|
1476
|
15/5/72
|
توی پست و رُکه رفتن کودکان از روی
لباس های یک زن
|
|
1
|
1
|
|
806
|
|
♣ تمام خواب : ساعت شش و چهل دقیقه صبح . الان از خواب بیدار شدم .
خواب میدیدم توی اداره پست بودم و زنی مراجعه کننده داشتم که میخواست جنسی برای
خارج بفرستد . فکر میکنم او با شوهرش بود ولی از شوهرش چیزی نمیدانم . فقط یادم
است آن زن روبروی من پشت باجه ایستاده بود و مقداری لباس برای ارسال آورده بود .
آخر وقت بود و من میدانستم نمیتوانم تمام آنها را برای خارج بفرستم و در فکر
بودم چگونه اورا رد کنم . در این حال یادم است مثل اینکه لباسهای او تر بود و مثل
اینکه آنها را پهن کرده بود روی زمین خشک شود . در اینجا یادم است عده ای کودک
سر وصدا کنان از محل اطاق ♂ که محل صندوقهای شخصی است بیرون
ریختند و میخواستند از مسیر باجه بگذرند و بروند ( با سرعت و دو و سر و صدا کنان
) . من یادم است رفته بودم در محل خروجی باجه و دیوار ایستاده بودم و جلو بچه ها
را با تنه خودم داشتم یعنی رویم به آن زن و شاید زن و مرد بود که روی صندلی
نشسته بودند . میدانم آن زن مشتری من روی صندلی نزدیکتر به من نشسته بود و داشت
با بغل دستی اش حرف میزد . این کودکان هم از اطاق صندوق های شخصی با سرعت و سرو
صدا بیرون ریخته بودند و میخواستند از اداره بیرون روند ، چون آن زن لباسهای تر
خودش را روی زمین کنار دیوار در مسیر حرکت کودکان پهن کرده بود و من میدانستم
الان کودکان با سرعت پا روی لباسهای او میگذارند . برای اینکه با حرکت کودکان روی
آن لباسها ، لباسها خاکی نشود . مثل اینکه خیلی سفت به دیوار سمت چپ تکیه داده
بودم و در مقابل فشار کودکان ( که از پشت به من میآمد ) مقاومت میکردم و آن زن
را با صدای بلند و فریاد صدا میزدم ، میخواستم او لباسهای پهن شده روی زمین در
کنار دیوار را بردارد تا پای کودکان روی آن قرار نگیرد ، ولی او عین خیالش نبود
و داشت با بغل دستی اش حرف میزد ، من چندین بار صدا زدم ، زن ، آی زن ، و این را
با صدای بلند نزدیک به فریاد تکرار کردم ولی او در حال صحبت با بغل دستی اش بود
. بالاخره سروصدا و شلوغی و فشار کودکان باعث شد من کنار روم و آنها با همان سر و
صدا و با گذاشتن پا روی لباسهای آن زن با سرعت بگذرند و بروند . اینطور میدانم
حرکت آنها بصورت رُکه و دسته جمعی بود یعنی صدای پای دسته جمعی آنها را بصورت
تکرارهای یکنواخت میشنیدم . تقریباً میتوان گفت صدای پای آنها بصورت رُکه و
یکنواخت یعنی همه با هم بود ، در این حال میدانستم آنها دارند با گذاشتن پا روی
لباسهای پهن شده روی زمین در کنار دیوار یعنی جائی مثل مسیر اطاق صندوقهای شخصی
و راهرو کنار باجه و صندلی ها به بیرون از اداره میروند . وقتی جلو بچه ها را
گرفته بودم و داشتم داد میزدم متوجه بودم لباسهای ترآن زن روی زمین کنار دیوار
بصورت نظام داده شده پهن است . یعنی یک ردیف پیراهن های کوچک که شاید کودکانه
بودند کنار دیوار توسط آن زن با فاصله معین و یک اندازه پهن شده بود و آن کودکان
با گذاشتن پا روی آنها میخواستند رد شوند . بعد یادم است ♀ و ♀ به
اداره آمده بودند و میخواستند برای خارج چیز بفرستند . بیشتر اینطور در نظرم است
♀ با ♀ آمده بود چون ♀
میخواست برای دُبی چیز بفرستد که در این حال یادم است ♀
روبروی من آنطرف باجه بود و نانهائی خانگی توی دستش بود و داشت به من تعارف
میکرد از آنها بردارم . من اول نمیخواستم چنین کاری کنم و از نانهای او بردارم
چون میدانستم نان خریده ام ، اینطور میدانستم نانها جائی مثل راهرو سمت راست و
پشت سر من و آن طرف ها است ولی او اصرار داشت بردارم . من دیدم نانهای او دو بدو
شکل هم است ولی هر دونان با دو نان دیگر فرق دارد . من همگی را نانهای خانگی
میدانستم و حتی قبل از برداشتن هم فکر کردم نان خانگی هم دارم و به ♀
نگاه کردم . اینطور یادم است من به نانهای دو به دو ♀ که
هر دوتای آن شکل هم بود نگاه میکردم و بعد به خود ♀
نگاه میکردم . منظورم این بود مرا از برداشتن نانها معاف کند . ولی او با نگاهش
که تقریباً میشود گفت نگاه خواهش گرانه بود میخواست نان بر دارم و با یک حرکت
خیلی کوتاه که به نانهای توی دستش میداد توجه مرا به نانها بر می انگیخت و دوباره
توجه من به نانها جلب میشد . بالاخره یادم است دوتا نان روئی را که شکل هم بود
برداشتم ولی میدانم دوتا دوتائی دیگر هم توی دستش بود . در اینجا یادم است ♀ به
طرف ♀ و آن زن نشسته روی صندلی رفت . من داشنم فکر میکردم خودم
به آنها گفته ام بیایند چیز بفرستند و به گفته خودم آمده اند ولی الآن نوبت آن
زن اول است ، داشتم فکر میکردم چکار کنم چون آخر وقت بود و وقت ارسال وسایل همه
آنها را به خارج نداشتم ، دلم میخواست آن زن اولی بلند شود برود تا بتوانم وسائل
♀ را برای ارسال به خارج بسته بندی کنم . همین موقع که من
پشت باجه بودم و ♀ و آن زن روی صندلی ها نشسته بودند و
♀ داشت به طرف آنها میرفت ، من فکر میکردم آخر وقت است و
چکار کنم ، انتظار داشتم آن زن اول برود تا بتوانم کار ♀ را
انجام دهم ، داشتم صدای ♂ را از پشت سر و جائی مثل راهرو و آن
طرفها میشنیدم که با شخصی یا اشخاصی دیگر داشت بازی خاصی میکرد . البته کار او (
از طرز حرف زدن او ) میدانم یک کار تکراری بود ولی آنرا بازی و سرگرمی میدانستم
. تقریباً اینطور میدانستم دارد چیزی از توی دستش روی زمین میزند ( مثل پاسور
بازی ) و این کار او بصورت یک نواخت و تکرار بود . ولی لحن صدای او با خوشحالی و
شادی و لذت یک بازی بود . در همین حال میدانستم او دارد کلمات مربوط به کامپیوتر
یعنی حروف تکرار شونده کامپیوتر را تکرار میکند و کار او را کاری در محدوده
کامپیوتر میدانستم ، اینطور حدس میزدم او از روی نوشته ای که آن نوشته ها را
دروس کامپیوتر میدانستم دارد کاری تکرار شونده مربوط به کامپیوتر را تکرار میکند
. درست نمیتوانم مساله را باز کنم ولی تقریباً چنین حالتی یادم است بود و این در
حالی بود که یادم است خودم پشت باجه بودم و آن افکار و شرایط پیرامونم بود . ♠.
افکار و رفتارهای قبل از خواب :
دیشب کلاس کامپیوتر بودم و قبل از خواب کتاب برنامه نویسی به زبان بیسیک نوشته
مهندس رجب برومند را خواندم و مسائلی به ذهن سپردم ، هنگام خواب هم در این فکر
بودم که مغز ما همانند کامپیوتر است و الفبای آن همانند بیت های کامپیوتر میباشد
. یعنی¶
اینطور دیشب فکر کردم که گروه های زن و مرد مغز من همان بیت های خاموش و روشن در
کامپیوتر است . ضمناً دیروز اولین کلاس عملی کامپیوتر من شروع شد و برای اولین
بار با یک کامپیوتر کار کردم .
یافته ها : . ¶ . همانند و یکی بودن : دوتا نان : : ♀ و ♀ 2.151
. ¶ . تفسیرها : - . ¶ . همانند و یکی بودن : ♀ و♀ : : نانهاي خانگي / دوتا دوتا شكل هم
4/11/89 .
¶ . همانند و یکی بودن : آن زن لباسهای
تر خودش را روی زمین کنار دیوار و در مسیر حرکت کودکان پهن کرده بود و میدانستم
الان کودکان با سرعت پا روی لباسهای او میگذارند ، این پهن بودن لباسهای تر روی
زمین همانندی دارد با : : آن چیز ها و لباسهای شسته شده در خواب ماشین
لباسشوئی وسط کوچه 25/1/71 که آن شخص داشت از توی ماشین لباسشوئی در میآورد و
همانجا روی جائی پهن میکرد تا بخشکد . 4/8/91 . ¶ . همانند ویکی بودن : اطاق محل ♂ : :
اطاق صندوقهای شخصی پست . ¶ . من یا دیگران / در حاشیه / همانند و یکی بودن : با توجه به موار
د مطرح شده و مفاهیم این خواب و همانندی هائی که با خوابهائی مثل ماشین ریش
تراشی و هورت کشیدن غذا تاریخ 2/7/74 و خواب 25/1/71 با عنوان ماشین لباسشوئی در
وسط کوچه میبینم ، همچنین با توجه به یافته های این دوسه روز از خواب ماشین
لباسشوئی میتوانم بپذیرم . الف : خود من در این خواب توی پست و رکه رفتن کودکان
همان آقای ♂ راننده اداره و مسؤول صندوقهای شخصی . ب : اطاق صندوقهای شخصی
پست هسته قرمز . ج : کودکان ذرات بنیادی خوانده شده توسط ♂ از روی
سرهای کروی روی کریستاهای میتوکندری که درگذشته خودِ او روی سرهای کروی نوشته .
دال : ... 4/8/91 . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : کودکان در حال رُکه رفتن : : کوانتوم های در حال
حرکت درجا ، خارج شده از هسته قرمز وارد شده به پوست بدن 2/7/92 . ¶ . گفتمان خواب و
بیداری : زمین کنار دیوار : : دِرم پوست بدن . ¶ . گفتمان خواب و بیداری : پُست / اداره پست : :پوست بدن بستر انتقال
کوانتومها .
¶ . گفتمان خواب و بیداری : ♀ : : ذرات
بنیادی گرانش در حال جنبش . ¶ . همانند و یکی بودن : ♀ در این خواب : : ♀ در خواب 1/1/60 با سؤال
معنی رؤیا 2/7/92 . ¶ .
|
|||||||
۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه
توی پست و رُکه رفتن کودکان از روی لباس های یک زن
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر