۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

مردن دایزه ♂

1193
21/6/71
مردن دایزه

1
1

657
تمام خواب : ساعت هفت و چهل دقیقه صبح . اینطور میدانم در جائی بودیم و فکر میکنم همین خانواده هم بودند . یادم است یکی دوتا از دختر ها ( و یکی دیگر دستهای دایزه را داشتند ( زیر بغل ) و او را وارد اطاق ما کردند . دایزه سرشاد و با لبخند بود . او لباس سفید گُلدار و قشنگی پوشیده بود ، لباس پف کرده بود و زیبائی خاصی داشت که به سن و سال دایزه هم میآمد . معلوم بود دایزه از پوشیدن آن خوشحال است . اصولاً لباس او پیراهن پفکی سفیدی بود که تمام بدن او غیر از سر و پاهایش را پوشانده بود ( از زانو به بالا ) او با کمک آنها وارد شد و روی تشکی نشست . آن اطاق بیشتر همین اطاق بود ( هال ) که تویش قالی زده و من دیشب توی آن خوابیدم . بنظرم روی تشکی خوابید که دیشب من خوابیدم . او همینطور که دراز کشید دیدم چشمهایش را هم گذاشت و متوجه شدم دیگر نفس نمیکشد و مرد . رفتم نزدیک او و همینطور که او خوابیده بود نگاهش کردم و دقت کردم دیدم مرده است . البته با چهره ای شاد و خوشحال مرده بود . فکر کردم سکته کرده و خواستم او را در شرایطی بخوابانم که میگویند باید مرده را خواباند . من پایش را گرفتم کشیدم به طرف جنوب و سر او را هم بلند کردم کشیدم در امتداد تشک و در سمت شمال قرار دادم . اطمینان صددرصد داشتم او مرده و بیشتر متوجه صورت و چشمها و لبهای او شدم . ذره ذره دیدم او مثل اینکه نفس میکشد و به دیگر افراد گفتم او زنده است .
یافته ها :

هیچ نظری موجود نیست: