۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

جوان لنگ دراز و بوق دو قلو

1430
14/3/72
جوان لنگ دراز و بوق دو قلو

1
1

783  
تمام خواب : ساعت شش و پانزده دقیقه صبح . یک جا یادم است توی خانه ای بودم که نمیدانم عروسی بود یا جشنی ، فقط میدانم جمعیت زیادی بود و اتفاقاتی افتاد که یادم نیست . بعد میدانم میخواستم بروم توالت ، تو ی دالان آن منزل بودم و یک دریچه کوچک چهار گوش توی دیوار دیدم . این دریچه به سمت جنوب باز میشد ، من فکر کردم بخاطر شلوغی منزل این دریچه را باز گذاشته اند تا هر کسی میخواهد برود توالت ، از این دریچه که فضائی با دیوارهای کوتاه گلی و مخروبه و غیر قابل استفاده است به آن طرف برود . من اول به دلیل کوچکی دریچه چهار گوش فکرکردم نمیتوانم از توی آن رد شوم ولی رد شدم و در فضای پشت ، باز مسائلی پیش آمد که یادم نیست ولی میدانم توالت نرفتم و پستی و بلندی هائی طی کردم . بعد یادم است رفته بودم منزل دکتر دیدنی . صحنه هائی اینجا پیش آمدکه هر طور یادم آمد مینویسم ولی کاملاً یادم نیست . خانه حیاتی بزرگ داشت و دارای اطاق و ایوان در سمت غرب بود . اول یادم است رفتم توی ایوان و دکتر و کسانی از خانواده او ( البته مرد ) توی ایوان بودند . به من تعارف شد بروم بالا ولی همان دم ایوان نشستم و دیگران هم به ترتیب از سمت چپ من بصورت نیم دایره توی ایوان نشستند . در اینجا میدانم دکتر بود و با من تعارف کرد . اینجا هم شلوغ بود و زنها و مردهای فراوانی توی آن بودند که دست کمی از یک محل تجمع برای عروسی یا مراسم نداشت ولی تماماً در رابطه با دکتر و جزء خانواده دکتر میدانستم . منظره منظره شبانه بود و من یک جا یادم است روی حیاط بودم و مناظری از دیدن مردها یا زنهائی دیدم ولی مستقیماً زنها با من صحبت نکردند و توجهی نمیکردند . یک جا مثل اینکه متوجه شدم چند تا از زنهای خانواده تصمیم به رقصیدن دارند ، نمیدانم من چکار کردم ولی میدانستم غریب و میهمان هستم و با من بصورت یک غریبه توی یک خانه که همه از هم بودند برخورد میشد ، منتها بصورت یک میهمان که تا حالا او را ندیده بودند . بهر صورت من یادم است عده ای از زنها ی خانواده پشت شان به من بود ، شروع به حرکت کردند و یا میخواستند شروع به حرکت دادن خودشان برای رقصیدن کنند . من پشت آنها را دیدم و رویشان را ندیدم و یادم نیست چی شد . صحنه ای دیگر که باز میدانم شب بود ، روی حیاط این منزل قدم میزدم و توجهم به اطافهای سمت غرب منزل بود . میدانستم توی هر اطاق عده ای هستند و همه مشغول خودشانند و کسی کاری به من ندارد ، ولی من خودم را میهمان آن خانواده یعنی میهمان دکتر و خانواده آنها میدانستم . کم کم یادم است هرچند میدانستم توی اطاقها کسان دکتر جمع هستند و توجهی به من ندارند ، ولی من هنوز میهمان آنها بودم و روی حیاط در فضای شبانه قدم میزدم ، به نظرم میرسید نباید اینطور باشد و باید به من توجه شود و تا من نرفته ام ( ازآنجا ) آنها نباید توی اطاقهایشان جمع شوند . آنطور که میدیدم متوجه بودم یا خوابیده اند یا دارند آماده خواب میشوند . من همینطور که روی حیاط قدم میزدم یک جا توجهم به یکی از اطاقها جلب شد . چند نفر مرد و شاید زن را توی اطاقی دیدم . توجهم به یکی دو نفر از مردان آن اطاق جلب شد که آن یکی یا آن دو را پسران دکتر میدانستم . میدانستم یک بار ( آنها یا او را ) توی اداره پست به من معرفی کرده و من قبلاً او را دیده ام . او یا آنها تیپی جوان و بلند قد داشتند و مثل اینکه با خانواده خودش توی اطاقش بود . یک جا هم توی اطاقی دیگر مساله ای دیگر . این صحنه موقعی بود که من در سمت جنوب حیاط به سمت شمال میآمدم و برای دیدن توی خانه به سمت چپ خودم نگاه کردم . یک بار هم وقتی در سمت شمال حیاط به سمت جنوب میآمدم و به سمت راست خودم نگاه کردم توی اطاق را روشن و آخر اطاق ( نزدیک و جلو دولاب جا لباسی ) چند تا دختر خوش تیپ زیبا دیدم که فکر کردم میخواهند لباس عوض کنند . جالب این بود که تا من روی حیاط قدم میزدم و توی اطاقها نگاه نمیکردم اطاقها تاریک بود و میدانستم اقراد توی آن یا خوابیده اند یا دارند میخوابند اما وقتی توی اطاقی نگاه میکردم آن اطاق روشن میشد و افرادی از خانواده دکتر را توی نور شبانه بسیار خوبی توی اطاق میدیدم . ولی وقتی باز روی حیاط قدم میزدم اطاقها تاریک و فضای حیاط هم تاریک بود ( قابل دیدن نبو.د ) . یک جا فکر کردم هر چند زود است ولی به این ترتیب که کسی توجهی به من ندارد بهتر است من بروم . میخواستم دکتر را پیدا کنم و با او خداحافظی کنم ولی نمیدانستم چگونه او را پیدا کنم . گاهی مواقع کسانی هم روی حیاط اینطرف آنطرف میرفتند ولی به من توجهی نمیکردند و منهم سؤالی نمیکردم . عاقبت یک دختر ده دوازده ساله آمد رد شود با محبت بیشتری به من نگاه کرد و مثل اینکه من خواستم به دکتر بگوید من میخواهم بروم . هر چند او حرفی نزد ولی فهمیدم به دکتر خواهد گفت . اما باز دیدم دکتر نیامد و من داشتم فکر میکردم چگونه او را پیدا کنم و خدا حافظی کنم ، میدانستم او توی اطاق خودش است و حدس میزدم رفته توی یک صندوق خانه اطاق خوابیده ولی میخواستم اورا ببینم و خداحافظی کنم . بعد هم این وضع ادامه داشت تا اینکه روی شمال حیاط از توی اطاقی که طرف شمال و به دیوار شمالی بود زنی بیرون آمد ( کلاً اطاق و ایوان طرف غرب بود ) که یک مسواک دستش بود و من فهمیدم میخواهد مسواک کند . توجه کردم اطاق او ( که میدانستم دکتر هم توی صندوق خانه آن است و خوابیده ) روشن است و روشنی شبانه قشنگی داشت . آن زن هم در یک نور شبانه زیبا پیدا بود و به من گفت میگوید ( دکتر ) بعداً ... نمیدانم گفت دکتر میگوید بعداً همدیگر را می بینیم یا اینکه گفت میگوید حساب میکنیم یا اینکه گفت میگوید ... ، بهر صورت حرفی از دکتر زد که متوجه شدم او برای خدا حافظی نمیآید و به این زن پیغام داده به من بدهد . هر چند این حرکت دکتر را درست نمیدانستم ولی دیگر لازم نبود بایستم و تصمیم به رفتن گرفتم . میدانستم برای رفتن هنوز زود است . بعد مثل اینکه ساعت خودم را نگاه کردم دیدم 9 شب است . البته مثل اینکه پنج دقیقه ای به ساعت 9 شب مانده بود ولی دیگر باید میرفتم هر چند به زود بودن رفتن خودم و به نیامدن دکتر اعتراض داشتم . همینطور که مشغول رفتن شدم دیدم آن زن آمد لب باغچه و مسواک خودش را روی خاکهای کنار باغچه مالید و تصمیم داشت مسواک بزند . من کمی فکری شدم چرا با خاک ! ولی میدانستم و دیدم او مسواک خودش را توی خاکهای کنار لب باغچه مالید و میخواست مسواک بزند ( با آن خاکها ) .
بعد یادم است در یک فضای باز بیرون بودم ، تقریباً فضای پارک مانند که فضای باز داشت و به نسبت شلوغ بود ، اما میدانستم مراسمی هست و گروه هائی کارهائی میکنند . یک جا یک جوان لنگ درازی را دیدم که دوتا پای خیلی دراز داشت که قد دوتا پایش به اندازه قد دیگران بود . پاهائی لاغر و باسنی باریک که جوراب شلواری پا نمای چسبانی پوشیده بود و من او را از پشت دیدم . اول فکر کردم دختر است ولی بعد دیدم پسر است و اینطور لباس پوشیده ، پسری دختر نما بود و کسانی هم در اطراف او ورجه ورجه میکردند . این جوان یک بوق دوقلو داشت . بوق او مثل سُرنایعنی با شکل و شمایل و بلندی سُرنا بود ولی دوتا چسبیده به هم و دو قلو بود . آن جوان دختر نمای لنگ دراز با آن بوق دوقلو ( سُرنای دو قلو ) داشت نمایش میداد و نوجوانان و کودکان اطراف و دنبال او ورجه ورجه میکردند . محوطه ای باز بود و من نگاهم به سمت شرق بود . بعد دیدم در سمت جنوب مردی دیگر هم بصورتی دیگر دارد نمایش میدهد و کسانی اطرافش هستند . فکر میکنم او داشت طبل میزد و با طبل نمایش میداد و لحظه ای این دو به هم رسیدند . این شخص با طبل خود و آن نوجوان دراز با بوق دو قلوی خود ، برای هم و و روبروی هم بنا کردند برای هم نمایش دهند و اطرافیان آنها هم بدنبال آنها ورجه ورجه میکردند . بهر صورت حرکات این دو را در اینجا میتوانم مثل برنامه تلویزیونی عید مثال بزنم که یک نفر طبل و یک نفر سُرنا میزد و حرکات جهش داری با ساز های خودشان میکردند . در اینجا من آمدم از جلو آنها ( آنها در سمت چپ من بودند ) رد شوم . اول متوجه شدم با این ورجه ورجه کردن آنها ، کم کم دارد اینطور میشود که آن جوان اول با بوق دو قلوی خودش توی طبل این شخص و شاید به سر او میزد . بعد که من داشتم از نزدیک آنها رد میشدم و به سمت جنوب میرفتم ، و در سمت چپ خودم به آنها نگاه میکردم دیدم نگاه آن شخص طبل زن به طرف من و سمت من و آن شخص بوق زن که آن جوان لنگ دراز بود با بوق خود با همان نوسان طبل زدن توی شانه این شخص طبل زن میزند . زدن او هم بنظرم به این صورت بود که با دهانه بوق توی شانه این طبل زن میکوبید و با هر ضربه ای که این شخص میخورد فریاد میزد . در اینجا باز همان طرفداران هر کدام اطراف اینها بودند و تقریباً قاطی شده بودند . ولی من چهره بر افروخته شخص طبل زن را میدیدم که با هر ضربه بوق که به پشتش فرود میآمد فریاد میزد ، فکر میکنم کلمه خدا را بکار میبرد یعنی فریاد میزد خدا . من این مسائل را غیر عادی نمیدانستم و همه چیز معمولی بود ولی میدانم من در تمام آن مسائل دخالتی نداشتم . اما در این لحظه آخر نگاه آن شخص طبل زن که الان خودش ضربه بوق ( بوق ها ) به پشتش میخورد به من بود و میخواست من ببینم . البته هرچند من میدیدم و متوجه بر افروختگی و فریاد او با هر ضربه بودم ولی احساس خاصی نسبت به این وضع نداشتم و داشتم راه خودم را میرفتم . مسائل دیگری هم بود ولی یادم نیست . ساعت هفت و ده دقیقه صبح جمعه .    
توضیحات و یافته ها : دیروز و دیشب بیشترین توجهم روی خواب کار زبان و یادداشتهای نوشته شده در آن باره جلب بود و اینکه متوجه بودم زبان در آن خواب با نماد گریدر ظاهر شده چون کار گریدر جابجا کردن خاک و وسایل است . متوجه بودم زبان هم توی دهان کاری مثل گریدر دارد و مرتب غذا را در دهان جابجا میکند . و این فکر در من بود که زبان نظافت و تمیزی دهان به عهده اش است . یادم است دیشب چند بار این مساله یادم آمد و مخصوصاً زبانم را در دهان حرکت میدادم و با حرکت آن دهانم را تمیز میکردم و دیگر برایم مسلم بود که کار نظافت و تمیزی دهان با زبان است . مقداری هم توجهم به زخم لپ سمت راستی ام بود و اینکه نکتد آفت باشد و بهتر است مسواک بزنم و دهانم را از طریق مسواک تمیز نگه دارم ، با همین افکار هم دیشب مسواک زدم . بهر صورت بیشتر توجهم به دهان و تمیزی آن یا کار زبان و زدن مسواک بود . شاید خوابهای دیشب در این رابطه باشد ، مخصوصاً دیدن مسواک و آن جوان لنگ دراز که میتواند آن جوان همان بوق دو قلو و هر دو یک دندان با پایه های دراز باشد . که البته کوبیدن آن بوق ها اول به طبل و بعد به سر و بعد به پشت آن شخص هم همان باز بسته کردن دهان و قرار گرفتن دندانها روی هم باشد . ضمناً دیشب توجهی هم به موشهای خواب کار زبان داشتم که هر چند میدانستم موشها همان احساسهای شور و شیرین است ولی یک جا شک کردم شاید دوتا موش ، دو ردیف دندانهایم باشد ، ... ولی  از همین حالا میپذیرم خواب دیشب در رابطه با افکار دیشب من و نشان دهنده کار دندانها است . 
یافته ها : . . گفتمان خواب و بیداری : جوان لنگ دراز : : دندان 12.7 . . گفتمان خواب و بیداری : باغچه : : فضای دهان 12.8 . . گفتمان خواب و بیداری : صدای طبل : : صدای بهم خوردن دندانها 12.17 . . گفتمان خواب و بیداری : دکتر : : زبان 12.218 . . تفسیرها : 16/3/72 - . . گفتمان خواب و بیداری : جوان لنگ دراز : : دندان . . گفتمان خواب و بیداری : صدای طبل : : صدای بهم خوردن دندان ها . . معانی و مفاهیم : من چهره بر افروخته شخص طبل زن را میدیدم که با هر ضربه بوق که به پشتش فرود میآمد فریاد میزد و فکر میکنم کلمه خدا را بکار میبرد یعنی فریاد میزند خدا : : این فریاد زدن ، و صدا زدن خدا ، رفتن پیامهای حسی حرکتی فضای دهان و دندانها به پرده عنکبوتیه مغز بوده . 20/12/90 . . گفتمان خواب و بیداری : ... : : پرده عنکبوتیه مغز . . گفتمان خواب و بیداری : فریاد : : پیامهای حسی حرکتی فضای دهان و دندانها ارسال شده به بالای مغز . 20/12/90 . . پزشکی : غشاهای مرتبط با پوست بدن مستقسماً با پرده های مغز در ارتباطند مانند غشاء لبها ، غشاء فضای دهان ، مینای دندانها ، حس ذائقه ، غشاء گلانس پنیس و پیشابراه ، غشائ مقعد ، و ... 10/8/94 . . درستی دیدگاه : صدا زدن خدا : : باتوجه به اینکه به نتیجه قطعی رسیده ام سینوس ساژیتال برتر مغز انسان خدای درون اوست . نتیجه گیری تاریخ 20/12/90 که نوشته ام من چهره بر افروخته شخص طبل زن را میدیدم که با هر ضربه بوق که به پشتش فرود میآمد فریاد میزد ، فکر میکنم کلمه خدا را بکار میبرد یعنی فریاد میزد خدا : : این فریاد زدن و صدا زدن خدا ، رفتن پیامهای حسی فضای دهان و دندانها به پرده عنکبوتیه مغز بوده نتیجه گیری درستی است .10/8/94 . . معانی و مفاهیم : اول ( فکر کردم ) دختر است ، ولی بعد ( دیدم ) پسر است : : این صحنه مانند بعضی از صحنه های دیگر خوابهایم بوده که مرد را در خواب با چهره زنانه دیده ام مثل خواب ... و ... . در نتیجه از آنجا که نگاه نگاه خواب و صحبت از فضای دهان و دندان بوده ( فکر کردم دختر است ) نگاه درون به مینای دندان و ( و دیدم پسر است ) نگاه مینای دندان به درون دندان بوده 10/8/94 . .    

هیچ نظری موجود نیست: