۱۳۹۵ تیر ۵, شنبه

کار غشاء سلول های مخروطی شبکیه / دو

592
17/11/69
کار غشاء سلول های مخروطی شبکیه / دو
×
2
4

310
تمام خواب اول : ساعت چهار و ربع صبح . اول خواب ديدم توي دره اي بودم كه اين دره بصورت يك بریدگی بزرگ بود . بريدگي اينطرف آنطرف بصورت عمودي و شايد يك دره رُسي بود . ارتفاع بریدگی زیاد و عرض آنهم زیاد بود . من داشتم میرفتم و برادرم هم با من و درکنار و سمت راست من بود . او مثل اینکه همه جا یک یا نیم قدم جلوتر از من بود . من از دور توی این دره یک پلنگ دیدم و احساس میکنم که برادرم میترسید جلو برود . ولی من او را تقریباً هل میدادم که نترسد و جلو برود . یادم نیست خودم هم میترسیدم یا نه ولی میدانم برادرم میترسید . بهر صورت از آن پلنگ گذشتیم و بعد از دور یک خرس دیدم که باز از او هم میترسیدیم ولی یادم است از او هم گذشتیم . اما کلاً این خواب طولانی تر و دارای صحنه های بیشتری بود که یادم نمانده . بعد بیدار شدم و چند لحظه ای خواب را مرور کردم اما بلند نشدم بنویسم تا اینکه دو باره خوابم برد .
خواب بعدی : با چند نفر که توی این خواب آنها را میشناختم جائی رفتیم و را دیدم که در انتظار ما بود . او با من دست داد و تقریباً راهنمائی کرد کجا برویم بنشینیم . مثل اینکه به من گفت برو روی منبر بنشین . بعد ما جائی وارد شدیم که به نظرم یک فضای چهار گوش بود و ما توی گوشه سمت چپ جنوب غربی رفتیم . من و دیگران داشتیم کفشهایمان را در میآوردیم و روی زمین دور یک دولاب چوبی میگذاشتیم . این دولاب لبه یک بلندی قرار داشت ، یعنی زمین حالت سکو مانند داشت . این سکو از زمین بلندتر و چهار گوشه این مکان همینطور بود و میدانستم دور آنجا هم اطاق است . دولاب درست لبه این سکو بود که همه افراد هم کفش هایشان را دور این دولاب میگذاشتند . مثل یک جای شلوغ که کفشها درهم برهم است . من برای اینکه بعداً کفشهایم را بدانم کجا گذاشته ام آنرا زیر دولاب هل دادم . کفشهای من کفشهای مشکی تابستانی ام بود . همینطور که جمعیت کفشهایشان را اطراف دولاب میگذاشتند ، دیدم دولاب هم فشار داده میشود و نزدیک است از جای خود پائین بغلطد . به همین جهت آنرا گرفتم و نگذاشتم بیفتد . مثل اینکه پسر عمویم هم به من کمک کرد که آن دولاب نیفتد . بعد من به سمت چپ خودم نگاه کردم و عده ای را توی اطاقها دیدم که اکنون فکر میکنم بیشتر تیرانی بودند ، یادم نیست چه کسانی بودند . من توی اطاقها نرفتم اما جمعیت توی اطاق و دور اطاق نشسته بود . من روی رفه بالائی راه رفتم و دیدم عده ای نشسته اند و بعضی جاها هم یکی دو تا بچه خوابیده است . من دنبال پتو گشتم روی بچه ها بیندازم و مثل اینکه به کسی هم گفتم پتو بیندازد روی بچه های خوابیده . اکنون نمیدانم این جمعیت برای چی اینجا جمع شده بود ولی حالت خواب یک حالت عروسی مانند بود . درخواب هیچ فکر عروسی یا چیز دیگری نیفتادم ، اما میدانم کاری میکردم و تقریباً داشتم همه را میدیدم و همه جا سرک میکشیدم ببینم چه خبر است . به نظرم میآید هم بود ولی یادم نیست او را دیده باشم . اصولاً در خواب یادم نیست زن دیده باشم ولی بچه و مرد یادم است دیدم . راستی وقتی را دیدم مثل اینکه روی جائی تپه مانند و محلی که بالا و پائین بود و پستی و بلندی داشت ایستاده بود . و مثل اینکه ما با او دست دادیم .  
تمام خواب دوم : ساعت شش و ده دقیقه صبح . اکنون دوباره از خواب بیدار شدم . خوابی جالب میدیدم که مینویسم . خواب میدیدم خانه ای را نمیدانم میخواستم اجاره کنم یا جور دیگری بود که به آن خانه مراجعه کردم و آقای را توی آن خانه دیدم . مثل اینکه قفل خانه خراب بود و نمیشد از بیرون آنرا باز کرد . مثل اینکه یک بار آقای آنرا باز کرد و من داخل خانه رفته بودم ، یک بار دیگر مراجعه کردم متوجه شدم داخل خانه نیست و میدانستم حالا که او داخل خانه نیست نمیتوانم درب خانه را باز کنم ، داشتم فکر میکردم چکار کنم و کوشش داشتم ببینم توی خانه هست یا نه ، مثل اینکه از یک سوراخ گردی توی خانه را دیدم و با نگاه دنبال  میگشتم . بعد هم از همان سوراخ دنبال قفل میگشتم ببینم میشود آنرا باز کرد یا نه . بهر صورت نشد باز کنم . بعد ، از مغازه داری در بغل آن خانه سراغ را گرفتم ببینم آیا میداند کجا است . آن مغازه دار یک کلید درب اطاق فعلی زمان بیداری ام را به من داد و من اینطور متوجه شدم که آن کلید را داده به من بدهد ، اما باز میدانستم آن خانه با آن کلید باز نمیشود ، قفلش خراب است و باید حتماً یک نفر از توی منزل درب را باز کند ، بهمین جهت باز پرسیدم نگفته کِی میآید . منظورم این بود که باید باشد تا درب باز شود . مغازه دار که جوانی کوتاه قد بود به من حالی کرد که یک هفته ای رفته مسافرت و نمی آید . فکر کردم پس من این یک هفته چکار کنم . اینطور میدانستم که باید داخل خانه باشد تا درب خانه باز شود . بعد متوجه شدم حالا هم اگر بیاید که توی خانه نیست تا درب را باز کند ، در اینجا دیدم یک مرد تقریباً روستائی با زن و بچه به این مغازه مراجعه کرد و کاری داشت . من نمیدانم از او چی سؤال کردم که او حرف بی ربطی جوابم داد . این حرف در خواب یادم بود ولی الان یادم نیست . من تعجب کردم که سؤال درستی میکنم چرا او جواب نادرست میدهد . اما میدانم سؤالم باز در رابطه با خانه و کلید و بود . بعد دیدم مغازه دار به طرفداری آن مراجعه کننده حرفی بدتر و توهین آمیز تر زد که باز این جمله در خواب یادم بود ولی الان یادم نیست . من نگاهی به او و بعد نگاهی به آن مراجعه کننده کردم . اول آمدم بروم بعد برگشتم و به مراجعه کننده گفتم این حرکت تو یادم نمیرود . منظورم این بود که بعدها تلافی در میآورم . دوباره آمدم بروم و دوباره همان حرف را زدم . در اینجا متوجه شدم که آن دو نفر یکی هستند . به صورت هایشان نگاه کردم دیدم مغازه دار و مراجعه کننده هر دو آبله رو هستند و بالای ابروی سمت چپ هر دو پوست به رنگی دیگر در آمده . من آنرا خالی همانند هم میدانستم ولی سیاه نبود ، تقریباً حالتی نزدیک به سالک داشت . من دوسه بار نگاهم را از چهره یکی گرفته  به چهره دیگری دوختم و دیدم هر دو شکل هم و برادر هم هستند . فقط مغازه دار کمی کوتاه و لاغر و جوانتر بود ، مراجعه کننده کمی مسن تر و چاقتر و بلندتر . من گفتم شما برادر هستید و باز حرف خودم را که تهدید بود زدم . گفتم یادم نمیرود و اینطور تهدید کردم که بعداً تلافی میکنم . البته بار اول که به آنها نگاه کردم صورتشان معمولی بود ، بعد از دو سه بار نگاه کردن دیدم صورتشان به آن حالت است . ضمناً مثل اینکه در این موقع  استاد که او را استاد میدانستم یا یکی از این دوآمد و میانجی شد ، فقط من چهره او را دیدم که استاد بود ولی مثل اینکه اورا در خواب استاد میدانستم . رفتار او میانجی گرایانه بود ولی یادم نیست چی گفت و چکار کرد . بعد من آمدم و باز در فکر خانه و کلید و باز نشدن درب بودم ، داشتم فکر میکردم بهتر است را بگویم بیاید قفل را درست کند ، اما باز فکر کردم چه آقای و چه میباید اول از دیوار توی خانه بروند تا بشود با کمک آنها درب را باز کرد . داشتم فکر میکردم خوب حالا از دیوار ( که فکر میکردم دیواری بلند است ) داخل رفتند چگونه بیرون بیایند ولی باز به فکر بودم را پیدا کنم و از او بخواهم قفل را درست کند .
صحنه بعد یادم است به خانه رسیدم و دری را باز کردم ، ، اطاقي كوچك مثل حمام و يكي دو متر گود ديدم كه پائين كف آن دور تا دور جوانان و نو جوانان طايفه نشسته بو دند . آنها پاهايشان را دراز كرده بودند و از زيرشان آب گرم و داغي ميرفت . خوشحال بودند و داشتند شادي ميكردند . من متوجه شدم آنها آب حمام را باز کرده اند و این آب بصورت زیاد از زیرشان جاری بود و بعضی ها کاملاً از روی پاهای دراز شده شان میگذشت . من نگاه کردم ببينم هست ، ديدم نيست ولي را ديدم كه داشت شعري بصورت آواز ميخواند ، باز نگاه كردم ديدم هم قاطي آنها است ولي دراز كشيده و ديدم آب كاملاً از روي پاهاي او ميرود ، نگاه كردم ديدم روي سر و صورت او هم آب گرفته . من میدانستم که نباید صورت زیر آب باشد . اما نمیدانم اعتراض کردم یا نه ، مثل اینکه گفتم ولی کسی توجه نکرد . بعد خودم هم حواسم جائی دیگر رفت . بهر صورت دور تا دور این اطاقک کوچک که دو متری از من گودتر بود این بچه ها کنار دیوار نشسته و پاهایشان را دراز کرده بودند و آب گرم و داغی از زیر آنها جاری بود . آب اینقدر جمع بود که میدیدم بخار آن توی هوا پخش میشود . بعد سمت راست خودم و آنها نگاه کردم دیدم آنجا است و او هم توی آب خوابیده . اول ديدم است كه با موهاي باز خوابيده ولي وقتي توجهم از او كنار رفت متوجه شدم مثل اينكه سبيل داشت ، دوباره نگاه کردم دیدم سبیل پرپشت سیاهی دارد . من اول فکر میکردم موهای سرش است دیده ام . بعد که شک کردم و نگاه کردم دیدم سبیل پرپشتی دارد و توجهم جلب شد . توجهم به این مسائل جلب شد که چرا سبیل دارد ، آیا باید داشته باشد یانه . و آیا این سبیل داشتن درست است . و آیا من اشتباه نمیکنم که او سبیل دارد . واین مسائل باعث شد که من بیشتر متوجه سبیل پرپشت او شوم ، بهر صورت صحنه های آخر کاملاً سبیل او پیدا و نمایان و پرپشت و مشکی مثل موهای سرش بود . اما با وجودیکه نگاه او به من بود همینطور خوابیده بود . وضع دیگران نسبت به من که بالاتر بودم و دری را باز کرده داشتم به آنها نگاه میکردم اینطور بود . تکیه داده به دیوار روبرو و چهره اش را به طرف مقابل و متمایل به خودم دیدم ، طرف روبروی دراز کشیده بود و به جائی که من ایستاده بودم نزدیکتر بود ، بطوریکه پایش به سمت دراز بود و سرش به طرف دیوار مقابل که در گوشه اش من ایستاده بودم . آخر اینها و سمت راست من یعنی سمت راست و سمت چپ در آخر آنها دراز کشیده بود ، طرز خوابیدن او برعکس بود یعنی سرش بطرف و پایش بطرف دیواری که من در گوشه آن ایستاده بودم بود . دور اطاقک کسان دیگری هم بودند که همه آشنا و اقوام بودند ولی اکنون یادم نیست چه کسانی بودند ، اما بین آنها نبود چون من دنبال او گشتم اما او را ندیدم . البته همه آنها با لباس بودند و کسی لخت نبود . اما مثل اینکه و دوسه تا نوجوان دیگر فقط پاچه های شلوارشان را بالا زده بودند . کسی را ایستاده ندیدم فقط و خوابیده بودند و و بقیه نشسته و پاهایشان را دراز کرده بودند . آب خیلی زیاد وگرم و داغی از زیر و روی پاهای آنها اینطرف آنطرف میرفت ، یک جا نفهمیدم به زیر دیوار میرفت یا از زیر دیوار بیرون میآمد ولی بخار زیادی از آب بلند میشد و حالتی کاملاً شبیه حمام داشت . اینرا هم در پرانتز بنویسم که شاید و البته شاید خانه ای که میخواستم اجاره کنم همان خانه خواب قبلی باشد که در رفه بالای آن بودم و آن دولاب بود . و شاید باز هم شاید این حمام همان رفه پائین آن خانه و طبقه اول این خانه خواب دوم که توی آن بود . یعنی خانه خواب قبلی و خانه و این اطاقک ممکن است هرسه یک خانه بوده باشد با طبقات بالا و پائین .
یافته ها : . . همانند و یکی بودن : قفل : : 2.5 . . همانند و یکی بودن : خرس و پلنگ : : من و برادرم 2.22 . . معانی و مفاهیم : : : در این خواب را در انتظار دیده ام ، این در انتظار بودن همان معنی انتظار و در انتظار بودن است 3.4 . . معانی و مفاهیم : استاد : : در این خواب یک جا استاد را دیده و میدانسته ام کار او کاری میانجی گرایانه است ، با توجه به میانجی گری او در این خواب باید خود او با معنی رضا مندی و رضایت تصویر شده باشد 3.4 . . نکته ها و دلایل : دلیل مطرح شدن در خواب : : در این خواب تصمیم داشته ام از بخواهم قفل را درست کند ، این خواست من در خواب نشان دادن توانائی در درست کردن قفل است و به این دلیل در خواب تصویر شده 19/6/71 - 8.2 . . نکته ها و دلایل : آقای و اجاره منزل : : در این خواب یک جا میخواسته ام خانه ای اجاره کنم و بعد یاد آقای افتاده ام چون آقای با شناخت من در رابطه با کار اجاره منزل است باید با این توانائی در خواب ظاهر شده باشد 29/8/71 - 8.2 . . تفسیرها : 26/11/69 - 19/6/71 - . . همانند و یکی بودن : کفش دور دولاب چوبی : : سبیل . . همانند و یکی بودن : دولاب چوبی : : . .

هیچ نظری موجود نیست: