۱۳۹۵ خرداد ۱۹, چهارشنبه

خارج و خارجی یعنی چه

645
28/12/69
خارج و خارجی یعنی چه

2
3  

344
تمام خواب اول : ساعت پنج و بیست دقیقه صبح . ... ، خواب اولم صحنه های زیادی داشت که یادم رفته ، فقط اینرا میدانم من با و شاید داشتیم میرفتیم ( پیاده ) . یادم است به یک سه راهی رسیدم که در خواب یادم افتاد این سه راهی آشنا است . متوجه شدم این سه راهی همان است که یک بار در خوابی دیده ام ، یعنی توی خواب یادم آمد یک بار دیگر هم این سه راهی را خواب دیده ام ولی در عین حال نمیدانستم که اکنون هم خوابم . فکر میکردم بیدارم و در بیداری سه راهی خواب قبل را می بینم . این سه راهی را همان میدانستم که در خوابی توی کوچه باغها بودم و فکر میکردم دارم فیلمی میبینم . البته اکنون یادم نیست آن خواب کدام است ( خواب معنی زلیخا تاریخ21/10/68 ) بهر صورت وقتی در خواب دیشب توجهم به این سه راهی جلب شد متوجه شدم که اینجا یک کوچه است و دنباله این کوچه به مسجد سرپل میخورد . یعنی کوچه طوری بود که آخرش مسجد سرپل بود و من از دور مناره ها و گنبد مسجد را دیدم . اما اینرا هم بنویسم که اگر در بیداری ما از دور نگاه کنیم گنبدی نمی بینیم و اصولاً این مسجد دارای مناره نیست . بعد یادم است رفتنمان را ادامه دادیم و به جائی رسیدیم که دیدم توی مغازه ای مشغول خیاطی است . یک منقل هم دیدم که چیزی فلزی توی آن بود و فکر کردم این اطوی است ، خودم او را هم دیدم توی یک تنه درخت ایستاده و دارد خیاطی میکند ، البته کار او را کاری بین خیاطی و آهنگری میدانم بود . صحنه به این صورت بود که جلو من کمی بالاتر یک تنه درخت بصورت افقی روی زمین بود و توی تنه این درخت بصورت معمولی ایستاده بود و داشت کار میکرد . من کار او را خیاطی میدانستم ولی مثل آهنگرها او را به حالت چکش زدن دیدم . در اینجا اینرا هم متوجه شدم که پائین تنه پیدا نبود و فقط بالا تنه توی کنده درخت پیدا بود . در اینجا یادم است که دنبال من یا ما بود آمد جلو و از این مکان ردشد . یعنی وارد مغازه و از آنحا رد شد . دیگر چیزی یادم نیست در صورتی که خواب من خیلی زیادتر بود .
خواب بعدی : خواب دومی که بعد دیدم آنهم طولانی و جالب بود ولی یادم نیست . خواب دیدم در مکانی همان حدود پل سرپل در ... بودیم و ( ) همکار پستی ما در شرایطی بود که نمیتوانم آنرا تشریح کنم . فقط میتوانم خیلی جزئی بگویم که او ماشینی سوار میشد و رانندگی میکرد . این رانندگی او بصورت خیلی بد و خطرناکی بود که من او را نصیحت میکردم این کار را نکند و اوگوش نمیداد . بالاخره ماشین او در جلو و روبروی من بصورت دایره وار یا رفت و برگشت معلق و روی یک تنه بر روی زمینی که شنی بود حرکت کرد . بهر صورت واژگون شد و من داشتم توی ماشین دنبال او میگشتم و میدانستم او مرده . یعنی داشتم توی وسایلی مثل لباس و این چیزها میگشتم و میدانستم اینها چیزهائی است که داخل ماشین است و دنبال ( جسد ) میگشتم . عاقبت غیر از تکه پارچه ای خونی چیزی ندیدم . فقط موهای سر او را دیدم که خونی بود و لای این تکه پاره های پارچه ای بود ولی خود او یا سر او را ندیدم . اما موهایش را دیدم چون موهای سر موهای بخصوصی است و وزوزی میباشد ، من دیشب در خواب موهای او را خون آلود توی آن تکه پاره های توی ماشین دیدم و توی این فکر بودم که الان مسؤولم و ناراحت بودم که چرا من با او بوده ام ، حالا مردن او گردن من هم می افتد و باید جوابگو باشم . داشتم فکر میکردم بیایم اداره بگویم . مکان این اتفاق به نظر من یک محوطه باز در پائین پل سرپل ... بود یعنی زمین باز خاکی خانه استاد و منزل .  
نکات : چیزهائی اکنون به نظرم رسید و آن دیدن همکار پستی ما در خواب دیشب است که برای اولین بار او را در خواب دیده ام . و مکان این خواب که منزل در آن طرف پل سرپل است و شاید بین این دو رابطه ای باشد . مکان خواب اول هم همین ... بود منتها اگر بخواهم الان آنرا با بیداری مقایسه کنم آن سه راهی خواب اول حدوداً جای مغازه پدر بود ، که یکی از این راه ها کوچه ای با دیوار گلی و فضائی روستائی به مسجد سرپل ختم شود و من بدانم که آن محل کجا است ، ولی اگر الان در محل مغازه پدر بایستیم چنین منظره ای نمی بینیم . کلاً مکان همان اطراف پل سرپل بود . ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه صبح . دوباره میخوابم . پس سؤال من هنوز باقی است که معنی خارج و خارجه و خارجی چی هست و چه معنی میدهد .
خواب دوم : ساعت هفت و سی و پنج دقیقه صبح . داشتم خواب میدیدم توی یک دالان یا پارکینگ یک خانه بودیم که آنرا خانه خودم میدانستم ولی بعد متوجه شدم که خانه همسایه مان است . در ته این پارکینگ من و بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم . چیز هائی همراهش بود ( خریده بود ) و یادم نیست از چی صحبت میکرد . بعد یادم است در مقابل در ورودی این پارکینگ یا دالان ایستاده بود و داشت با من حرف میزد . یک جوان هم بین من و او قرار داشت که من میدانستم پسر همسایه است ، موقع صحبت کردن چند بار مرا داداش خطاب کرد و حرف او این بود که برویم منزل خودمان . من اول نمیخواستم بروم بعد دیدم این پسر همسایه شک میکند و خواستم بروم . بعد یادم است داشتم از توی پارکینگ چیزهای را که روی سکوئی بود جمع میکردم . دیدم هرچه جمع میکنم باز چیز دیگری هست و تمام نمیشود . غیر از چیز های پارچه ای ، یک جا بالش و جارو هم دیدم . هر چه میدیدم و برمیداشتم باز چیز دیگری میدیدم . من اینها را بر میداشتم تا ببرم منزل خودم که آنرا در همسایگی همین منزل میدانستم . البته اینرا هم بنویسم که وقتی با درآخر پارکینگ بودیم مانند آن وسایل روی سکوئی نشسته بودیم . بعد از روی آن سکو من وسایل را که احیاناً خریده بود جمع میکردم ولی تمام آنرا نتوانستم جمع کنم و چیزهائی ماند . فکر کردم یک بار میآورم و بعد برمیگردم بقیه را میبرم .
صحنه بعد یادم است جلو دالان یا پارکینگ خانه بغلی بودم . اول فکر کردم این خانه خودم است که دوتا درهایش کاملاً باز است . دیدم از توی آن دارد بیرون میآید . او اینطور حالی من کرد که آمده خانه من . ولی من متوجه شدم که با یکی یا دو نفر دیگر در آخر این دالان که آنرا دیگر خانه میدانستم مشغول صحبت است . صحنه بعد یادم است توی طبقه بالا منزل خودم بودم . یک محوطه کوچک هال مانند روبرویم بود که گود بود و نیم متری لبه دیوار داشت . از پشت این دیوار و پائین تر که باز آنرا هم میدانستم سمت چپش یک فضای طاق دار و زیرش هم ساختمان است بچه هائی بالا و پائین میرفتند ( دختر بچه ) . من اول آنها را  بچه های میدانستم ولی شکل بچه های او نبود ند و شاید یکی از آنها بوده باشد ( ) ، بهر صورت بچه ها در پشت آن دیوار کوتاه که طاقش پائین تر از طاق این مکانی بود که من ایستاده بودم ، دست به لبه دیوار میگرفتند و بالا میآمدند و دوباره همان بچه یا بچه دیگری از آن دیوار پائین میرفت . دیوار و فضا چهارگوش بود و بیشتر ، از یکی از گوشه های آن بالا و پائین میرفتند . پشت این دیوار و پائین تر و در سمت چپ آن میدانستم که یک فضای بسته ای با طاق کوتاه هست که یک کودک یا بیشتر میتوانند بروند توی آن بدون حرکت باشند . این کار آنها را من یک بازی میدانستم ولی ناراحت هم بودم که نکند سقوط کنند و زمین بخورند . بعد یادم هست توی اطاق خودم در کنار همین فضا بودم و چند نفر زن و دختر و بچه و دختر نوجوان بودند ، چهره ها را اکنون نمیتوانم بگویم شکل کی بودند ولی همه آشنا بودند . یکجا دیدم یک زن نشسته و مثل اینکه کنار یک سماور است و شاید دارد چای درست میکند . یک جا دیدم یک دختر نوجوان در سن و سال دارد روی رختخواب ها و وسائل پارچه ای ریخته شده در ته اطاق بالا و پائین میپرد . یکی دو نفر دیگر هم بودند که هر کس کاری میکرد . تمام اینها را در رابطه با این میدانستم که با خانواده و اینها آمده اند را هم بردارند و بروند جائی دیگر . یک جا هم یادم است بصورت مشورتی از من خواست ببیند چکار میکنم . آیا من هم میروم و البته میخواست بروم . ولی من نمیخواستم با آنها بروم و ناراحت بودم که چرا آنها آمده اند آنجا . هم در این میان گیر کرده بود و میخواست مطلب را اینطور توجیه کند که تقصیر ندارد . توی این اطاق که شرح دادم یک جا دیدم صورتش سفید شده و چهره اش شبیه نیست ولی میدانستم خود او است . او داشت به چشمهایش ور میرفت و مثل اینکه خودش و با دست خودم ! چشمش را زخم کرده بود و ناراحت این موضوع بود . من اول فکر کردم دروغ میگوید و این رفتار او برای این است که با آنها ( ودیگران ) نرود . ولی از رنگ پریدگی او و سفید بودن چهره اش متوجه شدم ناراحت چشمش است . البته یادم نیست کدام یک چشمهایش بود ( شاید هر دو بوده ) . او در حالیکه دست به چشمش میمالید و آن حالت را داشت نشسته بود و با آن زن که پشت سماور بود حرف میزد . یکی دو زن دیگر هم مثل اینکه بودند ولی یادم نیست . روبرو و ته اطاق هم آن دختر بچه روی رختخواب ها بالا و پائین میپرید و خندان و خوشحال بود . بعد از چند بار پریدن بالا و پائین دیدم با پشت بر روی رختخواب و پارچه های ریخته شده آنجا پائین آمد و قاطی آنها شد . من اول فکر کردم کمرش روی رختخواب وسرش روی پارچه ها زمین آمده ، نکند با سر توی پارچه ها برود و پایش بالا بماند و نتواند بلند شود . ولی این فکر یادم رفت و او هم بلند نشد و قاطی آن چیز ها گم شد و پیدا نبود . اما بقیه مسائل ادامه داشت و من دیگر چیزی یادم نیست . ساعت هشت و پنج دقیقه صبح چهار شنبه 29/12/69 روز سال تحویل . چون فردا روز نوروز و روز اول فروردین است پس امروز آخرین روز سال 1369 میباشد ، از فردا سال 1370 شروع میشود .   
یافته ها : . . همانند و یکی بودن : پارچه : : مو 2.32 . . همانند و یکی بودن : تنه درخت : : مغازه / منقل 2.162 . . : همانند و یکی بودن : اطو : : / سماور 2.163 . . همانند و یکی بودن : سه راهی : : مغازه پدر / 2.163 . . همانند و یکی بودن : : آن زن پشت سماور 2.163 . . همانند و یکی بودن : برداشتن وسایل از روی سکو : : جارو شدن روی سکو 2.164 . . من یا دیگران : : در این خواب برداشتن وسایل از روی سکو در ته پارکینگ کاری مثل جارو کردن و دیدن جارو روی سکو بر داشتن وسایل از روی سکو بوده اما از آنجا که خود من مشغول برداشتن وسایل از روی سکو بوده ام خودم جاروی دیده شده بوده ام 4.27 . .
 تفسیر ها : 29/12/69 - 29/8/71 - 10/12/72 - . . گفتمان خواب و بیداری : سرپل : : پوست صورت . . همانند ویکی بودن : در این خواب : : در خواب 21/10/68 با سؤال معنی زلیخا . 10/5/91 . . گفتمان خواب و بیداری : کُنده درخت ( با ریشه ) : : پائین تنه انسان از مغز میانی تا نوک انگشتان دست و پا . . کُنده درخت ( بدون ریشه ) : : مغز میانی . 11/5/91 . . همانند و یکی بودن : پائین تنه در تنه درخت : : نیمه کُنده درخت در تماس با زمین . . گفتمان خواب و بیداری : پائین تنه : : بخش تحتانی مغز میانی تا نوک انگشتان دستها و پاها . . همانند و یکی بودن : پائین تنه در تنه درخت : : نیمه کُنده درخت . . گفتمان خواب و بیداری : بالاتنه : : بخش فوقانی مغز میانی تا پرده های مغز و بالاتر . . همانند ویکی بودن : مغازه : : کُنده درخت . . گفتمان خواب و بیداری : همکار پستی ما : : ذرات بنیادی درحال گردش در پرده های مغز . . گفتمان خواب و بیداری : : : آراکنوئید . . گفتمان خواب و بیداری : ماشین : : فضای زیر آراکنوئید . . معانی و مفاهیم : بالاخره ماشین او ( ) در جلو من و رویروی من بصورت دایره وار یا رفت و برگشت معلق و روی یک تنه حرکت کرد : : حرکت ذرات بنیادی در پرده های مغز ، اختصاصاً در اینجا پرده عنکبوتیه و فضای زیر عنکبوتیه به دو صورت دایره وار( ارتباط دِرم با پرده های مغز ) و رفت و برگشت ( با شروع از مغز میانی در مسیر اعصاب سمپاتیک و پارا سمپاتیک ) . . گفتمان خواب و بیداری : پل سرپل : : مغز میانی . . همانند و یکی بودن : پل سرپل در این خواب : : پل سرپل ، در خواب ... . . همانند و یکی بودن : نیمه تنه درخت در خواب اول : : معلق و روی یک تنه حرکت کرد در خواب بعدی . . گفتمان خواب و بیداری : زمین باز خاکی خانه استاد : : بخش تحتانی مغز میانی . . گفتمان خواب و بیداری : منزل : : بخش فوقانی مغز میانی 11/5/91 . .

هیچ نظری موجود نیست: