۱۳۹۵ تیر ۱, سه‌شنبه

دیو افسانه ای

597
21/11/69
دیو افسانه ای

1
1

313
تمام خواب : ساعت پنج صبح : ... در جائی مثل یک زیر زمین بودم که این زیر زمین باز از چهار طرف آن راه بود . میدانم طرف روبروی من به بالا و بیرون راه داشت و طرف سمت چپ من به یک بالاخانه ، مثل اینکه یک بار در بیرون و شاید یک بار هم  به بالا خانه سمت چپ رفته بودم و کسانی را دیده و کاری کرده بودم ولی یادم نیست . فقط در صحنه آخر میدانم توی این مکان زیر زمین مانند بودم . روشن ترین صحنه ای که یادم است این است که یک نفر آدم معمولی را دیدم و میدیدم مثل اینکه او را چیزی مانند دیو میدانستم ، نمیدانستم چرا ولی اینطور میدانستم . آن شخص مثل اینکه تکه سنگهائی به طاق میچسباند و من با سنگهائی که به طرف آن سنگها در طاق پرت میکردم آنها را می انداختم . این کار را طوری میکردم که آن دیو ( شخص ) نبیند . البته حس میکنم که آن شخص سنگها را به طاق میچسباند ولی کاملاً ندیدم که با دست یا چیز دیگری این کار را بکند ، ولی میدیدم نگاهش را به طاق میدوزد و وقتی نگاهش از محلی در طاق پرت میشود من سنگی پرتاب میکردم تا به آن سنگ توی طاق بخورد و آنرا بیندازد . این کار پشت سر هم تکرار میشد . یک جا هم آن دیو را جوری دیدم که نمیتوانم تعریف کنم ، یعنی دیدم میخواهد از روبروی من در داخل زیر زمین به بالا در مقابلم برود . من در اینجا دامن او را دیدم و اینطور برداشت دارم که دامن او از جنس کنداله یا به قول امروزی ها از جنس سرامیک بود . یعنی پائین تنه او که من دامن او دانستم شکل ته یک مخروط بود که از جنس سفال باشد و شاید دارای نقوشی هم بود ولی من آنرا قدیمی و تاریخی و افسانه ای میدانستم . و باز دیدم که همین شخص که آنرا دیو و افسانه ای میدانستم سنگ توی طاق می چسباند . یعنی هر طرف نگاه میکرد سنگها توی طاق چسبیده بود ومن با سنگهائی که در جلوم روی زمین بود به طرف آنها پرت میکردم و آنها را میانداختم . این کار را موقعی میکردم که نگاه آن آدم افسانه ای به طرف من نباشد . سنگهائی که از طاق روی زمین ریخته بودم جمع کردم و جائی که ایستاده بودم روی زمین ریختم تا باز از آنها برای ریختن سنگها از سقف استفاده کنم . حرکات و نگاه آن افسانه ای آرام و متین بود ( متانت ) ولی من از او حذر داشتم . میخواستم در دسترس او نباشم و کوشش میکردم نگذارم مرا ببیند . در آخر سر نمیدانم آن آدم افسانه ای این حرف را زد یا من درک کردم . اما این جمله را در رابطه با او میدانستم . جمله کاملاً یادم نیست ولی آنطور که فکر میکنم بوده مینویسم . مثل اینکه احساس آن آدم این بود که برای عروسی سنگهای زیاد به آسمان چسبانده ولی باران آمده و خیس شده و فرو ریخته ، یا جمله اینطور بود که سنگهای زیادی به آسمان چسبانده ولی باران زیاد آمد و خیس شده و فرو ریخته ، و یا جمله اینطور صحیح است که سنگهای زیادی به آسمان چسبانده ام که زیاد باران آمده خیس شده و زمین ریخته . بهر صورت مفهوم جمله که من درک کردم و احساس کردم این بود که آن شخص حرکت خودش را یعنی چسباندن سنگ به طاق را چسباندن سنگ به آسمان میدانسته و پرتاب کردن سنگ توسط من و فرو ریختن سنگها را آمدن باران و خیس خوردن سنگها و فرو ریختن آنها میدانسته . اینرا هم بنویسم که وقتی من سنگ پرت میکردم و سنگ من به سنگ توی طاق هم نمیخورد باز آنها میریخت ریختن آنرا هم من نمیدیدم ، فقط میدانم آن آدم افسانه ای یا دیو ، سنگ میچسباند و من که سنگ پرتاب میکردم میدیدم توی طاق سنگها کم شده یا دیگر نیست و دوباره تکرار میشد . ساعت پنج و بیست دقیقه صبح .
افکار و رفتارهای قبل از خواب : دیشب قبل از خواب متوجه معنی و کار غشاء سلول مخروطی و خوابهای این دوسه شب و خوابی که در رابطه با قشر مغز میدانم و آن کوچه ها و میهمان های خودم و طرز کار قشر مغز و مسائلی از این قبیل بودم .
یافته ها : . . گفتمان خواب و بیداری : آسمان : : قشر منتشر مغز 12.9 . . گفتمان خواب و بیداری : زیر زمین : : مغز میانی 12.9 . .  تفسیرها : 31/6/71- . .

هیچ نظری موجود نیست: