۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

تصمیم دارم ساعت پنج و نیم صبح بیدار شوم

2086
15/10/74
تصمیم دارم ساعت پنج و نیم صبح بیدار شوم
×
2
2

1119
تمام خواب اول : ساعت یک و پانزده دقیقه بعد از نيمه شب . الان از خواب بيدار شدم . يادم آمد قرار است ساعت پنج و نیم صبح بيدار شوم ، فكر كردم ممكن است پنج و نیم باشد ، چراغ زدم ديدم ساعت یک و پانزده دقیقه شب است البته من بدنبال ديدن خوابی بيدار شدم ، صحنه به اين صورت بود : مثل اينكه بصورت كاروان مثلاً كاروان عروسي بوديم و وارد جائي شديم كه شايد امام زاده تيران بود البته آنجا نبود ولي من الان كه بيدارم جائي مثل آنجا در ذهنم است ( از در شمالي ) و در فكر بودم خوب موقعي آمده ايم چون كمتر كسي هست اگر نه با موتور ما را همراهي ميكردند ( بصورت مزاحمت ) و ...
تمام خواب دوم :  ساعت دو و پنجاه و پنج دقیقه  بعد از نيمه شب . الان دوباره از خواب بلند شدم . داشتم خواب ميديدم در جائي با بوديم ، مثل ايتكه او در سمت شمال جلو در منزلي بود . بحثي داشتيم با هم و او ميخواست دارندگي ما را برساند ، او گفت براي پدر من در شش سالگي گاوي كشته اند و اين را دليل دارندگي خانواده من ميدانست ، من در مقابل ( دفاع ) ميخواستم اين مساله را كوچك جلوه دهم و گفتم در مقابل يك هفته ... منظورم اين بود يك هفته ديگر چيز نميخريده اند . بعد حرفي زد از اينكه سر ساعت خاصي اتفاقي براي او مي افتد كه البته يادم نيست حرف او چي بود ، بعد يادم است صحبت ماري شد و من مثل اينكه به دروغ گفتم مار را ديدم ، بعد يادم است توي محوطه اي كه دم در آن بود بوديم و تختي سيمي روبروي ما در سمت شرق بود . مثل اينكه گفته شد بچه ماري از روي آن تخت سيمي پائين افتاد ، بعد در سمت شرق دور تر توي علف ها يا پشت پشته خاكهاي روي زمين چيزي ديدم و من توپي به سمت آنها پرتاب كردم و مثل اينكه توپ من به آن حيوان خورد . خلاصه حيواناتي ديديم كه يادم نيست چي بودند ، شايد يكي از آنها گراز بود ولي خيلي كوچك و شايد به اندازه يك گربه بود ، مسائلي گذشت كه يادم نيست ، يك جا هم كمي دورتر از آن حيوانها ( كارمند مخابرات ) را ديدم كه چيزي به طرف آنها پرتاب كرد و ... ( توضیح : در اين خواب چيزي از در رابطه با به نظرم رسيد ) .
یادداشت : ساعت دوازده و هفت دقیقه ظهر . بالاخره صبح شش و نیم بیدار شدم ولی میدانم پنج و نیم هم بیدار شدم اما از رختخواب بیرون نیامدم و دوباره خوابم برد . بهر صورت ساعت حدود هفت از نجف آباد به اصفهان رفتم و ساعت حدود ده ونیم صبح برگشتم . در پست نشاط توسط مدیر کل آقای یک قاب خاتم و یک قواره پارچه کت و شلواری به هر کدام از کارمندان باز نشسته داده شد و عکسی هم گرفتند . 
یافته ها : . . تفسیرها : - . .

هیچ نظری موجود نیست: