|
2703
|
18/3/81
|
شناخت ما از حیات و جهان پیرامون
یک شناخت واقعی نیست
|
|
|
|
×
|
|
|
♣ تمام یادداشت : ساعت ده صبح . امروز در حال تماشای تلویزیون متوجه شدم
شناخت ما ازحیات و جهان پیرامون یک شناخت واقعی و صحیح نیست بلکه شناخت ما
درچهارچوب اطلاعات کم و ضعیفی است که ما از حیات و پیرامون خودداریم . امروز در
یک برنامه تلویزیونی دانشمندان روی عکس العمل گیاهان نسبت به پیرامون بحث
میکردند و نشان داده میشد هرچند بعضی ازگیاهان عکس المل هائی نسبت به مواردحسی
پیرامونی دارند بدلیل نداشتن سیستم اعصاب نمیتوانند احساس و بینائی نسبت به محیط
خود داشته باشند . در اینجا من متوجه شدم این دانشمندان درک احساس از پیرامون را
با دانش خود و سیستم های موجود شناخته شده در وجود خود می سنجند و نتیجه گیری و
بحث میکنند در صورتیکه درک احساس از پیرامون لزوماً محتاج به داشتن سیستم اعصاب
و گیرنده های حسی شناخته شده در پیرامون نیست . ¶ بنظر من هرجا ماده ای هست درکنار آن احساسی
هم هست ، ¶
درک آن احساس توسط ماده هم محتاج به سیستم اعصاب و امثال آن نیست . ¶ آن چیزی که
ما بنام سیستم اعصاب میشناسیم در بعد ماکروسکوپی آن مطرح و سیستمی است در راستای
انتقال اطلاعات و احساس از یک مکان به مکانهای دورتر از مرکز اولیه دهنده احساس
. برای مثال اگر بخواهیم از کوچکترین ذره شناخته شده بنام اتم شروع کنیم همین
اتم بدلایل علمی شناخته شده نسبت به ذرات و بخشهای مختلف تشکیل دهنده خود دارای
احساس است و به دلیل داشتن احساس میتواند در مجموعه یک اتم باقی بماند ، در غیر
اینصورت هرگاه آن موارد احساسی جمع شده در آن از بین برود یا قانون و قوائد آن
درهم بریزد آن اتم د یگر اتم اولیه نخواهد بود . به همین ترتیب وقتی دو اتم در
کنار هم قرار میگیرند آن چیزی که آنها را در کنار هم نگه میدارد یا از هم دور
میکند احساسی است که آن دو اتم نسبت به هم دارند و آن احساس چیزی جز قبول یا رد
آن دو نسبت به هم نیست . به همین ترتیب وقتی چند اتم درکنار هم قرار میگیرند و
تشکیل یک مولکول میدهند باز همان احساسهای داده و گرفته شده متقابل آنها را
درکنار هم قرار میدهد و یا از هم دور میکند . برای نمونه قرار گرفتن سه اتم
اکسیژن و هیدروژن در کنار هم صرفنظر از اینکه چگونه آن سه اتم در کنار هم گرد
آیند و تشکیل یک مولکول آب دهند ، تا زمانی که شرایط احساسی بین آن سه اتم
پابرجاست آنها در کنار وهمراه هم خواهند بود . بعد هرجا شرایط احساسی مابین آنها
به دلیل یا دلایلی برهم خورد آنها از هم جدا و تا پیدا شدن شرایط احساسی جدید
برای نزدیک شدن و یکی شدن در شرایط تنهای خود خواهند بود . حال اگر این یکی بودن
وجدا بودن را ما به تمام ابعاد حیات و دنیا و زندگی ربط دهیم میبینیم همه جا
همین گونه اجرا میشود . در بعد اتمی یک اتم اکسیژن با دو اتم هیدروژن تشکیل یک
مولکول آب میدهد و این درحالی است که یک اتم اکسیژن در شرایطی دیگر مولکول دیگری
را تشکیل میدهد . در بعد حیات یک مولکول خاصی درکنار چند مولکول دیگر تشکیل یک
اسید با کارآئی مشخصی میدهد و جائی دیگر همان مولکول درکنار چند مولکول دیگر
تشکیل یک باز با کارآئی تعریف شده دیگری . به همین ترتیب ما میتوانیم به تک
سلولی ها ، پرسلولی ها ، و انواع گونه های حیات برسیم و به کارآنها واقف شویم .
من با زدن این مثال میخواهم نتیجه بگیرم شناخت ما ازحیات و درک احساس از پیرامون
، شناخت و درک احساس موجود در وجود خودمان ، ومانندکردن اطرافمان با این
شناختمان است . در هرصورت این نمیتواند قانونی برای داوری در باره کل جهان باشد
. به نظر من باید حیات وجهان پیرامون را از نوشناخت . در خاطرم هست آن سالها که
تلویزیون تازه به بازار آمده بود در جمع خانواده کودکی صحبت ازدیدن کارتون در
تلویزیون کرد . کودک دیگر که در منزل تلویزیون نداشتند منظور کودک اول را درک
نکرد وگفت ما هم کارتون داریم و من کارتون میبینم ، ما که میدانستیم آنها
تلویزیون ندارند پرسیدیم چطوری کارتون میبینی گفت ما توی زیرزمین منزلمان کارتون
زیاد داریم و من هرروزآنها را میبینم .
|
|||||||
۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه
شناخت ما از حیات و جهان پیرامون یک شناخت واقعی نیست
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر