|
597
|
21/11/69
|
دیو افسانه ای
|
|
1
|
1
|
|
313
|
|
♣ تمام خواب : ساعت پنج صبح : ... در
جائی مثل یک زیر زمین بودم که این زیر زمین باز از چهار طرف آن راه بود . میدانم
طرف روبروی من به بالا و بیرون راه داشت و طرف سمت چپ من به یک بالاخانه ، مثل
اینکه یک بار در بیرون و شاید یک بار هم
به بالا خانه سمت چپ رفته بودم و کسانی را دیده و کاری کرده بودم ولی
یادم نیست . فقط در صحنه آخر میدانم توی این مکان زیر زمین مانند بودم . روشن ترین
صحنه ای که یادم است این است که یک نفر آدم معمولی را دیدم و میدیدم مثل اینکه او
را چیزی مانند دیو میدانستم ، نمیدانستم چرا ولی اینطور میدانستم . آن شخص مثل
اینکه تکه سنگهائی به طاق میچسباند و من با سنگهائی که به طرف آن سنگها در طاق
پرت میکردم آنها را می انداختم . این کار را طوری میکردم که آن دیو ( شخص )
نبیند . البته حس میکنم که آن شخص سنگها را به طاق میچسباند ولی کاملاً ندیدم که
با دست یا چیز دیگری این کار را بکند ، ولی میدیدم نگاهش را به طاق میدوزد و
وقتی نگاهش از محلی در طاق پرت میشود من سنگی پرتاب میکردم تا به آن سنگ توی طاق
بخورد و آنرا بیندازد . این کار پشت سر هم تکرار میشد . یک جا هم آن دیو را جوری
دیدم که نمیتوانم تعریف کنم ، یعنی دیدم میخواهد از روبروی من در داخل زیر زمین
به بالا در مقابلم برود . من در اینجا دامن او را دیدم و اینطور برداشت دارم که
دامن او از جنس کنداله یا به قول امروزی ها از جنس سرامیک بود . یعنی پائین تنه
او که من دامن او دانستم شکل ته یک مخروط بود که از جنس سفال باشد و شاید دارای
نقوشی هم بود ولی من آنرا قدیمی و تاریخی و افسانه ای میدانستم . و باز دیدم که
همین شخص که آنرا دیو و افسانه ای میدانستم سنگ توی طاق می چسباند . یعنی هر طرف
نگاه میکرد سنگها توی طاق چسبیده بود ومن با سنگهائی که در جلوم روی زمین بود به
طرف آنها پرت میکردم و آنها را میانداختم . این کار را موقعی میکردم که نگاه آن
آدم افسانه ای به طرف من نباشد . سنگهائی که از طاق روی زمین ریخته بودم جمع
کردم و جائی که ایستاده بودم روی زمین ریختم تا باز از آنها برای ریختن سنگها از
سقف استفاده کنم . حرکات و نگاه آن افسانه ای آرام و متین بود ( متانت ) ولی من
از او حذر داشتم . میخواستم در دسترس او نباشم و کوشش میکردم نگذارم مرا ببیند .
در آخر سر نمیدانم آن آدم افسانه ای این حرف را زد یا من درک کردم . اما این جمله
را در رابطه با او میدانستم . جمله کاملاً یادم نیست ولی آنطور که فکر میکنم
بوده مینویسم . مثل اینکه احساس آن آدم این بود که برای عروسی سنگهای زیاد به
آسمان چسبانده ولی باران آمده و خیس شده و فرو ریخته ، یا جمله اینطور بود که
سنگهای زیادی به آسمان چسبانده ولی باران زیاد آمد و خیس شده و فرو ریخته ، و یا
جمله اینطور صحیح است که سنگهای زیادی به آسمان چسبانده ام که زیاد باران آمده
خیس شده و زمین ریخته . بهر صورت مفهوم جمله که من درک کردم و احساس کردم این
بود که آن شخص حرکت خودش را یعنی چسباندن سنگ به طاق را چسباندن سنگ به آسمان
میدانسته و پرتاب کردن سنگ توسط من و فرو ریختن سنگها را آمدن باران و خیس خوردن
سنگها و فرو ریختن آنها میدانسته . اینرا هم بنویسم که وقتی من سنگ پرت میکردم و
سنگ من به سنگ توی طاق هم نمیخورد باز آنها میریخت ریختن آنرا هم من نمیدیدم ،
فقط میدانم آن آدم افسانه ای یا دیو ، سنگ میچسباند و من که سنگ پرتاب میکردم
میدیدم توی طاق سنگها کم شده یا دیگر نیست و دوباره تکرار میشد . ساعت پنج و
بیست دقیقه صبح . ♠
افکار و رفتارهای قبل از خواب :
دیشب قبل از خواب متوجه معنی ♂ و کار غشاء سلول مخروطی و خوابهای
این دوسه شب و خوابی که در رابطه با قشر مغز میدانم و آن کوچه ها و میهمان های
خودم و طرز کار قشر مغز و مسائلی از این قبیل بودم .
یافته ها : . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : آسمان : : قشر منتشر مغز 12.9 . ¶ . گفتمان خواب و
بیداری : زیر زمین : : مغز میانی 12.9 . ¶ . تفسیرها : 31/6/71- . ¶ .
|
|||||||
۱۳۹۵ تیر ۱, سهشنبه
دیو افسانه ای
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر