۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

توی پست و رُکه رفتن کودکان از روی لباس های یک زن

1476
15/5/72
توی پست و رُکه رفتن کودکان از روی لباس های یک زن

1
1

806
تمام خواب : ساعت شش و چهل دقیقه صبح . الان از خواب بیدار شدم . خواب میدیدم توی اداره پست بودم و زنی مراجعه کننده داشتم که میخواست جنسی برای خارج بفرستد . فکر میکنم او با شوهرش بود ولی از شوهرش چیزی نمیدانم . فقط یادم است آن زن روبروی من پشت باجه ایستاده بود و مقداری لباس برای ارسال آورده بود . آخر وقت بود و من میدانستم نمیتوانم تمام آنها را برای خارج بفرستم و در فکر بودم چگونه اورا رد کنم . در این حال یادم است مثل اینکه لباسهای او تر بود و مثل اینکه آنها را پهن کرده بود روی زمین خشک شود . در اینجا یادم است عده ای کودک سر وصدا کنان از محل اطاق که محل صندوقهای شخصی است بیرون ریختند و میخواستند از مسیر باجه بگذرند و بروند ( با سرعت و دو و سر و صدا کنان ) . من یادم است رفته بودم در محل خروجی باجه و دیوار ایستاده بودم و جلو بچه ها را با تنه خودم داشتم یعنی رویم به آن زن و شاید زن و مرد بود که روی صندلی نشسته بودند . میدانم آن زن مشتری من روی صندلی نزدیکتر به من نشسته بود و داشت با بغل دستی اش حرف میزد . این کودکان هم از اطاق صندوق های شخصی با سرعت و سرو صدا بیرون ریخته بودند و میخواستند از اداره بیرون روند ، چون آن زن لباسهای تر خودش را روی زمین کنار دیوار در مسیر حرکت کودکان پهن کرده بود و من میدانستم الان کودکان با سرعت پا روی لباسهای او میگذارند . برای اینکه با حرکت کودکان روی آن لباسها ، لباسها خاکی نشود . مثل اینکه خیلی سفت به دیوار سمت چپ تکیه داده بودم و در مقابل فشار کودکان ( که از پشت به من میآمد ) مقاومت میکردم و آن زن را با صدای بلند و فریاد صدا میزدم ، میخواستم او لباسهای پهن شده روی زمین در کنار دیوار را بردارد تا پای کودکان روی آن قرار نگیرد ، ولی او عین خیالش نبود و داشت با بغل دستی اش حرف میزد ، من چندین بار صدا زدم ، زن ، آی زن ، و این را با صدای بلند نزدیک به فریاد تکرار کردم ولی او در حال صحبت با بغل دستی اش بود . بالاخره سروصدا و شلوغی و فشار کودکان باعث شد من کنار روم و آنها با همان سر و صدا و با گذاشتن پا روی لباسهای آن زن با سرعت بگذرند و بروند . اینطور میدانم حرکت آنها بصورت رُکه و دسته جمعی بود یعنی صدای پای دسته جمعی آنها را بصورت تکرارهای یکنواخت میشنیدم . تقریباً میتوان گفت صدای پای آنها بصورت رُکه و یکنواخت یعنی همه با هم بود ، در این حال میدانستم آنها دارند با گذاشتن پا روی لباسهای پهن شده روی زمین در کنار دیوار یعنی جائی مثل مسیر اطاق صندوقهای شخصی و راهرو کنار باجه و صندلی ها به بیرون از اداره میروند . وقتی جلو بچه ها را گرفته بودم و داشتم داد میزدم متوجه بودم لباسهای ترآن زن روی زمین کنار دیوار بصورت نظام داده شده پهن است . یعنی یک ردیف پیراهن های کوچک که شاید کودکانه بودند کنار دیوار توسط آن زن با فاصله معین و یک اندازه پهن شده بود و آن کودکان با گذاشتن پا روی آنها میخواستند رد شوند . بعد یادم است و به اداره آمده بودند و میخواستند برای خارج چیز بفرستند . بیشتر اینطور در نظرم است با آمده بود چون میخواست برای دُبی چیز بفرستد که در این حال یادم است روبروی من آنطرف باجه بود و نانهائی خانگی توی دستش بود و داشت به من تعارف میکرد از آنها بردارم . من اول نمیخواستم چنین کاری کنم و از نانهای او بردارم چون میدانستم نان خریده ام ، اینطور میدانستم نانها جائی مثل راهرو سمت راست و پشت سر من و آن طرف ها است ولی او اصرار داشت بردارم . من دیدم نانهای او دو بدو شکل هم است ولی هر دونان با دو نان دیگر فرق دارد . من همگی را نانهای خانگی میدانستم و حتی قبل از برداشتن هم فکر کردم نان خانگی هم دارم و به نگاه کردم . اینطور یادم است من به نانهای دو به دو که هر دوتای آن شکل هم بود نگاه میکردم و بعد به خود نگاه میکردم . منظورم این بود مرا از برداشتن نانها معاف کند . ولی او با نگاهش که تقریباً میشود گفت نگاه خواهش گرانه بود میخواست نان بر دارم و با یک حرکت خیلی کوتاه که به نانهای توی دستش میداد توجه مرا به نانها بر می انگیخت و دوباره توجه من به نانها جلب میشد . بالاخره یادم است دوتا نان روئی را که شکل هم بود برداشتم ولی میدانم دوتا دوتائی دیگر هم توی دستش بود . در اینجا یادم است به طرف و آن زن نشسته روی صندلی رفت . من داشنم فکر میکردم خودم به آنها گفته ام بیایند چیز بفرستند و به گفته خودم آمده اند ولی الآن نوبت آن زن اول است ، داشتم فکر میکردم چکار کنم چون آخر وقت بود و وقت ارسال وسایل همه آنها را به خارج نداشتم ، دلم میخواست آن زن اولی بلند شود برود تا بتوانم وسائل را برای ارسال به خارج بسته بندی کنم . همین موقع که من پشت باجه بودم و و آن زن روی صندلی ها نشسته بودند و داشت به طرف آنها میرفت ، من فکر میکردم آخر وقت است و چکار کنم ، انتظار داشتم آن زن اول برود تا بتوانم کار را انجام دهم ، داشتم صدای را از پشت سر و جائی مثل راهرو و آن طرفها میشنیدم که با شخصی یا اشخاصی دیگر داشت بازی خاصی میکرد . البته کار او ( از طرز حرف زدن او ) میدانم یک کار تکراری بود ولی آنرا بازی و سرگرمی میدانستم . تقریباً اینطور میدانستم دارد چیزی از توی دستش روی زمین میزند ( مثل پاسور بازی ) و این کار او بصورت یک نواخت و تکرار بود . ولی لحن صدای او با خوشحالی و شادی و لذت یک بازی بود . در همین حال میدانستم او دارد کلمات مربوط به کامپیوتر یعنی حروف تکرار شونده کامپیوتر را تکرار میکند و کار او را کاری در محدوده کامپیوتر میدانستم ، اینطور حدس میزدم او از روی نوشته ای که آن نوشته ها را دروس کامپیوتر میدانستم دارد کاری تکرار شونده مربوط به کامپیوتر را تکرار میکند . درست نمیتوانم مساله را باز کنم ولی تقریباً چنین حالتی یادم است بود و این در حالی بود که یادم است خودم پشت باجه بودم و آن افکار و شرایط پیرامونم بود . .
افکار و رفتارهای قبل از خواب : دیشب کلاس کامپیوتر بودم و قبل از خواب کتاب برنامه نویسی به زبان بیسیک نوشته مهندس رجب برومند را خواندم و مسائلی به ذهن سپردم ، هنگام خواب هم در این فکر بودم که مغز ما همانند کامپیوتر است و الفبای آن همانند بیت های کامپیوتر میباشد . یعنی اینطور دیشب فکر کردم که گروه های زن و مرد مغز من همان بیت های خاموش و روشن در کامپیوتر است . ضمناً دیروز اولین کلاس عملی کامپیوتر من شروع شد و برای اولین بار با یک کامپیوتر کار کردم .   
یافته ها : . . همانند و یکی بودن : دوتا نان : : و 2.151 . . تفسیرها : - . . همانند و یکی بودن : و : : نانهاي خانگي / دوتا دوتا شكل هم 4/11/89 . . همانند و یکی بودن : آن زن لباسهای تر خودش را روی زمین کنار دیوار و در مسیر حرکت کودکان پهن کرده بود و میدانستم الان کودکان با سرعت پا روی لباسهای او میگذارند ، این پهن بودن لباسهای تر روی زمین همانندی دارد با : : آن چیز ها و لباسهای شسته شده در خواب ماشین لباسشوئی وسط کوچه 25/1/71 که آن شخص داشت از توی ماشین لباسشوئی در میآورد و همانجا روی جائی پهن میکرد تا بخشکد . 4/8/91 . . همانند ویکی بودن : اطاق محل : : اطاق صندوقهای شخصی پست . . من یا دیگران / در حاشیه / همانند و یکی بودن : با توجه به موار د مطرح شده و مفاهیم این خواب و همانندی هائی که با خوابهائی مثل ماشین ریش تراشی و هورت کشیدن غذا تاریخ 2/7/74 و خواب 25/1/71 با عنوان ماشین لباسشوئی در وسط کوچه میبینم ، همچنین با توجه به یافته های این دوسه روز از خواب ماشین لباسشوئی میتوانم بپذیرم . الف : خود من در این خواب توی پست و رکه رفتن کودکان همان آقای راننده اداره و مسؤول صندوقهای شخصی . ب : اطاق صندوقهای شخصی پست هسته قرمز . ج : کودکان ذرات بنیادی خوانده شده توسط از روی سرهای کروی روی کریستاهای میتوکندری که درگذشته خودِ او روی سرهای کروی نوشته . دال :  ... 4/8/91 . . گفتمان خواب و بیداری : کودکان در حال رُکه رفتن : : کوانتوم های در حال حرکت درجا ، خارج شده از هسته قرمز وارد شده به پوست بدن 2/7/92 . . گفتمان خواب و بیداری : زمین کنار دیوار : : دِرم پوست بدن . . گفتمان خواب و بیداری : پُست / اداره پست : :پوست بدن بستر انتقال کوانتومها . . گفتمان خواب و بیداری : : : ذرات بنیادی گرانش در حال جنبش . . همانند و یکی بودن : در این خواب : : در خواب 1/1/60 با سؤال معنی رؤیا 2/7/92  . .

هیچ نظری موجود نیست: