|
910
|
6/8/70
|
فرق بین شمال و جنوب چیست
|
×
|
2
|
3
|
|
487
|
|
♣ تمام خواب اول : ساعت چهارو بیست و پنج
دقیقه صبج . ... بهر صورت الان که بیدار شدم یادم بود داشتم خوابی میدیدم متفاوت
با خوابهای دیگرم . یادم است در جائی با برادرم بودیم ولی صحنه های آنجا یادم
نیست . اما بعداً مثل اینکه توی کوچه هائی با هم داشتیم به طرف شمال میآمدیم . اکنون
اینطور حدس میزنم بطرف منزل او میآمدیم . بعد یادم است داشتیم وارد خانه او
میشدیم که میدانستم داریم وارد زیر زمین میشویم . یعنی میدانستم هر چه داریم
جلوتر میرویم داریم وارد زیر زمین میشویم . من خانه برادرم را در زیر زمین
میدانستم . یکی دو تا پیچ خوردیم تا رسیدیم به اطاق نشیمن او . اما وقتی داشتیم
وارد میشدیم من اینطور احساس میکردم که داریم وارد توالت میشویم . یعنی فکر کردم
اینجا توالت است . وقتی از یک محوطه کوچک گذشتیم و من احساس کردم اینجا توالت
است برگشتم نگاه کردم ، اول آن محوطه بنظرم توالت آمد ولی وقتی بیشتر نگاه کردم
دیدم یک محوطه کوچک در فاصله بین محل ورود و رسیدن به اطاق نشیمن است که محل لباس
شستن میباشد . یعنی دیدم در این محوطه کار لباسشوئی انجام میشود . بعد یادم است
توی اطاق برادرم در زیر زمین بودم . اینطور احساس داشتم که این زندگی اولین
روزهای زندگی و جوانی برادرم است . میدانستم برادرم بعد از اینجا که کرایه نشین
است و موقتاً نشسته ، زندگی گرفته و لوازم خانه و خانه خریده . برادرم وسایل
زندگی خیلی ساده ای داشت ، مثل کسانی که تازه اطاقی کرایه میکنند و یکی دوتا
وسیله دارند . در خواب دیشب هم برادرم چنین زندگی داشت اما من در خواب میدانستم
که این زندگی زمان گذشته برادرم است و این زندگی مال روزهای قبل و اول زندگی او
است . میدانستم این زندگی مال گذشته است که برادرم تازه میخواسته زندگی بگیرد
ولی بعد از آن او همه چیز خریده و دارد ، میدانستم بعد از آن ، خانه هم خریده .
اطاق او اطاقی کوچک در زیر زمین بود که محل قبل از ورود به اطاق و محل رختشوئی
بود و من فکر کرده بودم آن توالت است . چندتا از وسایل زندگی برادرم را دیدم که
یادم نیست ولی چیز هائی بود که معمولاً یک جوان وقتی شروع به زندگی مجردی میکند
دارد . بعد یادم است کفشهای برادرم را دیدم که خیلی نو و شیک بود و بعد کفشهای
خودم را . من میدانستم این دیدن ، و این نگاه من به کفشها مال زمانهای گذشته است
. میدانستم بعداً این کفشها کهنه شده و از بین رفته و این شکل و قیافه ای که از
کفشهایم دارم میبینم مال زمانهای خیلی گذشته است . من اینطور میخواهم بگویم که
داشتم زندگی گذشته برادرم و دوران گذشته کفشهای خودم و برادرم و اصولاً گذشته را
میدیدم ، میدانستم همه چیز پیرتر و مسن تر شده .
بعد یادم است بیرون از این زیر زمین توی محوطه خانه ای بودم که برادرم
درون زیر زمین نشسته و اطاق گرفته بود . در سمت شمال خانه اطاقهائی میدیدم که
حالت اطاقهای روستائی داشت و کسانی را هم که میدیدم ریخت و چهره روستائی داشتند
. میدانستم آنجا اطاقهای صاحب خانه است و آن اشخاص راهم در رابطه با صاحب خانه
میدانستم . یک جا یک دختر جوانی را با چهره و تیپ روستائی دیدم ، میدانستم این
چهره و قیافه او مال جوانی های او است و اکنون پیر شده و دیگر به آن صورت نیست ،
و این صحنه ای هم که دارم میبینم مال گذشته او است . بعد یکی دو سه نفر مرد را
در حد فاصل اطاق و حیاط دیدم ، البته توی اطاق بودند . در اینجا یادم است یک
اطاق دیدم که دیوار مقابل به حیاط خانه را نداشت و مردی با تیپ و قیافه روستائی
درون آن بود . من از جائی تقریباً سمت چپ و وسط حیاط داشتم به اطاق و آن افراد
در شمال خانه نگاه میکردم . یکی دو سه چهره مرد دیدم . بعضی مواقع هم آنهارا در
حال صحبت ( به تنهائی ) دیدم ولی آشنا نبودند . اما یک بار با وجودیکه چهره آنها
آشنا نبود آنها را آشنا دانستم ، مخصوصاً یکی از آنها را که دیدم تیپی مثل ...
دارد . تیپ او آشنا بود ولی اکنون یادم نیست مثل کی بود . وقتی حرف میزد همان
موقع من صدایش را نمیشنیدم بلکه با فاصله ای کوتاه (نسبت به حالت چهره او در
موقع حرف زدن) صدایش شنیده میشد ، البته یادم است صدائی نشنیدم ولی میدانم آنطور
بود . او از نظر طرز صحبت مثل استاد ♂ بنظرم آمد ولی چهره او را نداشت ،
شاید هم چهره اش نزدیک به چهره ♂ بود (♂ ) ، کمی هم شکل
هنرپیشه ای بود که دیشب در تلویزیون دیدم . بعد یادم است نگاهم به طاق اطاق یعنی
حد فاصل دیوار شمالی اطاق و طاق افتاد . بنظرم یک دیوار و طاق مانند طاق هائی که
باچوب ساخته میشود و رویش را کاهگل و گچ میکنند بود . البته دیشب من همینطور که
داشتم به طاق در زاویه دیوار مقابل و طاق نگاه میکردم ( از پائین به بالا نگاه
میکردم ) دیوار و طاق در دوسه صحنه به نظرم رسید تغییرکرد وشکلی دیگر گرفت .
حالت گچ کشی و کاهگلی غیر یک دست داشت ولی میدانستم قبلاً طوری دیگر و کهنه بوده
، یا فکر میکردم میباید قدیم کهنه تر و قدیمی تر بوده باشد . ♠
توضیحات : 1- برای ورود به اطاق برادرم باید از توی محوطه خانه
وارد زیر زمین میشدیم و بعد به اطاق او در زیر زمین میرفتیم بطوریکه از یک محوطه
کوچک راهرو مانند و محل لباسشوئی رد شویم . 2 - مسیر ورد به اطاق برادرم در زیر
زمین به این صورت بود که در محوطه غربی حیاط باید وارد زیر زمینی میشدیم که مسیر
ورود ما به طرف غرب بود . بعد مسیر ورود به طرف شمال میشد ، بعد مسیر ورود به
طرف شرق میشد و اینجا بود که برگشتم و نگاه کردم ( بطرف غرب ) آن محوطه کوچک
لباسشوئی را دیدم . بعد مسیر به طرف شمال میشد و اینجا بود که اطاق برادرم بود .
3 - تمام این مسیر که گفتم در زیر زمین محوطه غربی حیاط یک منزل بود . 4 - موقع
طی کردن این مسیر ( از کف حیاط تا اطاق برادرم ) سرازیری گودتر بود و راه پله ای
یادم نیست بوده باشد . توی اطاق برادرم داشتم زمان گذشته را میدیدم و همه چیز در
گذشته بود ، میدانستم حالا جور دیگری است و بعد از آن برادرم زندگی اش تغییر
کرده ، حتی میدانستم بعداً خانه خریده . 6 - ساعت پنج و هجده دقیقه صبح . دیگر
حال نوشتن ندارم بس است کمی بخوابم . سردرد منهم مرتب شدت و ضعف پیدا کرد ولی
هنوز سردرد دارم ، کمی هم این سردرد به گردنم کشیده شده و ...
تمام خواب دوم : ساعت شش و
پنجاه و پنج دقیقه صبح . اکنون بیدار شدم . داشتم خواب میدیدم با مادرم در خانه
ای بودیم . مادرم تیپ میانسالی خودش را داشت . او آمد کج دار ومریز به من گفت دو
سه تا از شلوارهای پدرم ( بیلرسوت ) بصورت نو موجود است و تلویحاً پیشنهاد کرد
از آنها استفاده کنم . من این صحنه را دیدم و دیگرچیزی یادم نیست . بعد دو باره
یادم است توی اطاق نشسته بودم . مادرم آمد روبرو و کنارم و دوباره آن موضوع را
مطرح کرد من توجهی نکردم . مثل اینکه مشغول جوراب پوشیدن بودم . او دو باره
تکرار کرد و زنی که پهلویم بود در جواب مادرم اینطور گفت که ♂
این کار را نمیکند . طرز حرف زدن مادرم طوری بود که میخواست فقط من بفهمم و کسی
دیگر نفهمد اما آن زن فهمید و گفت ♂ این کار را نمیکند . مادرم به او
نگاهی کرد و من تازه حواسم جمع شد ببینم موضوع چیست ، وقتی مادرم حرفش را تکرار
کرد تازه متوجه شدم مرتبه دیگری برایم گفته ولی توجه نکرده ام ، در این موقع آن
زن در کنارم نبود و من فکر کردم بد نیست چون اگر نو و گشاد باشد میشود آنها را
درست کرد و پوشید ، من پرسیدم گشاد هستند ؟ مادرم چیزی متوجه نشد و مثل اینکه
جواب مرا نداد ، اما یادم آمد که در باره آنها قبلاً با من صحبت کرده . در آن
لحظه من توی اطاق نشسته بودم که میدانستم آن اطاق در سمت شمال یک خانه است ، آن
اطاق چیزی بود مابین اطاق زمان کودکی ام و اطاق منزل لب خط ما .
بعد صحنه های دیگری خواب دیدم . یکی اینطور بود که با
کسانی کنار هم نشسته بودیم . یک نفر ( مرد ) سمت چپ من بود که عینکی درشت داشت و
مرا یاد مردی میاندازد که تعادل روانی ندارد و جلو اداره ... مینشیند و او عینک
خاصی به چشم میزند . بعد یادم است آن عینک روی زمین بود و حالتی خاصی داشت .
شبیه یک دستگاهی بود که هم میدانستم همان عینک است و هم میدانستم یک دستگاهی است
که با آن کاری انجام میدهند . سمت راست آن چیزی بود شبیه دَم های باد زنی کبابی
ها ، البته با میله ای که به آن وصل بود ( دوتا بود ، یکی بالا یکی پائین ) طوری
بود که در سمت چپ آن هم چیز دیگری به آن وصل بود . یعنی دو چیز مکانیکی در سمت
چپ و راست بود که با دو میله از پائین و از بالا بهم وصل بود . این شکل کلی آن
بود ولی مسائل دیگری هم داشت که یادم نیست . اما میدانستم موضوع سمت راست آن که
شکل دَم بود با موضوع سمت چپ آن فرق داشت ولی در اصل یک دستگاه بود ، من
میدانستم این همان عینکی است که آن شخص به چشم زده بود . بعد یک صحنه همین جا
یادم است روبرویم مثل اینکه مینی بوس آقای ♂ (
مینی بوس اداره ) ایستاده بود ، من در سمت غرب ایستاده بودم و مینی بوس شمالی
جنوبی روبرویم بود . من داشتم بدنه سمت راست و زیر سمت راست یعنی روی زمین را در
زیر مینی بوس نگاه میکردم ، مسائلی به نظرم آمد که یادم نیست . شاید یک جا هم ♂ را
دیده باشم که سوار بر مینی بوس بوده و میخواسته آنرا جلوتر ببرد . ضمناً آنجا که
آن وسیله را دیدم اینطور به نظرم میآید در سمت چپ من ♀ زن
استاد ♂ روی زمین نشسته بود و دستش به آن وسیله بودکه نوشتم و
فکر میکردم عینک آن شخص باشد ، او مثل اینکه در پاسخ کسی آن وسیله را یکی از
وسایل استاد ♂ معرفی کرد . صحنه های دیگری هم بود
ولی یادم نیست . ♠
یافته ها : . ¶ . تفسیرها : 11/8/70 - . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : اطاق زمان کودکی ام : : ناحیه پوست بدن و گیرنده
های حسی مستقر در پوست 21/6/92 . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : اطاق لب
خط ما : : ناحیه قشر منتشر مغز . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : زیرزمین
و خانه و زندگی گذشته برادرم : : مغز میانی . ¶ . درستی دیدگاه : به تجربه دریافته ام هر گاه پرسش من برای دیدن خواب فرق
بین دو چیز باشد : : مغز من حد وسط و میانه آن دو چیز را در در خواب به من
مینمایاند . در نتیجه از آنجا که جنوب درخوابهای من نمادی برای پوست بدن وگیرنده
های حسی پوست . و شمال نمادی برای بخشهای بالای مغز است ، در رؤیای دیده شده
مسائل مغز میانی که حد وسط و مرز مشترک بین درون وبیرون است نمایانده شده 21/6/92
.
¶ .
|
|||||||
۱۳۹۵ فروردین ۳۱, سهشنبه
فرق بین شمال و جنوب چیست
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر