۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

کار سلول های بویایی و سلول های مخاط بینی

1259
22/8/71
کار سلول های بویایی و سلول های مخاط بینی
×
1
2

691
چکیده خواب : ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه صبح . صحنه های فراوانی خواب دیده ام و تا آنجا که یادم است مینویسم . یک جا یادم است جلو یک مغازه مسعود ایستاده بود و با شخصی بحث داشت و یک و بدو میکرد ، طرف مقابل میخواست به او حالی کند که نمیتواند این کار را بکند و مسعود ضمن اینکه میخواست آن کار را بکند ناراحت و پشیمان بود چرا چنین اتفاقی افتاده . از بحث و حرف و مباحثه آنها من اینطور برداشت دارم که مسعود زنی داشته و آن زن را طلاق میدهد . بعد صدر اعظم آلمان ( ویلی برانت ) آن زن را میگیرد . در اینجا مسعود متوجه میشود زن خوبی را از دست داده و بدنبال گرفتن دوباره زن خود میشود که دیگر کار از کار گذشته بود . یک جا حرفها طوری بود که من فکر میکردم مال همین حالاست ، کسان دیگری هم در صحنه بودند . در مواردی پشت مسعود به من بود و داشت با آن شخص میبحثید ( بحث میکرد ) گاهی هم در شرایط دیگری بود . بعد مثل اینکه مسعود برای اثبات اینکه میتواند موضوع را برگرداند شرطی بست و دسته پولی از جیب در آورده به من داد تا من بروم عرق یا وودکا بخرم . گاهی هم مسعود غبطه میخورد و میگفت حیف زن خوبی را از دست دادم . بعد یادم است من پولها را شمرده و نگاه کردم یک بیست تومانی لای بقیه اسکناسها بود در حالی که چهار عدد اسکناس ده تومانی و بقیه پنجاه تومانی بود . من میدانستم این پول برای خریدن وودکا بس است و داشتم میرفتم مشروب وودکا یا عرق بخرم . یادم است جائی مثل ... بودم ( محل تقاطع کوچه جلو مغازه ... و خیابان بغل آسیاب که از اتوبان جلو ژاندارمری میآید ) و تصمیم داشتم بروم کافه ... عرق یا وودکا بخرم . باز یادم است داشتم پولها را میشمردم و پولها به همان صورت بود که نوشتم . یک صحنه دیگر یادم است توی مغازه نانوائی بودم و جمعیت زیادی بود . عده ای از دم در به سمت بیرون مغازه صف بسته بودند و برای اینکه فشار جمعیت جلوئی ها را توی مغازه هل ندهد یک قطعه چوب با شکل خاصی جلو جمعیت به دیوار بود . عده ای هم توی مغازه بودند که من دیدم نانوا با آنها درگیر و با یکی درحال کتک کاری است . میخواهد او را از نانوائی بیرون کند ، ...
 یافته ها :
# این خواب تکمیل خواهد شد #


هیچ نظری موجود نیست: