۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

غار علیصدر . دیوانه آرام

2073
24/9/74
غار علیصدر . دیوانه آرام

1

1107
تمام خواب اول : ساعت هشت صبح . اينطور يادم است جائي بودم كه هم حالت كوچه هم حالت جاده بياباني كوهستاني داشت ، به نظرم محل اين كوچه بايد كوچه تقريباً نرسيده به خانه بعد از سقاخانه و حدود خانه باشد ، من اينجا را به صورتي غير از واقعيت بيداري آن ميديدم ، اينجا يادم است سمت چپ ما كوهستاني و سمت راست ما يك جاده كوهستاني سربالائي با شيب كم بود . مثل اينكه من با ايزدي بودم و اوهم با ماشين خودش بود . داشتيم در پائين شيب كوه بين كوه وجاده با ماشين او ميرفتيم . يادم است بين شيب كوه و جاده مثل جاده هاي كوهستاني يك جوي يا گودال بود . من در جائي اين حالت كوه و گودال بين كوه وجاده را چيزي شكل گودال بدنه كوه غار عليصدر بيادم آمد و آنطور بنظرم رسيد ، بعد با ماشين داشتيم در همان شيب پائين كوه بطوري جلو ميرفتيم كه اين شيار سمت راست ما و جاده بود . اول ديدم  نميتوانيم با ماشين در اين مسير جلو برويم ولي بعد ديدم كمي اين شيب كوه حالت جاده دارد و ميتوانيم جلو برويم . جلو رفتيم ولي ترس سقوط ماشين را در اين شيار داشتيم . عاقبت هم همينطور شد و تاير جلو توي اين شيار افتاد . همينطور كه ماشين جلو ميرفت اين طرف ماشين هم توي شيار كه بعد ديدم توي زمين است فرو رفت . شايد بتوان گفت ما هم با آن توي زمين رفتيم . مثل اينكه من همين سمت راست نشسته بودم ، بعد اينطور يادم است من در اين شيار كوهستاني بين جاده سمت راست و كوه سمت چپ بودم و جلو رو و بالاي سرم سنگهائي با شكل و شمايل سنگهاي كوهستاني بود . نميدانم داشتم با آنها چكار ميكردم . نميدانم داشتم آنها را از روي آن شيار برميداشتم يا ميگذاشتم و يا جابجا ميكردم . .
تمام خواب بعدي : يادم است جائي مثل خیابان شیخ بهائی نجف آباد حدود سه راه امید بودم و سمت راست خيابان يك مغازه چرخي ديدم . خودم هم دوچرخه اي دستم بود و سمت چپ خيابان ، شايد توي پياده رو يا فضاي باز زميني در سمت چپ خيابان بودم ، در اينجا يادم است مثل اينكه چرخ جلو دو چرخه ام خراب شد و روي سمت راست غلطيد . من يادم است ميخواستم آنر بدهم به آن دكان چرخي درست كند . بعد يادم است در شرايط ديدن تاير جلو دوچرخه و باز كردن پيچي از سمت راست دايره جلو بودم و به اين طريق دايره جلو را از دو چرخه جدا كردم . در اينجا ديدم يك جوان آرام كه او را شاگرد مغازه دوچرخه سازي ميدانستم آنجا ايستاده . دايره جلو را براي درست شدن به او دادم ولي بعد متوجه شدم او شاگرد دوچرخه سازي نيست و مخصوصاً خودش را بصورت شاگرد دوچرخه سازي در آورده تا بتواند دايره چرخ مرا بگيرد . تقريباً او را يك دزد دانستم و دايره را از او گرفتم . يادم است جلو مغازه دوچرخه سازي در سمت راست خيابان بودم و داشتم با صاحب مغازه كه او را شكل مرد كوتاه قد مغازه لبنياتي آنطرف خيابان ... ميدانستم حرف ميزدم ( بعضي مواقع توي كوچه با من سلام احوالپرسي ميكند ) و داشتم با او موضوع آن شخص را ميگفتم كه خودش را جاي شاگرد دوچرخه سازي جا زده و دايره دوچرخه ام را گرفته . بعد يادم است در همان سمت راست خيابان جلوآن مغازه توجهم به پياده رو خيابان جلب بود و ديدم يك زن جوان با چادر مشكي با بچه اي به كول ايستاده و رويش به سمت جنوب خيابان شيخ بهائي نزدیک است ، در جلو آن زن يك جوان چاق گنده كه يك پيراهن سرتاپا يكي پوشيده بود ديدم ، اول متوجه نشدم كه او حالت ديوانه دارد ولي بعد ديدم وقتي آمد از كنار آن زن رد شود برگشت و آن زن بچه به كول چادري را از پشت در بغل گرفت و بنا كرد آن زن و باسن او را به خودش فشار دهد . من در اينجا از اين كار او هيجان زده شدم و ميخواستم كاري كنم ولي ديدم دخالت كرد و تقريباً آن مرد جوان ديوانه را كه معلوم بود ديوانه اي آرام است از آن زن جدا كرد .
یافته ها : . . گفتمان خواب و بیداری : کوچه با حالتی مثل جاده بیابانی کوهستانی : : پوست صورت 12.334 . . گفتمان خواب و بیداری : سه راه امید : : عقده عصب سه قلو . . گفتمان خواب و بیداری : خیابان شیخ بهائی نجف آباد : : عصب سه قلو 12.335 . . تفسیرها : - . .

هیچ نظری موجود نیست: