۱۳۹۴ آبان ۷, پنجشنبه

آتش نشانی 114

1457
21/4/72
آتش نشانی 114

1
1

795
تمام خواب : اول اینطور میدانم در مکانی بودم که میدانستم سرپوشیده بود و من پشت به شمال شرق و رو به جنوب غربی داشتم . فکر میکنم مکان من بصورت سالنی دراز شمالی جنوبی بود ولی باز میدانم پشت سرمن سربالائی و روبرویم سرازیری بود ، یعنی دیوار و فضای پشت دیوار پشت سرم را که شمال شرقی بود سربالائی و به همان صورت روبرویم جنوبی غربی را سرازیری میدانستم . بر اساس داستان خواب دیوار سالن پشت سرم را در نظرم است دیدم ولی از دیوار روبرویم چیزی نمیدانم ، اما میدانم روبرویم میزی دراز به همان صورت تعریف شده جلو رویم بود و مثل اینکه پارچه یا لباسی روی میز پهن بود . درازی پارچه یا لباس سمت چپ من و به طرف سرازیری بود ، و من سمت راست لباس یا پارچه روی میز میخواستم چیزی را روشن کنم و کاری انجام دهم . در این حال آتش روشن شده را دیدم ولی نمیدانم چی بود اما یک لحظه فکر کردم چیزی آتش نگیرد و مثل اینکه وسیله روشن کرده را فوت کردم . بعد متوجه شدم همین فوت کردن باعث شده شعله به زیر پارچه پهن شده روی میز بروم ( برود ) و آنجا را روشن کند . در یک لحظه یادم است پارچه یا لباس پهن شده روی میز و جلوم بطرف سرازیری را کنترل کردم ببینم آتش نگرفته باشد . دیدم در زیر پارچه که با روی پارچه دیگری بود شعله وجود دارد و روشن شده . تقریباً اگر آن پارچه را لباس فرض کنم و قبول کنم یک پاچه شلوار بود ، وسط پارچه شلوار آتش روشن شده بود ، و اگر هم آنرا پارچه فرض کنیم زیرآن که پارچه ای دیگر باشد اینطور شده بود . من در اینجا هول شدم وفکرکردم اگر نتوانم یا نتوانیم آتش را خاموش کنیم به همه جا سرایت میکند و شروع به زدن دست ( با هر دو دست ) بر روی آن پارچه پهن شده روی میز کردم . در مواردی هم آنرا فشار میدادم و میخواستم آتش لای آن خاموش شود . اما چون باورم نمیشد خاموش شود و فکر میکردم ممکن است همه جا آتش بگیرد داد میزدم آتش نشانی آتش نشانی و منظورم زدن تلفن برای آتش نشانی بود بیاید آتش را خاموش کند . بعد یادم است داشتم در همان حال هیجان زده و دست و پاگم کرده دنبال شماره تلفن آتش نشانی میگشتم و میخواستم شماره آتش نشانی را پیدا کنم . فکر میکنم کسی شماره آنرا گفت که عدد گفته شده صدی هفتاد هشتاد ( 114 ) بود ، شاید هم عدد 113 گفته شده باشد اما بیشتر میدانم گفته شد تلفن آتش نشانی 114 است . من میخواستم شماره آتش نشانی را بگیرم تا بیایند آتش را خاموش کنند . در اینجا اینطور یادم است یکی دوبار شماره های ( یک ) عدد 114 را تاب دادم ، ولی متوجه میشدم آن چیز در دست من تلفن نیست و یک تکه پارچه است که توی دستم بطرف زمین آویزان بود . من در اول این تکه پارچه دراز مثل اینکه صفحه شماره گیری تلفن را میدیدم ، وقتی هم میآمدم بگیرم میدیدم پارچه است و تلفن نیست ، بنظرم میآید شخص دیگری هم همانجا بود و همان کارهای مرا میکرد و میخواست با عجله شماره تلفن آتش نشانی را بگیرد . بهر صورت با ناراحتی ودست پاچگی داشتم شماره میگرفتم که نمیشد و داشتم میترسیدم آتش به همه جا سرایت کند ، در اینجا متوجه شدم ماشین آتش نشانی آمده . وقتی نگاه کردم دیدم در سر بالائی پشت دیوار پشت سرم یک بیل مکانیکی آمده و دو نفر مرد را هم با لباس فرم مأ موران آتش نشانی ( لباس و کلاه آنها شکل لباس و کلاه پلیس بود ، کلاه یکی از آنها که یادم است نقاب دار بود ) توی آن ماشین بیل مکانیکی هستند . دیدم آن راننده یا مأمور آتش نشانی بیل بزرگ آن ماشین بیل مکانیکی را به پنجره آهنی دیوار گذاشته و دارد با فشار پنجره را به سمت داخل و طرف من فشار میدهد . من فکر میکنم از این وضع تعجب کرده و عصبانی بودم و با عصبانیت با تکان دادن دست و داد زدن میخواستم او را متوجه کنم که چرا نمیفهمد و ما بیل مکانیکی نمیخواستیم بلکه ماشین آتش نشانی میخواهیم تا آتش را خاموش کند ، اما آنها مشغول کار خودشان بودند و میخواستند با کمک آن بیل مکانیکی پنجره بزرگ دیوار را به داخل فشار دهند و خراب کنند . من یادم است یک جا با دست آن پنجره را گرفته بودم و با عصبانیت زیاد فریاد میزدم تا آنها بفهمند نباید چنین کاری کنند ولی گوششان بدهکار نبود وکار خوشان را میکردند ، من عصبانی تر میشدم و بیشتر میترسیدم که آنجا آتش بگیرد و ناراحت این مساله بودم چرا آنها که مأموران آتش نشانی هستند نمی فهمند ، بهر صورت یک صحنه اینطور یادم است که آن پنجره از محل بالای خود جدا و بطرف من و داخل خم شد ولی میدانم دست گذاشتن من به دیوار و پنجره باعث شده بود آنها نتوانند کار خوشان را بکنند و دیوار و پنجره خراب نشود . بعد یادم است آنها به محل خود که میدانستم درهمان سمت شمال شرقی است بر گشته اند و من رفتم بروم با آنها دعوا کنم . میدانم مسیر محل اول من تا مکان آنها سر بالائی و آنها در سربالائی بودند ولی من آنجا بودم و بنا کردم با یکی از همان مأموران بحث کنم . اینطور به نظرم میرسد در مرحله اول شروع بحث من با او ، او قیافه یکی از افراد فیلم هزار دستان را داشت ( مرد ) ولی نمیدانم قیافه کدامیک بود . من او را مأمور آتش نشانی میدانستم و با او شروع به بحث و جدال کردم ، بعد دیدم او روپوشی سفید دارد و یک سرنگ دستش است و میخواهد آنرا به بدن من فرو کند ، من عصبانی از نادانی و نفهمی او بودم که چرا در حالی که میباید آتش را خاموش کند آنطور برخورد کرد و میخواست با بیل ( بیل مکانیکی ) آن پنجره دیوار را خراب کند اما دیدم او به من حمله ور شد . بطرف من آمد و میخواست با سرنگ به بدن من فروکند . من دیدم مجبورم از خودم دفاع کنم و متوجه شدم مدادی کوتاه سر تراشیده در دستم است . فکرکردم منهم با همان مداد به او حمله کنم و سر آن مداد را به بدن او فرو کنم . در اینجا اینطور یادم است که من از پشت سر او به او حمله کردم ، البته در شرایطی که او پشت پارچه ای طوری قرار داشت و پشت او به من بود . باز در اینجا هم میدانم او بالا تر از من بود ، یعنی در سمت سربالائی بود . من یادم است از پشت طوری با مداد کوتاه در دستم توی کمر سمت چپ و بالای باسن او فرو کردم و چند بار هم این کار را کردم . در ایتجا هم فکر میکردم این کار من مؤثر وکاری خواهد بود و هم فکر میکردم مداد کوتاه است و زیاد نمیتواند به بدن او فرو رود . بهر صورت یادم است در فاصله کمر و باسن سمت چپ او دوسه بار مداد توی دستم را فروکردم . حتی یک بار هم فکر کردم فرو کردن این مداد باعث پاشیده شدن خون به درون بدن خواهد شد . یک جای دیگر هم یادم است او روبرویم بود اما مثل اینکه پائین تر ازمن و درسرازیری . در دستش سرنگ یاد شده بود و داشت به طرف من حمله ور میشد . یادم نیست سرنگ او به من خورده باشد ولی یکی دوصحنه دیدم وقتی سرنگ را به سمت من جلو میداد تا در من فرو کند از سر سرنگ خون به بیرون میجهید که یکی دو بار آن کمتر و یکی دوبار آن خون بیشتری از سرسرنگ به بیرون میجهید . خلاصه من او را مأمور آتش نشانی میدانستم و میخواستم بفهمم چرا آنطور رفتار کرده ولی او با من به آن صورت برخورد کرد و منهم در جواب او آن کار را کردم . آخر بار هم نمیدانم کسی گفت یا فهمیدم که ... مرده . البته وقتی بیدار شدم یادم بود ولی الان یادم نیست اما طرف گفته شده به نظرم چیزی مثل مدیر یا رئیس یا سر پرست و چیزی در آن حدود بود که فکر میکردم کلمه مدیر بوده باشد .    
توضیحات و یافته ها : 1 - با توجه به مسائل خواب شناسی ، آن مرد سرنگ بدست صحنه آخر همان خو من مداد بدست بوده ام . 2 - وقتی پشت او پشت طوری به من بود و من سر مداد را توی بالای باسن و کمر او فرو کردم ، او بالاتر از من و من پائین تر از او بودم درحالی که روی من به سمت شمال شرقی بود . نیمه سمت چپ پشت او در مقابل من بود . 3 - وقتی او سرنگ در دست داشت کمی پائین تر از من بود ( در سرازیری ) ومن رویم به سمت جنوب شرقی ، که در این حال من نسبت به او در شمال غربی دید او بوده ام . 4 - مداد من چوبی و میدانم سر آن تراشیده و تیز بود . میدانم نوک آن مانند مداد ها از ذغال یا گرافیت بود . سرنگ او سفید بود و خودش هم لباس سفید پرستاری پوشیده بود ، سرنگ او هم خیلی طبیعی پلاستیکی و مانند سرنگ های معمولی بود . 6 - با این اطلاعات خواب شناسی که دارم تیپ او همان تیپ سرنگ او و تیپ منهم همان تیپ مدادم بوده ، در اصل او و سرنگ یکی و منهم با مداد یکی بوده ایم . 7 - باید پلاستیکی سرنگ و چوبی مداد جانشین هم و ذغال مداد با خون یکی باشند . 8 - باید سرازیری با کوتاهی و سر بالائی با درازی جانشین هم شوند . 9 - لباس سفید آن مرد همان سر او و دست من همان چوب مداد بوده ، یعنی دست و چوب مداد جانشین هم و لباس و بدنه پلاستیکی سرنگ جانشین هم شوند . البته خیلی چیز ها میشود از این خواب بدست آورد ولی فعلاً بس میکنم ، ... ساعت شش و چهل و پنج دقیقه عصر .     
افکار و رفتارهای قبل از خواب : ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر . دیروز هنگام آمدن از اداره و داماد را با زن دیدم که زن را برای زایمان آورده بودند . گفت شاید آمدیم منزل و بعد از خواباندن در بیمارستان به منزلم آمدند . دیروز عصر و دیشب آنها اینجا بودند و نزدیکی های نه و ده شب بچه دار شد و دختری زائید . ما ساعت یازده شب رفتیم جلوبیمارستان و نوزاد را دم در بیمارستان آورد ، دختر بچه ای سفید و قشنگ بود و لبهای قرمزی داشت . به شوخی به گفت برایت ماتیک زده . بهر صورت دیشب آنها اینجا بودند و بعد از دوازده شب خوابیدیم . یادم است یکی دو ساعت هم من بی خوابیم افتاد . صبح آنها توی منزل بودند که من رفتم اداره و قرار بود ساعت ده بروند بیمارستان را مرخص کنند و بعد هم بروند تیران و ... . من بعد از ظهر وقتی به خانه آمدم کمی برنج و مرغ ... خوردم و روی پتو توی اطاق غربی دراز کشیدم . حدوداً فکر میکنم ساعت سه بعد از ظهر خوابیدم و ساعت پنج و بیست دقیقه عصر بیدار شدم در حالی که دیدم خوابی جالب دیده ام . بعد از مدتها که خواب عصرانه ندیده بودم امروز دیدم . یادم نیست وقت خوابیدن چه فکری داشتم هر چه بوده خواب من به این صورت بود . 
یافته ها : . . همانند و یکی بودن : آتش نشانی : : 114- 2.29 . . همانند و یکی بودن : سرنگ محتوی خون : : مرد با روپوش سفید 2.29 . . همانند و یکی بودن : روپوش سفید : : سرنگ پلاستیکی سفید 2.29 . . همانند و یکی بودن : مرد : : خون قرمز 2.29 . . همانند و یکی بودن : مداد : : سرنگ محتوی خون 2.30 . . همانند و یکی بودن : چوب مداد : : سرنگ پلاستیکی 2.30.147 . . همانند و یکی بودن : خون : : ذغال مداد / گرافیت مداد 2.30 . . همانند و یکی بودن : ذغال مداد : : مرد 2.30 . . گفتمان خواب و بیداری : آتش گرفتن : : فشردگی گویچه های قرمز خون 12.79 . . گفتمان خواب و بیداری : آتش لای پارچه یا پاچه شلوار : : اکسیژن آزاد شده ی گویچه های قرمز خون 12.141 . . گفتمان خواب و بیداری : سرنگ سفید : : سرخرگ . . گفتمان خواب و بیداری : خون قرمز : : خون قرمز . . گفتمان خواب و بیداری : سرنگ سفید با خون قرمز : : شریان . . گفتمان خواب و بیداری : فشار داده شده به سرنگ سفید : : فشار آمده به شریان . . گفتمان خواب و بیداری : ذغال مداد : : خون سیاه . . گفتمان خواب و بیداری : چوب مداد : : ورید صافن . . گفتمان خواب و بیداری : مداد با مغزی آن : : سیاهرگ صافن با خون سیاه . . گفتمان خواب و بیداری : پاچه شلوار یا دولایه پارچه : : شریان 12.142 . . گفتمان خواب و بیداری : آتش : : گویچه های قرمز خون 12.559 . . تفسیرها : 24/4/72 - 22/1/75 - 14/9/80 - . . گفتمان خواب و بیداری : شلوار : : پوست پائین تنه و پاها 22/8/89 . . گفتمان خواب و بیداری : مکان سر پوشیده : : فضای درون پوست پا . . گفتمان خواب و بیداری : سالن دراز شمالی جنوبی : : پوست پا بصورت بالا و پائین . . گفتمان خواب و بیداری : سربالائی سرازیری : : امکان حرکت درآن فضا به سمت بالا و پائین . . گفتمان خواب و بیداری : میز : : استخوان پا . . گفتمان خواب و بیداری : آتش : : حرارت غیر معمول تولید شده در نقطه ای از درون بدن . . زبان رؤیا : لای پارچه : : میان پارچه . . گفتمان خواب و بیداری : پارچه : : ورید / شریان . . گفتمان خواب و بیداری : لای پارچه : : میان ورید / میان شریان 22/8/89 . .

هیچ نظری موجود نیست: