ماسه ای که با باد و ماسه سائیده شده بود . بعد جلوتر کنار رودخانه ماسه ای بود که به نظرم سفید آمد . فکر کردم برف است و جلوتر به نظرم برف آمد ، ولی احساس سرما نکردم . در جائی هم کنار آب ایستاده بودم و به جریان آب نگاه میکردم . صحنه ای باز کنار همین ساحل رودخانه دیواری سنگی سفید بود ، که در آن سوراخهای کوچک و بزرگی بود که به آن طرف سنگ باز بود . آن طرف سبزی و کشت و کار بود . دختری هم دنبال من از روی پل پائین آمده بود . من داشتم سوراخی پیدا میکردم که برویم آن طرف توی محوطه ای که درخت کاری و باغ مانند بود . مانند کناره های رودخانه اصفهان . در اینجا یک سوراخ در سنگ دیدم که فکر کردم تنگ است و نمیشود آنطرف رفت . بعد سوراخی بزرگتر دیدم که از آن به آنطرف رفتم و آن دختر هم آمد . وقتی از روی پل پائین آمدم آن دختر هم دنبالم بود و میدانستم همراهم است . او پشت سر هم چیزهائی میگفت که در خواب میفهمیدم ولی اکنون یادم نیست چی میگفت . لهجه اش روستائی بود و وقتی از سوراخ سنگ کنار رودخانه آنطرف رفتم ، دیدم او هم آمده آنطرف و با چادر سفیدش رفت به طرف چند تا مرغ سفید که داشتند آنجا میچریدند . بعد دیدم آن دختر نشست قاتی مرغ ها که با تکان دادن بال و پر خودشان جایشان را برای خوابیدن درست میکردند . آن دختر هم قاتی مرغها بنا کرد همان کار را بکند که آنها میکردند . البته من لحظه مرغ شدنش را ندیدم بلکه رفتن او به طرف آن مرغها را دیدم و بعد دیدم او یک مرغ است قاتی مرغ ها . یعنی میدانستم که آن مرغ آن دختر است .  

یافته‌ها : . . تفسیرها : - . .

هیچ نظری موجود نیست: