|
♣ چکیده خواب : ساعت شش و نیم صبح . دیشب خواب چندانی ندیدم فقط این
آخرین ها یادم است . خواب دیدم زن عمویم مرده بود و یادم است فکری از پسر عمویم
داشتم . مسائلی پیش آمده بود که یادم نبود و وقتی بیدار شدم بلند نشدم بنویسم ،
تا الان که داشتم خواب میدیدم از جائی با چند زن که فکر میکنم معلم بودند داشتم
میآمدم نجف آباد بروم سرِکار . به دلیل مسائل بعدی بیشتر باید از اصفهان میآمدم
چون وقتی به فلکه شهدا رسیدیم به طرف شهدا پیچیدیم و من دیدم مرا به سمت اداره
نبردند . نمیدانم آن زنها کی بودند و با چه وسیله ای داشتیم به نجف آباد میآمدیم
ولی میدانم آنها محبت کرده داشتند مرا میآوردند . البته خودشان هم میخواستند
بیایند . بعد یادم است همینطور که پیچیدند به طرف شهدا توی همین خیابان جائی
ایستادند و یادم است آنها به سمت خانه ای در سمت غرب خیابان رفتند و من همانجا
ایستادم . بعد یادم است وارد منزل همراه آن زنها شده بودم که میدانستم صاحبان آن
منزل الان فکر میکنند من با آن خانم های معلم هستم ، در صورتی که من برای خودم
بودم و کار آنها چیز دیگری بود . در این حال یادم است جوانی روستائی که اول
فکرکردم علی ... است با همان قیافه و ریخت بچه گانه زمان ورود من به ... به طرف
من آمد ( پسر احمد ... ) و با من دست داد و احوالپرسی کرد ، آن زنها هم مثل
اینکه مشغول احوالپرسی با طرفهای خودشان بودند . بعد یادم است من روی زمین نشسته
بودم و داشتم روی زمین نگاه میکردم ، سوراخهائی توی زمین دیدم که روی آنها خاک
بود ، ولی میدیدم این خاکها روی این سوراخها میجنبد و این را از این میدانستم که
توی آن سوراخ توی زمین جانداری است . بعد کم کم متوجه شدم چنگالهائی از سوراخها
بیرون است که این چنگالها بصورت مشت بود و انگشتهای این مشت چیزی مثل ناخن بود .
اول اینها را خیلی ریز دیدم و کم کم بعضی از آنها را بزرگ و درشت دیدم بطوری که
یک جا چیزی حدود مشت یک انسان دیدم البته کمی کوچکتر . رنگ این بازوهای بیرون
آمده از سوراخ قهوه ای مایل به سرخ بود . بعد یادم است میخواستم آنها را نشان
کسی بدهم و داشتم تعریف میکردم که من چنین چیزهائی دیدم . در اینجا وقتی داشتم
روی زمین نگاه میکردم چیزی نبود و من میدانستم روی سوراخ آنها خاک جمع شده . من
در اینجا میخواستم موضوع را به دیگری که سمت راست روبرویم بود بگویم و میدانم او
هم مانند من بصورت پنجه پا روی زمین نشسته بود . یکی دوبار هم دست راستم را مشت
کردم و نشان آن شخص دادم و میخواستم بگویم آنچه دیدم اینطوری بوده ولی باز دیدم
روی زمین و توی سوراخهای آنها ، آنها دیگر پیدا نیستند . بعد کمی خاک روی سوراخها
را جابجا کردم و چیزی دیدم و فکر کردم با انبر آنرا بگیرم از سوراخ بیرون بیاورم
. در اینجا دیدم آن شخص انبری به من داد که این انبر سر آن بصورت نیم دایره
خمیده بود و من برای اینکه انبر آماده برای گرفتن آن حیوان از توی زمین باشد
گیره انبر را با دست چپ داشتم جلو میبردم تا دهانه انبر تنگتر شود ، میدیدم
دهانه خمیده انبر دارد تنگتر میشود و میخواستم به این صورت آن بازو یا بدن حیوان
را لای دو بازوی این انبرقرار دهم و گیره آنرا سفت کنم . بعد یادم است دو حیوان
ریز چیزی مانند ( دو دُمبی ها ) دارد روی زمین و خاکها به طرف من میآیدکه با هول
آنها را نشان آن شخص دادم ولی متوجه شدم اینها خیلی ریز است و آن قبلی ها خیلی
بزرگ بودند . صحنه های دیگری هم قاطی این صحنه ها بود . 1 : یک بار همینجا که من
بصورت سرپنجه روی زمین نشسته بودم و میخواستم به آن شخص موضوع را بگویم متوجه شدم
♀ پشت سر من ایستاده و یک جا به شانه من تکیه داده و
میخواست ببیند چی میگویم . در اینجا یادم است من نرمی پستانهای او را توی شانه
ام احساس کردم . این در حالی بود که او دو دستش را روی شانه های من گذاشته بود و
از بالای سرم و پشتم داشت به موضوع توجه میکرد ، میخواست ببیند من چی میگویم . 2
: یک جا وقتی داشتم به آن سوراخهای توی زمین نگاه میکردم کاملاً سوراخ را دیدم
که خاکهای توی سوراخ بالا و پائین میرفت ، یعنی اول فکر کردم خاکها دارد میریزد
توی سوراخ و متوجه بودم آنوقت سوراخ پر میشود ولی یک جا متوجه شدم این خاکها توی
آن سوراخ که روشن و قهوه ای رنگ بود دارد بالا و پائین میرود . 3 : دیشب از
تلویزیون برنامه ای بنام ساعت دوازده دیدم که در آن زندگی حیوانات دریائی را
نشان داد . مثل مرجانها ، خرچنگها ، و ماهی ها . فکر میکنم دیدن آن حیوانات باعث
دیدن این صحنه ها در خواب شده . 4 : خواب مردن زن عمویم را زود دیدم و یکی دوبار
هم وقتی بیدار وخواب شدم یادم بود اما چون چیزی از آن نمیدانستم بلند نشدم
بنویسم . خواب آخری من بعد از ساعت شش دیده شد .
یافته ها : . ¶ . همانند و یکی بودن : انبر خمیده : : چنگال مشت شده / پستان های ♀ 2.207 . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : شانه من : : پوست آلت تناسلی 12.533 . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : پستانهای ♀ توی
شانه من : : مخاط دهانه واژن 12.533 . ¶ . تفسیرها : - . ¶ . درستی دیدگاه : سوراخ قهوه
ای مایل به سرخ : از آنجا که اخیراً دریافته ام غشاء کوانتوم در خوابهای ما با
رنگ قهوه ای ملوّن ( شروع از سیاه و پایان قرمز ) میباشد ، و این حقیقت که سؤال
این خواب معنی زن بوده ، درستی این نظر من که غشاء کوانتوم و کوانتوم مانندها
جنسیت زنانه ، و درون کوانتوم و کوانتوم مانندها جنسیت مردانه دارند اثبات
میگردد . 29/8/94 . ¶ . همانند و یکی بودن / معانی و مفاهیم : پستانهای ♀ توی شانه من : : این صحنه از این خواب همانندی دارد با صحنه روی پا و در
بغل ♀ بودن ♂ در خواب مورچه های بالدار تاریخ ... ، به این ترتیب من در این خواب همان ♂ خواب مورچه های بالدار و ♀ ♀ی آن خواب بوده . البته اگر بخواهم این معانی و مفاهیم را به دنیای کوانتوم
ربط و نسبت دهم پستانهای ♀ همان پستانهای
♀ ( در اصل دِرم غشاء کوانتوم ) و شانه من
همان شانه ♂ ( در اصل لایه زرد درون کوانتوم ) خواهد
بود . نتیجه اینکه این موارد نشان دهنده در ارتباط با هم بودن سه لایه غشاء
کوانتوم ( دِرم ، اپی دِرم ، و هیپودِرم ) با سه بخش اصلی لایه های درونی
کوانتوم ( لایه زرد ، لایه قرمز ، و لایه آبی ) خواهد بود 30/8/94
. ¶ . معانی و مفاهیم : میدانم او
هم مانند من بصورت پنجه پا روی زمین نشسته بود : : این جمله و موارد دیگر مطرح
شده در این خواب نشان دهنده من بودن سه لایه قرمز و زرد و آبی درون کوانتوم ، و ♀ بودن لایه ( قهوه ای ملوّن ) غشاء کوانتوم ، این روی پنجه پا نشستن هم به
معنی آماده بودن کوانتوم برای تغییر مکان و جابجائی است در حالی که این زمان
ارتباطات بین غشاء و درون کوانتوم برقرار بوده 30/8/94 . ¶ .
|
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر