|
556
|
14/10/69
|
احساس نگرانی و اضطراب چیست
|
×
|
1
|
3
|
|
291
|
|
♣ تمام خواب : ساعت شِش صبح شنبه. یِک
جا یادم است درهای فلزی شیشههای پپسی را توی دهانم میگذاشتم و میجویدم. وقتی
کاملاً میجویدم و آنها تا وجمع وگِرد میشدند مثل اینکه بیرون میآوردم و یکی
دیگر در دهانم میگذاشتم و میجویدم. اولین درِ پپسی که در دهانم گداشتم میدانستم
آهن و سخت و سفت است. وقتی هم شروع به جویدن کردم مواظب بودم ببینم میتوانم
آنرا بجوم، و آیا دندانهایم آنها را تا میکند یا نه. چند تائی جویدم ولی
تعداد یادم نیست اما میدانم یکی یکی در دهانم میگذاشتم. یک جا هم انتظار داشتم
مزه پپسی را حس کنم و حس کردم، ولی خیلی گذرا بود و فوراً دو باره مزه چیزی سخت
و آهنی مانند را حس کردم که برایم نَه خوشایند بود و نَه ناراحت کننده. چیزی
مابین این دو بود، از نظر مزهای که در دهانم حس میکردم.
یک جای دیگر یادم است صبح میخواستم اداره نروم و مشغول کار نشوم ولی
دیدم توی اداره هستم و دیدم همکارم ♂ بستههای زیادی بهصورت بقچه بقچه جلوش است که میخواهد
بفرستد. من میخواستم بدانم آنها برای خارج است یا نه و داشتم به آنها نگاه میکردم
و فکر میکردم من میخواهم کار نکنم. البته مثل این که میدانستم آنها برای
خارج نیست ولی نمیدانم چرا داشتم برای نرفتن سرِ کار فکر میکردم و میخواستم
ببینم حالا که اینجا هستم چهکار کنم. منظره ساختمان و اداره و طرز
قرار گرفتن من و بستهها و ♂ غیر از این فرمی بود که اکنون توی
اداره داریم. یک جا هم دیدم ♂ به بستهها نگاه میکرد.
یک جای دیگر یک کوچه باریکی جلو من قرار داشت و یک درب در آخر کوچه بود.
یک مرد در جلو من اول یواش میرفت و کم کم با سرعت دوید توی خانه و همین طور که
میدوید با سر، درِ خانه را باز کرد. یعنی سر خودش را به در کوبید و دو لنگه در
باز شد و داخل رفت. من فکر میکردم او اشتباهی داخل رفت و نباید میرفت. و شاید
هم فکر میکردم اَلآن نباید میرفت. نمیدانم چرا ولی این طور فکر میکردم .
بعد من هم بعد از او داشتم داخل میرفتم و داخل رفتم. حیاط منزل در جلوم بود و
میدانستم آن شخص در جلو من به سمت چپ توی اتاقها رفته. در اینجا دیدم فضای
حیاط و ساختمان سمت چپ تاریک است. این تاریکی در خواب برای من نشانهای بود که
زود است و نباید آن شخص داخل میآمد. اصولاً کار آن شخص یعنی با سر و تنه داخل
در کوبیدن و داخل آمدن را هم فکر میکردم نباید آنطور انجام میداد. صحنههای
دیگری هم بود که یادم نیست. این صحنهها، هم طولانی و کشدار بود. از اول و آخر
آنها هم چیزی یادم نیست. ♠
یافته ها : . ¶ . تفسیرها : - . ¶ .
|
|||||||
۱۳۹۵ مرداد ۵, سهشنبه
احساس نگرانی و اضطراب چیست
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر