۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

اطاقک مخابرات کنار خیابان

1518
18/7/72
اطاقک مخابرات کنار خیابان

1
2

830
تمام خواب : ساعت شش و پنج دقیقه صبح . خواب میدیدم در جائی بازار مانند سرپوشیده بودم ، میدانم مکان ما دومین مغازه بود ، مغازه اول سر نبش وکمی انحناء داشت . اینطور میدانم من و همکاران پستی ام توی این مغازه مشغول کار پستی بودیم که دیدم یکی دو نفر برای ما آمدند . یکی از آنها مرد بلند قد و چهارشانه ای بود که من حدس زدم او باید مدیرکل باشد ( مدیرکل جدید ) ، و دیدم با که او را هم همکار خودم درآن مغازه میدانستم مشغول صحبت شد . منهم کنار آنها بودم . چون او با گرم صحبت بود حدس زدم ممکن است را رئیس اداره بکند . در اینجا بدم نمیآمد او با من گرم بگیرد ولی او با مشغول صحبت بود ، در میان صحبتهای او متوجه شدم گفت من از بادام خیلی خوشم میآید . من این حرف او را اینطور تلقی کردم که بد نمیداند برای او بادام بخریم و به او بدهیم . در این اثناء من رفتم برای آنها چایی بیاورم و متوجه بودم که دارد دیر میشود . دیدم یک نفر دارد چای میریزد و من فکر کردم او از همکاران است . میخواستم این چای را برای مدیر کل ببرم اما دیدم چایی بد رنگی ریخت . متوجه شدم این شخص همکار پستی نیست و چای فروش است . توضیح اینکه چایی را من توی یک استکان کوچک توی یک سینی دیدم . بعد نمیدانم برای چی از آنجا آمده بودم و جائی رفته بودم و داشتم بر میگشتم . مسیر رفتن من سمت شمال بود و میدانستم فضای اطراف من یک فضای طاق دار بزرگ تقریباً شاید مکانی مذهبی بود ، غیر از من دیگران هم بودند و بصورت پراکنده داشتم به سمت شمال میرفتم . میدانستم به همان جائی میروم که مدیر کل و همکاران پستی ام هستند . در اینجا به دیواری رسیدم که دریچه ای برای ورود به آن بالاتر از قد من و طوری بود که باید یک دستگیره گرد طرح استوانه را در سمت راست و پائین آن دریچه میگرفتم و با زور کردن آن و گذاشتن پا روی جای پائی پائین تر از دریچه بر روی دیوار ، خودم را بالا میکشیدم و از داخل آن دریچه که آنرا دریچه ای چوبی مثل دریچه های چوبی امام زاده ها میدانستم بالا میکشیدم . من دوسه بار کوشش کردم به آن صورت رفته و وارد دریچه شوم ولی نمیتوانستم . یعنی نمیتوانستم بدلیل بالا بودن دریچه وارد آن شوم یا پایم را روی جای پائی به دیوار بگذارم . البته قبل از خودم دیدم شخصی خیلی ساده دستش را به آن اهرم گرفت و خودش را بالا کشید و وارد دریچه شد و رفت ، ولی من معطل شده بودم و کم کم داشتم ناراحت میشدم چون میدانستم حالا دیگران دارند مرا نگاه میکنند و معطل من هستند . بهر صورت هر طور بود بعد از اینکه یکی دو بار کوشش کردم و نتوانستم ، دستم را به اهرم سمت راست دریچه گرفتم و آنرا زور کردم و میخواستم سنگینی بدنم را بالا بکشم . بعد پایم را روی آن جا پائی زیر سمت راست دریچه گذاشتم . در اینجا متوجه شدم یک میخ به دیوار است و زور زدم خودم را بالا بکشم ، متوجه شدم هرچند بدن من با زور زدن بالا کشیده میشود آن اهرم و دنباله آن از توی دیوار بیرون میآید و من به عقب خم میشوم . در اینجا چون دیدم کمی بالاآمده ام و دستم به چهار چوب دریچه میرسد . دریچه را با دست ( احیاناً دست چپ ) گرفتم و خودم را بالا کشیدم و وارد دریچه شدم ، ولی این مرحله از نظر روحی به من سخت گذشت ، اما عاقبت خودم را بالا کشیدم و وارد دریچه شدم . وقتی بر گشتم نگاه کردم دیدم آدمهائی ( مرد ) پائین دریچه پشت سر من منتظر و معطل بالا رفتن من بوده اند .
بعد یادم است وارد محوطه بازی شدم که فضای ایوان مانند بزرگی بود . در این محوطه کسانی نشسته بودند و کسانی هم کنار دیوار ایوان که دیوار یک سالن بزرگ سمت چپ من بود نشسته بودند . در اینجا را ایستاده در کنار در ورودی به آن سالن سرپوشیده بزرگ دیدم . من وقتی به اینجا آمدم هنوز موضوع مدیر کل و یادم بود . میدانستم برای آوردن چیزی برای آنها رفته بودم ، ولی میدیدم در اینجا محوطه ایوان مانند بزرگ ( ایوان بدون طاق ) و سالن کنار آن جمعیت نشسته اند ( بصورت چند نفر چند نفر بغل هم ) . و میدانستم توی سالن بزرگ هم همینطور هستند و نشسته اند . من اینجا را یک مکانی برای یک سخنرانی میدانستم ( احیاناً مذهبی یا مذهبی اداری ) . بهر صورت همانطور که نوشتم من را ایستاده کنار در ورودی به سالن دیدم . سالن سمت غرب بود و من از سمت جنوب وارد شده بودم و را سمت چپ در سالن دیدم . بعد یادم است متوجه جمعیت نشسته توی ایوان بودم و نگاهم به سمت جنوب شرقی بود . در بین جمعیت سید را با یکی دو جوان در کنار او دیدم . یکی از این نوجوانان چهره و تیپی نزدیک به سید داشت و من حدس زدم او باید پسر یا نوه او باشد . من به آنها نزدیک شدم و دیدم آن نوجوان دارد با کنجکاوی به من نگاه میکند و من به سید گفتم او : میخواستم بگویم آقازاده است ولی مثل اینکه گفتم او زاده است . که البته میدانستم منظورم آقازاده بود و سید در پاسخ من گفت او زاده است که البته منظور سید هم آقازاده بوده و کلمه آقا را نگفت . بعد من به آن نوجوان گفتم اسمت چیست ، دیدم همانند گنگ و لال ها او صدای مخصوصی از گلو در آورد و با دوسه صدائی که مخصوص گنگ و لال هاست خودش را از پشت روی زمین انداخت و بنا کرد دست وپا بزند . من اینطور متوجه شدم که او با این رفتار میخواهد بنمایاند غش میکند و در عین حال هم متوجه شدم گنگ و لال است . من به سید گفتم او غش میکند و سید هم پاسخ داد غش میکند . چیز دیگری از اینجا یادم نیست ولی یک صحنه یادم است در همان بازار و مکانی که با همکاران بودم شخصی آمد و به هر قسمت تذکر میداد سخنرانی است و میخواست همه جمع شوند برای سخنرانی . یک جا هم یادم است همکار پستی ام را دیدم که دیدن او جزء همان صحنه اول و آمدن مدیر کل بود . اینطور به نظرم میرسد یک جا من را رئیس اداره میدانستم . بهر صورت مسائل دیگری بود که یادم نیست . مخصوصاً آمدن آن شخص و گفتن او که سخنرانی است به این صورت بود که ، یک صحنه دیدم سمت چپ من مغازه ها و افراد بودند و در کنار پیاده رو جلو آنها کنار جوی ( جوئی ندیدم ) یک اطاقک یا چیزی توی زمین بود . تقریباً همانند دستگاه های مخابرات در کنار خیابان یا پیاده رو ، و آن شخص آمد و دستش را برای اینکه صدایش برسد کنار دهانش گذاشت و از توی این جعبه یا اطاقک کنار پیاده رو لب جوی دیگران را دعوت به شرکت در جلسه سخنرانی کرد . من در خواب تعجب کردم چرا مستقیماً فریاد نمیزند و سرش را به این وسیله نزدیک کرده . البته با این کار او من حدس زدم باید صدای او بصورت بلند گو در فضا پیچیده شود ولی دیدم صدای او صدای خودش است و در فضا نپیچید ، ولی میدانستم او به این طریق دارد به دیگران اطلاع میدهد در سخنرانی شرکت کنند . ساعت هفت ده دقیقه کم صبح یک شنبه . توضیح اینکه وقتی آن شخص سرش را به آن قوطی نزدیک کرد و اطلاع داد سخنرانی است من میدانستم طرف مخاطب او کسانی هستند که مغازه و مکانشان روبروی این جعبه است و این شخص باید دیگران را هم جداگانه اطلاع دهد که البته میدانستم به تمام مغازه ها و افراد آن جداگانه اطلاع خواهد داد .
یافته ها : . . نکته ها و دلایل : توانائی ارسال پیام : : در این خواب یکجا دیده ام مردی دهان خود را به اتاقکی درکنار پیاده رو خیابان نزدیک کرده و از آن طریق به افراد و مغازه های روبروئی اطلاع میداد در محل سخنرانی جمع شوند ، من این اتاقک را چیزی همانند اتاقک های مخابرات دانسته ام که کنار بعضی پیاده رو ها قرار دارد ، به همین دلیل هم متوجه شده ام این اتاقک به دلیل چنین شناختی در ارسال پیام نقش دارد 19/7/72 - 8.5 . . تفسیرها : - . .

هیچ نظری موجود نیست: