۱۳۹۴ اسفند ۳, دوشنبه

حرکت با ارتفاع کمی از زمین

1086
19/2/71
حرکت با ارتفاع کمی از زمین

2
3   

602
تمام خواب اول : ساعت دو و نیم بعد از نيمه شب . ... ، يادم است تيران و جائي توي خيابان حدود خانه پدر بودم و برایم مسائلی بود . بعد یادم است داشتم در مسیر خیابان به طرف سربالا میآمدم . یادم است تقریباً از حدود مغازه سابق حاج کمی از زمین بالاتر نشسته بودم و با کمک و نیروی دست و چوبی که در دستم بود خودم را خیلی نرم به جلو میکشیدم . صحنه به این صورت بود که من بصورت پهن و تخت یعنی چهار زانو روی زمین نشسته بودم ، با زمین تماس نداشتم ولی کمی از زمین بالاتر بودم . میدانم چیزی زیرم نبود و خودم با تنه خودم به آن صورت نشسته بودم و داشتم در سر بالائی خیابان به طرف بالا و شمال میرفتم . اول به این صورت بود که سرعت من یواش بود ولی خیلی نرم و راحت به همان صورت نشسته و کمی بالاتر از زمین داشتم در سربالائی میرفتم . شاید اول های آن فکر کرده ام چیزی زیرم است و روی چیزی هستم ، ولی میدانم روی چیزی ننشسته و خودم تنها بصورت چهار زانو بودم . خیلی نرم و راحت اول با سرعتی کم و بعد تقریباً با سرعتی در حد خواست و دوست داشتن جلو میرفتم . ماشینی و چیزی توی خیابان ندیدم ولی اینجا و آنجا آدمهائی ( مردهائی ) نشسته روی زمین دیدم . من از میان آنها با سرعتی دوست داشتنی و با لذت جلو میرفتم ، ولی مواظب بودم با دیگران تصادف نکنم . طرز رفتنم اول اینطور بود که با دست یا چوبی که در دستم بود جلو میرفتم ، یعنی آن چوب را مثل پارو روی زمین تکیه میدادم و با کمک آن خودم را جلو میکشیدم و دوباره همین کار را میکردم . صحنه طوری بود که من از بلندکردن و گذاشتن آن چوب توی دستم چیزی یادم نیست ، فقط میدانم بصورت نشسته با ارتفاع کمی بالاتر از زمین در سربالائی آن خیابان ... به طرف دروازه هادی میرفتم . یادم است هرچه به دروازه هادی نزدیک میشدم سرعتم بیشتر و لذتم از چنین حالت رفتنی بیشتر میشد ، ولی مواظب بودم با کسان دیگر که بصورت پراکنده توی خیابان یا کنار خیابان نشسته اند تصادف نکنم . هر چند منظره به نظر من منظره ای از سابق ... بود و میدانستم نزدیک دروازه هادی هستم ولی خیابانی که توی آن میرفتم حتی پهن تر وگشاد تر از خیابان فعلی بود . من همینطور که با آن حالت و لذت به دروازه هادی میرسیدم صحنه برایم روشن تر و لذت این جور حرکت کردن بیشتر میشد . یادم است کم کم به آنجائی رسید که من چوب تکیه داده شده دستم به زمین را دیگر به سمت خودم نمیکشیدم بلکه به آن فشار میدادم . ولی باز نرمتر و با سرعت بیشتر و با لذت بیشتری به جلو میرفتم . حتی متوجه بودم اینطور رفتن لذت بیشتری دارد . البته کاملاً میدانستم که با ارتفاع خیلی کمی روی زمین به آن صورت نشسته ام ولی بخاطر همان ارتفاع کم و توی هوا بودن خیلی نرم و راحت جلو میرفتم . بهر صورت نزدیک دروازه هادی یادم است با آن شرایط یعنی تکیه دادن چوب توی دستم در حالی که آن چوب را روی زمین جلو خودم تکیه داده بودم و فشار بر آن جلو میرفتم . توضیح اینکه وقتی بیدار شدم متوجه شدم با این شرایط باید من عقب عقب بروم اما یادم است در خواب با این شرایط هم جلو میرفتم .
صحنه بعد یادم است در سربالائی و نزدیک خانه بودم یعنی نرسیده به خانه استاد ، و میدانم باز به همان صورت داشتم جلو میرفتم که دیدم توی خانه استاد بچه هائی از دو خانواده که بیشتر بچه های بودند هستند . و در شرایطی هستند که نه توی خانه و دالان هستند نه بیرون و توی کوچه . یعنی در شرایطی بین کوچه و دالان خانه یعنی توی درب هستند و یکی یا دوتا از آنها دارند برای بازی کردن از سنگ استفاده میکنند و سنگ توی دستشان است و احیاناً سنگ پرت میکنند . من مثل اینکه در همان حال که با آن شرایط داشتم به سمت بالا میرفتم دخالت کردم و مثل اینکه مانع پرتاب سنگ یک یا چند نفر آنها شدم . البته اول یادم است نرسیده به منزل دختر عمو این منظره را دیدم و آن کار را کردم . بعد یادم است از خانه کمی رد شده بودم ولی همان بازی و شلوغ بازی توی در کوچه منزل دختر عمو ( ) را توی در کوچه و منزل دیدم . در اینجا یادم است چهره برایم آشنا تر از دیگران آمد در حالی که نرسیده به منزل دختر چهره بچه های ( شاید ) برایم آشنا آمد . خلاصه با همان شرایط رفتن ، یادم است از در خانه رد شده بودم و تقریباً نرسیده به خانه سید متوجه بودم که بچه های دختر عمو ( مادر ) با بچه های توی درب منزل ( به همان صورت توی درب دختر عمو ) منتها بصورت شلوغ تر بازی و درگیر هستند . و باز مساله سنگ توی دست داشتن یا پرتاب آن در ذهنم است بود که دخالت کردم و مانع پرتاب سنگ توسط آنها شدم .  
توضیحات و یافته ها : 1 - من با آن حالت رفتن کِیف زیادی میکردم و در موقعیت نرسیده به دروازه هادی ضمن ایتکه میخواستم کار و موقعیت خودم را به دیگران بنمایانم مواظب بودم با آدمها برخورد نکنم . 2 - توی خیابان همانطور که نوشتم ماشین و وسیله ای ندیدم ولی مثل اینکه کسانی بصورت تک و توک اینطرف آنطرف روی زمین نشسته بودند . 3 - موقعیت مکانی را بصورت خیابان معمولی دارای پیاده ندیدم بلکه فضای یک دست صاف و راف دیدم که آنرا خیابان میدانستم و آدمها بصورت تک و توک توی آن شاید نشسته بودند .4 - آنطور که از خواب شناسی سراغ دارم باید آن آدمها خود من و چیزی مانند من بوده باشند . یعنی آنها هم باید مانند من چهار زانو روی زمین نشسته و به همان صورت مانند من در حرکت باشند . 5 - از اول که شروع به نوشتن کردم روی مساله چهار زانو و طرز نشستنم فکر دارم و نمیدانم اسم حالت نشستنم را چهار زانو بنویسم یا جوری دیگر . حالت من به این صورت بود که برای این جور نشستن گفته میشود پاهایت را تیشه کن . 6 - اکنون متوجه شدم همان چهار زانو صحیح است و من در شرایط چهار زانو نشسته بودم . یعنی پاهایم را به طرف وسط بدن توی هم کرده و با باسن روی زمین نشسته بودم . ساعت سه و ده دقیقه صبح . بهتر است بلند شوم بخوابم یک مگس دارد وزوز میکند ، اگر شد میخواهم آنرا بکشم چون مزاحم است .
تمام خواب دوم : ساعت پنج و پنجاه و دو دقیقه صبح . بعد از نوشتن خواب قبلی و خوابیدن افکاری سکسی در مغزم خطور کرد و تخیلاتی سکسی داشتم . هوس کردم ... کنم ولی چنین کاری نکردم . افکاری سکسی روی و دیگران داشتم ، بعد خوابم برد و یادم است خواب ديدم توي منزلي بودم ، حدوداً در جنوب غربي آن منزل بودم ، شاید اطاق هائی بوده و من توی اطاق بوده ام ولی یادم نیست . اما میدانم این منزل به سمت شمال سربالائي و درخت كاري بود و ميدانستم بالاتر توي درخت ها يك چاه آب هست . البته درختی ندیدم ولی اینطور میدانم  بعد يادم است جاي چاه آب بودم و مثل نشستن سر توالت آنجا نشسته بودم  و رويم به طرف جنوب و سرازيري بود . درختی نبود ولی در کنارم ( سمت چپ به طرف پشت سرم ) و به طرف سمت چپ و روبرويم ايستاده بودند ، من اینطور یادم است میخواست من بلند شوم تا از چاه آب بکشد ولی مثل اینکه سر توالت نشسته باشم آنطور نشسته بودم . مثل اینکه آفتابه اي پلاستيكي آب سمت چپم جلو رویم بود که میخواستم از آن برای شستن خودم استفاده کنم . من کاری نکرده بودم فقط میدانم آنطور نشسته بودم و منتظر بود من بر خیزم تا از چاه آب بکشد . من با بودن و به فکر لخت بودن پائین تنه ام افتادم و اینکه آیا تناسلی ام پیدا است یا نه . هم کوشش میکردم پوشیده باشد و هم دلم میخواست بدون اینکه خواستم نشان داده شود آنرا ببیند . به همین دلیل هم ذره ذره احساسی سکسی به من دست میداد و احساس میکردم ... میشود . بعد اینطور یادم است که دورتر از و مردی از در منزل وارد شد و داشت از توی دالان آن منزل که دیواری خیلی کوتاه نسبت به ما داشت یا اینکه الان کمی گود و توی زمین بود میآمد یعنی من حدوداً تا ساق پا و زانوی آن مرد را میدیدم و میدانستم دالان گودتر است .
در اینجا فکر میکنم بیدار شده باشم ولی بلند نشدم بنویسم اما خوابم را برای نوشتن در ذهنم مرور کردم و دوباره یادم است در جائی مثل یک روستا بودم . تصویری از منازل و افراد یک روستا را داشتم میدیدم ، فکر میکردم این دیدن من دیدن یک فیلم است و دارد از این روستا فیلم برداری میشود ، ضمناً اینرا هم میدانستم که این یک روستای اقلیت نشین مذهبی است و مسلمان نشین نیست . شاید آنجا را یک روستای زردشتی نشین یا کلیمی نشین دانسته باشم ولی هر چه بود خانه ها و آدمهای تمیز و مرتبی بود . آن لحظه که من داشتم به منظره خانه ها و افراد روستا نگاه میکردم  میدانستم دارد از این روستا فیلم برداری میشود ، دیدم یک دختر بچه با موهای خیلی تمیز و روشن همراه دیگری توجهش به سمت من بصورتی جلب شد که میدانستم او متوجه شده است دارد فیلم برداری میشود و به همین دلیل به سمت دوربین فیلم برداری نظرش جلب شده . خانه هائی که من از دور میدیدم و سمت جنوب بود یک طاق چهارگوش بود که به اندازه یک پنجم از طاق ساختمان به پائین دوتا پنجره کوچک بغل هم داشت ، بعد دیواری با شیب ملایم طاق و بعد دیواری تا زمین بود ، بطوری که من این طاق کوتاه شیب دار و این قسمت ساختمان بغل و چسبیده به ساختمان اصلی با ساختمان اصلی را یک ساختمان میدانستم . حتی اینطور میدانم که سمت چپ و راست این منزل هم ( ساختمان ) به همین صورت است ، ولی طرز ساخت را برای این میدانستم که منزل اصلی گرم بماند و حالت گرمای آن کنترل شود . یعنی اینکه این قسمت های اطراف ساختمان را جزء ساختمان میدانستم ولی طاق آن حدود یک پنجم کوتاه تر از طاق ساختمان اصلی بود بطوریکه به بالای دیوار ساختمان اصلی دو تا پنجره کوچک شیشه ای بغل هم بود .
بعد یادم است من توی این منزل و ساختمان بودم و میدانستم آن قسمت جدا که تعریف کردم خودش یک اطاق و در جائی میدانستم آن قسمت یک آشپزخانه است . بعد یادم است توی اطاقی غربی از آن ساخت بودم ، بطوریکه میدانستم در سمت شرق این اطاق همان اطاق یا آشپزخانه ای که ذکر کردم است ، و در جنوب این اطاقها و غرب اطاق ما یک راهرو هال مانند ، و باز جنوب ساختمان اطاقی دیگر که میدانستم توی آن است . من توی این اطاق دیدم روی جائی شاید تخت و شاید تختخوابی با ارتفاعی مناسب قد من خوابیده و بصورت شمالی جنوبی دراز کشیده . البته محل خوابیدن به سمت من کمی شیب داشت و من هوس کردم همانطور که ایستاده ام روی بیفتم و به او ور بروم . بیدار بود و یادم است دامن او خیلی بالا بود . اینطور فکر کردم که بالا بودن دامن نشانه آماده بودن او برای افتادن من به رویش است . بیدار بود و برای اینکه کسی متوجه ما نشود من اول از اطاق آمدم بیرون ( از درب اطاق که سمت غرب بود ) ، بعد از توی راهرو هال مانند رفتم نگاهی یواشکی توی اطاق جنوبی و اطراف کردم و میخواستم ببینم کسی ما را زیر نظر نداشته باشد . ضمناً اینطور میدانستم که توی اطاق جنوبی خوابیده و میخواستم ببینم خوابیده باشد و اطراف نباشد . بعد چون کسی نبود یواش و به حالت عجله آمدم توی اطاق و رفتم بروم سراغ و یادم آمد در را قفل کنم . البته یادم است دستگیره در را با فکر قفل کردن چرخاندم ولی یادم نیست قفل کرده باشم . بعد توجهم به جلب شد که با ارتفاعی درحد قد من خوابیده بود . من میدانستم بیدار است و آمادگی دارد به او ور بروم . یادم است دستم را به طرف او و ران لخت او بردم و باز یادم است با دست از روی ران ( ران سمت راست او . البته در چرکنویس نوشته ام ران سمت چپ او ) به بالاتر رفتم و شروع به بالا بردن دامن او روی ران شدم که بیدار شدم . فکر میکنم هول زدن من و ترس از اینکه کسی ما را ببیند بیدارم کرد .  
توضیحات و یافته ها : ساعت یازده و چهل دقیقه شب ، 19/2/71 . بیشتر این خواب مخصوصاً خواب اول در رابطه با یادداشت دیشب است ، آن یادداشت مطالعه شود . یادم است هنگام خواب افکاری هم روی مسائل تشکیلات مشبک مخصوصاً هسته های سجافی داشتم .
یافته ها : . . تفسیرها : - . . همانند و یکی بودن : چوب توی دستم : : پارو . 31/5/91 . . گفتمان خواب و بیداری : چوب توی دستم / پارو : : ذرات بنیادی موج . . گفتمان خواب و بیداری / من یا دیگران : من بصورت پهن و تخت یعنی چهار زانو روی زمین نشسته بودم ولی با زمین تماس نداشتم و کمی از زمین بالاتر بودم : : من ذرات بنیادی جاذبه ( چهار زانو نشسته ) همراه با ذرات بنیادی موج ( دستم ، چوب توی دستم و پارو که درخوابها بصورت آب نیز ظاهر میشود ) در حال حرکت در دِرم پوست بدن به سمت مغز میانی ( دروازه هادی ) بوده ام . . گفتمان خواب و بیداری : درب کوچه منزل دختر عمو : : بخش فوقانی مغز میانی . . گفتمان خواب و بیداری : درب کوچه منزل ... : : بخش تحتانی مغز میانی . 31/5/91 . .

هیچ نظری موجود نیست: