|
1518
|
18/7/72
|
اطاقک مخابرات کنار خیابان
|
|
1
|
2
|
|
830
|
|
♣ تمام خواب : ساعت شش و پنج دقیقه صبح . خواب میدیدم در جائی بازار
مانند سرپوشیده بودم ، میدانم مکان ما دومین مغازه بود ، مغازه اول سر نبش وکمی
انحناء داشت . اینطور میدانم من و همکاران پستی ام توی این مغازه مشغول کار پستی
بودیم که دیدم یکی دو نفر برای ما آمدند . یکی از آنها مرد بلند قد و چهارشانه
ای بود که من حدس زدم او باید مدیرکل باشد ( مدیرکل جدید ) ، و دیدم با ♂ که
او را هم همکار خودم درآن مغازه میدانستم مشغول صحبت شد . منهم کنار آنها بودم .
چون او با ♂ گرم صحبت بود حدس زدم ممکن است ♂ را
رئیس اداره بکند . در اینجا بدم نمیآمد او با من گرم بگیرد ولی او با ♂
مشغول صحبت بود ، در میان صحبتهای او متوجه شدم گفت من از بادام خیلی خوشم میآید
. من این حرف او را اینطور تلقی کردم که بد نمیداند برای او بادام بخریم و به او
بدهیم . در این اثناء من رفتم برای آنها چایی بیاورم و متوجه بودم که دارد دیر
میشود . دیدم یک نفر دارد چای میریزد و من فکر کردم او از همکاران است .
میخواستم این چای را برای مدیر کل ببرم اما دیدم چایی بد رنگی ریخت . متوجه شدم
این شخص همکار پستی نیست و چای فروش است . توضیح اینکه چایی را من توی یک استکان
کوچک توی یک سینی دیدم . بعد نمیدانم برای چی از آنجا آمده بودم و جائی رفته
بودم و داشتم بر میگشتم . مسیر رفتن من سمت شمال بود و میدانستم فضای اطراف من
یک فضای طاق دار بزرگ تقریباً شاید مکانی مذهبی بود ، غیر از من دیگران هم بودند
و بصورت پراکنده داشتم به سمت شمال میرفتم . میدانستم به همان جائی میروم که
مدیر کل و همکاران پستی ام هستند . در اینجا به دیواری رسیدم که دریچه ای برای
ورود به آن بالاتر از قد من و طوری بود که باید یک دستگیره گرد طرح استوانه را
در سمت راست و پائین آن دریچه میگرفتم و با زور کردن آن و گذاشتن پا روی جای
پائی پائین تر از دریچه بر روی دیوار ، خودم را بالا میکشیدم و از داخل آن دریچه
که آنرا دریچه ای چوبی مثل دریچه های چوبی امام زاده ها میدانستم بالا میکشیدم .
من دوسه بار کوشش کردم به آن صورت رفته و وارد دریچه شوم ولی نمیتوانستم . یعنی
نمیتوانستم بدلیل بالا بودن دریچه وارد آن شوم یا پایم را روی جای پائی به دیوار
بگذارم . البته قبل از خودم دیدم شخصی خیلی ساده دستش را به آن اهرم گرفت و خودش
را بالا کشید و وارد دریچه شد و رفت ، ولی من معطل شده بودم و کم کم داشتم
ناراحت میشدم چون میدانستم حالا دیگران دارند مرا نگاه میکنند و معطل من هستند .
بهر صورت هر طور بود بعد از اینکه یکی دو بار کوشش کردم و نتوانستم ، دستم را به
اهرم سمت راست دریچه گرفتم و آنرا زور کردم و میخواستم سنگینی بدنم را بالا بکشم
. بعد پایم را روی آن جا پائی زیر سمت راست دریچه گذاشتم . در اینجا متوجه شدم
یک میخ به دیوار است و زور زدم خودم را بالا بکشم ، متوجه شدم هرچند بدن من با
زور زدن بالا کشیده میشود آن اهرم و دنباله آن از توی دیوار بیرون میآید و من به
عقب خم میشوم . در اینجا چون دیدم کمی بالاآمده ام و دستم به چهار چوب دریچه
میرسد . دریچه را با دست ( احیاناً دست چپ ) گرفتم و خودم را بالا کشیدم و وارد
دریچه شدم ، ولی این مرحله از نظر روحی به من سخت گذشت ، اما عاقبت خودم را بالا
کشیدم و وارد دریچه شدم . وقتی بر گشتم نگاه کردم دیدم آدمهائی ( مرد ) پائین
دریچه پشت سر من منتظر و معطل بالا رفتن من بوده اند .
بعد یادم است وارد محوطه بازی شدم که فضای ایوان مانند
بزرگی بود . در این محوطه کسانی نشسته بودند و کسانی هم کنار دیوار ایوان که
دیوار یک سالن بزرگ سمت چپ من بود نشسته بودند . در اینجا ♂ را
ایستاده در کنار در ورودی به آن سالن سرپوشیده بزرگ دیدم . من وقتی به اینجا
آمدم هنوز موضوع مدیر کل و ♂ یادم بود . میدانستم برای آوردن
چیزی برای آنها رفته بودم ، ولی میدیدم در اینجا محوطه ایوان مانند بزرگ ( ایوان
بدون طاق ) و سالن کنار آن جمعیت نشسته اند ( بصورت چند نفر چند نفر بغل هم ) .
و میدانستم توی سالن بزرگ هم همینطور هستند و نشسته اند . من اینجا را یک مکانی
برای یک سخنرانی میدانستم ( احیاناً مذهبی یا مذهبی اداری ) . بهر صورت همانطور
که نوشتم من ♂ را ایستاده کنار در ورودی به سالن
دیدم . سالن سمت غرب بود و من از سمت جنوب وارد شده بودم و ♂ را
سمت چپ در سالن دیدم . بعد یادم است متوجه جمعیت نشسته توی ایوان بودم و نگاهم
به سمت جنوب شرقی بود . در بین جمعیت سید ♂ را
با یکی دو جوان در کنار او دیدم . یکی از این نوجوانان چهره و تیپی نزدیک به سید
♂ داشت و من حدس زدم او باید پسر یا نوه او باشد . من به
آنها نزدیک شدم و دیدم آن نوجوان دارد با کنجکاوی به من نگاه میکند و من به سید ♂
گفتم او : میخواستم بگویم آقازاده است ولی مثل اینکه گفتم او زاده است . که
البته میدانستم منظورم آقازاده بود و سید در پاسخ من گفت او زاده است که البته
منظور سید ♂ هم آقازاده بوده و کلمه آقا را نگفت . بعد من به آن
نوجوان گفتم اسمت چیست ، دیدم همانند گنگ و لال ها او صدای مخصوصی از گلو در
آورد و با دوسه صدائی که مخصوص گنگ و لال هاست خودش را از پشت روی زمین انداخت و
بنا کرد دست وپا بزند . من اینطور متوجه شدم که او با این رفتار میخواهد
بنمایاند غش میکند و در عین حال هم متوجه شدم گنگ و لال است . من به سید ♂
گفتم او غش میکند و سید ♂ هم پاسخ داد غش میکند . چیز دیگری
از اینجا یادم نیست ولی یک صحنه یادم است در همان بازار و مکانی که با همکاران
بودم شخصی آمد و به هر قسمت تذکر میداد سخنرانی است و میخواست همه جمع شوند برای
سخنرانی . یک جا هم یادم است ♂ همکار پستی ام را دیدم که دیدن او
جزء همان صحنه اول و آمدن مدیر کل بود . اینطور به نظرم میرسد یک جا من♂ را
رئیس اداره میدانستم . بهر صورت مسائل دیگری بود که یادم نیست . مخصوصاً آمدن آن
شخص و گفتن او که سخنرانی است به این صورت بود که ، یک صحنه دیدم سمت چپ من مغازه
ها و افراد بودند و در کنار پیاده رو جلو آنها کنار جوی ( جوئی ندیدم ) یک اطاقک
یا چیزی توی زمین بود . تقریباً همانند دستگاه های مخابرات در کنار خیابان یا
پیاده رو ، و آن شخص آمد و دستش را برای اینکه صدایش برسد کنار دهانش گذاشت و از
توی این جعبه یا اطاقک کنار پیاده رو لب جوی دیگران را دعوت به شرکت در جلسه
سخنرانی کرد . من در خواب تعجب کردم چرا مستقیماً فریاد نمیزند و سرش را به این
وسیله نزدیک کرده . البته با این کار او من حدس زدم باید صدای او بصورت بلند گو
در فضا پیچیده شود ولی دیدم صدای او صدای خودش است و در فضا نپیچید ، ولی
میدانستم او به این طریق دارد به دیگران اطلاع میدهد در سخنرانی شرکت کنند .
ساعت هفت ده دقیقه کم صبح یک شنبه . توضیح اینکه وقتی آن شخص سرش را به آن قوطی
نزدیک کرد و اطلاع داد سخنرانی است من میدانستم طرف مخاطب او کسانی هستند که
مغازه و مکانشان روبروی این جعبه است و این شخص باید دیگران را هم جداگانه اطلاع
دهد که البته میدانستم به تمام مغازه ها و افراد آن جداگانه اطلاع خواهد داد .
یافته ها : . ¶ . نکته ها و دلایل : توانائی ارسال پیام : : در این خواب یکجا
دیده ام مردی دهان خود را به اتاقکی درکنار پیاده رو خیابان نزدیک کرده و از آن
طریق به افراد و مغازه های روبروئی اطلاع میداد در محل سخنرانی جمع شوند ، من
این اتاقک را چیزی همانند اتاقک های مخابرات دانسته ام که کنار بعضی پیاده رو ها
قرار دارد ، به همین دلیل هم متوجه شده ام این اتاقک به دلیل چنین شناختی در
ارسال پیام نقش دارد 19/7/72 - 8.5 . ¶ . تفسیرها : - . ¶ .
|
|||||||
۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه
اطاقک مخابرات کنار خیابان
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر